|
باران عشق
نگاهی به شعرهای محمود کویر
پیش از این، تاریخ جنبش درویشان و تاریخ طنز از محمود کویر را خوانده بودم. نوشته های پژوهشی او را بیش از سی سال است که در نشریات گوناگون پی می گیرم. او پژوهش می کند. نمایشنامه می نویسد و همواره حرف هایی تازه برای گفتن دارد. البته که تاریخ طنزش بسیار کوتاه است. البته که من همه ی حرف هایش در باره عرفان را باور ندارم، بویژه چون از نقش زنان در عرفان سخن می گوید. اما این مهم است که حرفی برای گٿتن دارد. بی ادعا و بسی فروتن و با شرمی آمیخته با اطمینانی عرفانی. او را بیش از یک بار، از نزدیک ندیده ام. آن هم در یک سخنرانی که در سوید داشت و من نیز در آنجا مهمان بودم. موضوع سخنش علل عقب ماندگی ایران بود. سه ساعت تمام با نهایت مهربانی و تسلط سخن گفت و همگان را مسحور خویش ساخت. در آن شب بیش از دویست تن در آن سالن بودند و شاهدان گفتار من هستند. بیش از هرچیز آن شرم مهربانانه و دانش گسترده او قابل ستایش بود.گذشت و گذشت تا این که همین چندی پیش...
چند دفتر از شعرهای محمود کویر به تصادف به دستم افتاد. برای سفری کوتاه و تحقیقی به آلمان رفته بودم و در یک کتابخانه ایرانی، این کتاب ها را یافتم: ببار ای دف. باغ تماشا. توکا خانوم. بارانک خانوم. و نمایشنامه های دولت عشق( حلاج) و چهار نمایشنامه( همه از محمود کویر و نشریافته در مدت چهار سال).
راستی، آیا کار نشر ما اشکال جدی دارد.؟ چرا این اندازه از کار و بار هم بی خبریم.
شاید نیز دور افتادن من در کشوری است که موقعیت ویژه ای دارد. ایرانیان اما در کار هنر و ادب در آن سامان فعال هستند و بویژه رادیو اسراییل در این زمینه تلاش هایی می کند.
شعرهای او را در دفترهای گوناگون می خواندم، اما دفتر شعرهای او را ندیده بودم.
به هر روی...
محمود کویر که برایم یک پژوهشگر و سخنرانی جدی بود، چهره گردانید. شاعری شد عاشق. اما بین آن محقق و این شاعر ، من هنوز نقاط اشتراک بسیار می دیدم.
نگاه این دو چهره به زندگی. انسان. جهان. ایران و همان شرم مهربان و دانش گسترده.
آن چه در این دفترها بیش از هر چیز توجه مرا به خود جلب کرد، نگاه شاعر است به عشق، زن و زیبایی. اما در این نگاه سرگذشت انسان و تاریخ روزگار را نیز می توان دید. شعرها تو را از پاییز و بهار تا میدان های تیرباران و سنگسار، تا قهوه خانه های لورکا در اسپانیا، تا کاسه های مسی گرسنگان در افریقا می برد.
در دفتر نخست بیشتر سخن از عشق به انسان و مردم و آسمان و عرفان است. همه در هم آمیخته و به هم بافته. کلافی است از ابریشم. بافته دست شاعر. پیراهنی است خوشرنگ بر تن عشق.
در دفتر دوم عشق چونان بانویی از آسمان فرود می آید. با شکوه و زیبا. ملکه ای است که پا بر مخمل زمین می نهد. اما هنوز رنگ و بوی آسمان را دارد. ایزد بانویی است که لباس آدمی بر تن دارد.
این دو دفتر رنگ و بوی شیراز و نیشابور را دارد. همزمان ماست ، اما همزبان ما نیست. زبان در پرندی شنگرف از عرفان و خیال و رویا تاب می خورد. شرمگین و جوان است. من بر ان نیستم تا مقوله های دیگری را در این دفترها پی گیرم . تنها می خواهم به عشق بنگرم. آنچه که هنگام خواندن شعرها مرا به خود خواند. بارها و بارها. خواند و خواندم و سیراب شدم. من بودم. من و زن. من و عشق. از جوانی هایم تا امروز.
توکا خانوم اما حدیثی دیگر است. فشفشه های رنگ و نور و شادی است در شب آتش بازی. تولد است. جشن است. شادی است. عروسی زمین و آسمان با هم است.
از این جاست که عشق قوام و جان خود را می یابد. کلام تا سرحد زیبایی کوتاه می شود. زبان، رخ در پس معنا و جان نهان می کند. زبان شاعر زنده می شود. زبان ویژه ای می شود. زبانی رنگین و رقصان. زبانی که واژه هایش رقصان و شلوغ و پرهیاهو هستند . در پوست نمی گنجند. شیطان و شراب هستند.کلمه های ساده و آشنا و گاه گم شده در غبار روزگار از جا بر می خیزند و شاد و شیدا، در کوچه های شعر به دست اٿشانی و پایکوبی می پردازند تا عشق را که در این روزگار چهره نهان کرده است به تو نشان دهند.
عشق می بارد. باریده است. همین جاست. عشق بر زمین پانهاده است. از در و دیوار می بارد.
او چه تعریفی از عشق می دهد؟ هیچ! از عشق می گوید و برای عشق می سراید اما از تعریف عشق باز می ایستد و همین کار را زیبا می کند و در پرد ه ای از ابهام نهان می کند. همه ی شعرهایش چنینند. ابهامی رازآمیز در کار است.
عشق اما در کار است. در کوچه و بازار با توست. عشق همین جاست. اما بر زمین آمدن، چهره ی عشق را نورانی تر می کند. عشق جهانی می شود. انسانی می شود .
زمینی می شود، اما زیبایی و شکوه خود را از دست نمی دهد.
در هاله ای از ابهام رخ نهان می کند، اما با زبان تو سخن می گوید. تو را با خود می برد. رهایت نمی کند.
تصویرها و خیال ها و رویاهای شعر با تو سخن می گوید. به زبان تو سخن می گوید. عطر کاغذ کاهی و روپوش مدرسه و روسری و سربند یار را دارد.
اقلیم این عشق نیز رو به زندگی و شادی دارد. جغرافیایش شیراز و گلابدره و نیشابور و سبزه میدان است. اسپانیا و بنارس و سانتیاگو است.
شاعر اما در گیسوی یار دوبیتی می بافد.برای یار غزل می خواند و گذشته را با حال پیوند می زند. حافظ و مولانا را به کوچه های امروز می کشاند و بخارا و سمرقند را شادان و رقصان می جوید.
کویر چون از پلشتی ها و زشتی ها نیز سخن می سراید، زیبا می سراید. واژه ها برایش قابل احترامند. دوستشان دارد. نوازششان می کند. او شاعر زیبایی ها و امیدها و آرزوهاست. شاعر با دلی چون آیینه به جهان می نگرد. دفتر شعرهایش را که ورق می زنی، برای ساعتی از این جهان و شلوغی هایش رها می شوی. رها می شوی در بامدادی آبی. در نور و رقص و شادی . در آرامشی شگرف که باورش می کنی. و این مهم است. که نٿسی می کشی و آرام می شوی. در ته دلت رقصی، ترانه ای، جوانه می زند.
سنگ و درخت و حیوان زیبا می شوند. نور و رنگ همه ی جهان را در بر میگیرد. این آیا خوش بینی شاعرانه است؟ نمی دانم. اما هرچه هست. من ٿکر می کنم هر انسانی، گاهی نیاز دارد که کار این زندگی روزمره و روزمرگی را وانهد و در آبی رویا و شادی غوطه ای بخورد. دنیای زیبایی شناسانه ی کویر آبی است. یا سپید است. هر چه هست، بر آن است که تا در همین کوچه و همین خیابان به کنار تو بیاید و چشمانت را به زیبایی ها بگشاید. نشانت دهد. من از فردای روزی که این دفترها را خواندم، به گلدان های خانه آب دادم. برای سر میز شام شمعی روشن کردم. توی راهرو خانه تا پارکینگ خانه، ترانه ای را با سوت زدم. با دختر کوچکم از پارک برگشته بودم و این شعر کویر را زمزمه می کردم:
پارک کودک
بادبادکی با خیالی خوش،
شمشادی شاد،
حوضی خوشحال،
خنده ی آب...
نامه می نویسد،
نیمکتی آبی،
برای ماه!
و آرزو کردم که کاش این آرامش آبی در دنیای ما چهره نشان می داد. اما هرچه بود، من به این آرامش نیاز داشتم.
من با زیبایی های شعر کویر شریک شده ام. کوچه و آدم ها را زیباتر می بینم. بودند. من نمی دیدم. ریزه های کوچک زندگی را که نمی دیدم و گمشان کرده بودم، پیدا کردم. و دیدم که به راستی زیبا هستند.
کویر ستایشگر زیبایی زن نیز هست. زیبایی های روحی و اخلاقی و زیبایی های زنانه و تنانه.
زیبایی برهنه، اما همراه با شرمی انسانی. یا شاید بیان برهنه زیبایی های تن زن است با بیانی هنرمندانه و زیبا. شاید دیگران به گونه ای دیگر پسندند، اما من این زیبایی برهنه و شرمگین، در عین حال گستاخ را ستایش می کنم. اینجاست که روح هنر جلوه گر می شود.
او نازنگاه و سیاهی گیسو و پیچ و تاب آن و عطر آغوش و مرمر تن را در رنگین کمانی از نور و شور و شیدایی به تماشا می گذارد. آیا اینگونه نگاه به زن درست است؟ نمی دانم. اما آنچه را که در ژرفای جانش بوده، برهنه به تماشای ما نهاده است و بسی زیبا و هنرمندانه در این کار کوشیده و از پس آن برامده است. شاعر بر این باور است که سرانجام عشق و یک سوی آن وصال است. تن و زیبایی های آن را می ستاید و تصویر می کند. آنچه در گنجینه جانش از زن دارد، همین شعر هاییست که می خوانیم. نجابتی رازآمیز در این نگاه است که پرده ها را پس می زند و به هر جا که بخواهد نگاه می کند، اما پرده در نیست.
کویر ستایشگر جان و تن است.
به ستایش زیبایی های تن چنان برمی خیزد که گویی سخن از جان می کند. در این میان بیشترین تصویرها و شعرها از پستان است. ده ها تشبیه و تصویر و سخن از پستان یار در میان می آید که همه تازه و زیبا هستند.
دنیای خیال شاعر پر از چمدان است. چمدان های سیاه، عنابی. چمدان های پر از گریه. چمدان های پر از پیراهن و کفش. چمدان های پر از رنگ. چمدان کلید دنیای خیال اوست. چمدان نماد سفر و غربت است. چمدان نماد آن هایی است که رفتند و بر نگشتند. آنان که تیرباران شدند. آنان که از پا درآمدند. آنان که در توفان گم شدند.
چمدان گاه ما را به دنیای کودکی پرتاب می کند.اما جالب است که هنوز چمدان های نگشوده در شعر او بسیار است. هر کس برای خود چمدانی دارد که همیشه بسته می ماند. این نیز رازی در زندگی انسان است.
بارانک خانوم، دنباله توکاست. همان حال و هوا را دارد. زنده تر و شیطان تر. پخته تر و با افقی بازتر. رها و آزاد چونان عشق. و مانند بسیاری از کارهای او رو به سوی زن و عشق دارد. کویر در بارانک خانوم تک سخنی را نیز جا به جا با گفتگو در هم می آمیزد. به کار گرفتن آهنگ واژه ها و حتا حروف و حتا شکل حروف از وسواس های زیبای کار اوست. او مانند پرنده ای، کلمه ها و وحرف ها را بر می چیند، می آراید، با آن ها زندگی می کند. بازی می کند و رقصان و نورانی برابر خواننده می نهد.
بارانک خانوم نیز از عرفان و عشق و حافظ و شیراز می گوید، اما با من معاصر است. عرفانی که در درون نمی ماند. رو به سوی بیرون دارد. که انسان را مدار می بیند. که من و تن را درمی یابد. که جویای رنگارنگی و دگرگونی است. که هستی را توفنده و پوینده و رقصان می نگرد.
اشعار محمود کویر در سرزمین مهر و دوستی و مدارا زندگی می کند. او انسان و سنگ و پرنده را در تمام پهنه ی گیتی دوست دارد. او به آینده با لبخند و امید می نگرد. سرشار از تکاپو و جنبش، شادی و سرور، رو به سوی آینده دارد. کینه و دشمنی و نفرت و عزا در شعرش دیده نمی شود. و این باوری ستایش انگیز است. گرچه در این نگاه، گونه ای عرفان و خوشباوری دیده می شود، اما انسان روزگار من اگر کمی عرفان و آرامش و امید نداشته باشد در تباهی و سیاهی غرقه می شود.
امروزه در ایران و به ویژه در خارج از ایران، موج های نو و مدرنیسم و پست مدرنیسم، طرفداران بسیاری دارد. شعر محمود کویرنیزراه خود را می رود. به باور من سبک و روش شعری او ضمن آن که گاه به سپهری نزدیک می شود، اما ویژه ی اوست.گویی روحی شیدا و شیفته، پریشان و حیران در کوچه های شهر ما می دود. پر پر می زند. بال و پر می زند. سر و سامان نمی گیرد. و این خود سرو سامان است. سامان و قاعده نمی گیرد. راه نمی شناسد. بی راهه می رود. و این خود راه است. آزاد است و رها. اما قانون مندی های خود را دارد و قانونش این است که به هیچ قاعده و قانونی برای همیشه پای بند نمی ماند. شعر او آیینه ی روزگار ماست. یا بهتر بگویم: من در شعر او انسان روزگار خویش را می بینم که در کوچه های شعر قدم می زند.
در این نوشته نخواستم تا با ذکر نمونه ها، کار را به درازا کشم. خود می توانید شعرها را بخوانید و قضاوت کنید. من نقاد ادبی نیز نیستم. خواننده ای هستم که خود را با شاعر در دنیایش شریک می دانم و خواستم شما را نیز در این دنیا شریک کنم. این ها تنها نگاه یک خواننده و محقق ادبیات است به شعر شاعری که دوست می دارد. من تنها به این سبب این ها را نوشتم، چون فکر کردم که شعر کویر، دنیایی ویژه دارد. راه و زبان و شکل ویژه خود را دارد. نمونه ای از هنر یک نسل. با همه ی فراز و فرودها یش!
منوچهر بهشتی.
۱٣٨٤
پس از نوشتن این یاداشت کوتاه بود که بر آن شدم تا بررسی آثار( کارهای پژوهشی، نمایشنامه، شعر) و زندگی محمود کویررا به عنوان تز پایان تحصیلی خودم در دانشگاه حیفا مطرح کنم. موضوع را با استاد راهنمایم مطرح کردم و با استقبال او روبرو شدم.او حتی نپرسید که چرا بین این همه شاعر نامدار، محمود کویر را انتخاب کرده ای. او فقط گفت: به ما نشان بده که در تاریخ ادبیات این کشور چه می گذرد. یک جریان ادبی را نشان بده! امیدوارم که بتوانم با این کار خدمت کوچکی به ادبیات میهنم کرده باشم |