Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
نقدی دیگر
جایزه ادبی
سرگذشت شعر پارسی
آفرینش در شاهنامه
حکمت در شاهنامه
با زال در شاهنامه
باده در میخانه ی حافظ
عشق به رنگ حافظ
کتاب تازه
شهر فرزانگان

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
446660 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

5 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



نامه ی جان و خرد( بخش نخست)  

 نامه ی جان و خرد

 (بخش نخست)

 محمود کویر

شاهنامه با نام جان و خرد آغاز می شود. آغازی بی مانند در ادبیات ایران. کتابی سراسر داد و دانایی. واژه ها همه، دانه های دانایی اند. شاهنامه یا خداینامک، داستان پهلوانی ها، پیمان داری ها، مهربانی ها، مدارایی ها نیز هست. در این روایت کم مانند ادبیات جهان، خرد و عشق چنان در هم آمیخته است که گویی جهان فردوسی، آمیزه ای از عشق و دانایی است.این فرهنگنامه با ستایش مردم و خرد می آغازد و با برچیده شدن بساط خرد و اندیشه به پایانی تلخ می رسد. سراسر، داستان خرد است و در آویختن و درآمیختن آن با بی خردی. عشق است و کین. با خدایانی برآمده از جان مردمان، همه مهر و مدارا و شادی و شادمانی می آغازد و با بر سر کار آمدن خدایی کینه کش و شمشیر به کف و کف بر دهان به سرانجام شوم خود می رسد.

 با برافراشتن پرچم قیام کاوه و کیان بر ستم و بیداد، نخستین داستان شاهنامه رقم می خورد و با دریده شدن درفش کاوه و به خاک افتادن کیانیان به دست عمر و تازیان، آخرین داستان به سرانجام می رسد. اما خون پهلوانان ، دلاوران، شاهان، ایرانیان و انیران ، هم چنان در رگ های من می دود. سیاوش و سهراب، در میدان های کار و زندگی من حضور دارند. کیکاوس ، هزار ه هاست که بر تخت ایران نشسته است! اسفندیار ، هم چنان برای دین و قدرت می جنگد. شاهنامه چونان روی در تاریخ این سرزمین جاری است. شاهنامه چونان خون در رگ های هر ایرانی می دود.

بخش مهمی از این کتاب، دانشنامه و فرهنگ پهلوانی است. پهلوانی نه تنها یک منش و روش، بل یک دستگاه نگرش به هستی است. فرهنگ و اخلاق ایرانیان در سده های تاریخی است. در این راستا برآنم تا در بخشی از این سلسله نوشتار، نگاهی داشته باشم به دانش پهلوانی و پهلوانان ایرانی. و می گشایم این عشق نامه ی بزرگ جهان را با  نامه ی پهلوانی:

 

نامه ی پهلوان

 

کلمه ( پهلو) معنای فراخ نگری و مدارایی داشته است. این واژه از خشت و خشتره به معنای آمیزش و مهرورزی و همبستگی آمده و خشتر در فارسی باستان، شاه و پهلوانی است که شهر و کشور و جهان را با مهر و مدارا می آراید. از همین واژه خشت که بنیاد خانه است،وخشت به معنی نی که در دست پادشاهان بر سنگ نگاره ها دیده می شود ، می توان پی برد که پهلوان، شاه جهان آراست:

نشسته بر آن باره خسروی

بپوشیده آن جوشن پهلوی  ( گرشاسب نامه)

کلمه پارت نیز از همین کلمه گرفته شده است و پهلو، پرتوه، پهله و پارت از یک جا آمده است و اشکانیان که همان پارت ها باشند، نامشان از اشک گرفته شده و اشک و خشت و عشق از یک ریشه و همه معنای مدارا و مهر و همبستگی دارد. پس پهلوانی کیش مدارا و مهر بوده است:

تبه کردی آن پهلوی کیش را

چرا ننگریدی پس و پیش را ( اسدی)

در یشت ها و بویژه یشت نهم و دوازدهم و سیزدهم و نوزدهم كه در زمان هخامنشیان و اشكانیان نوشته شده، از پهلوانان ایران یاد شده است.

كتاب یادگار زریر، داستان های دوره ساسانی چون بهرام چوبین، كارنامه اردشیر بابكان، سكسیكین، پیكار، مزدك نامه، التاج، دینكرد، بندهشن، اردای ویراف نامه، مینوی خرد و آیین نامه ها نیز داستان های  پهلوانان ایرانی در آن روزگار را باز می گویند.

 

پهلوان و پهلوانی در ایران از قاف می آغازد و از همانجا با عرفان پیوند می خورد. كوه و حیوان و انسانی كه در این داستان های پهلوانی می آیند، همه در تاریخ عرفان حضوری چشمگیر دارند.

پهلوانان شاهنامه فرهنگی با خود دارند و آن را نمایش می دهند كه ریشه در كهن ترین آیین های عرفانی دارد. آنان در دستگاه دولت، نقش میانجی و پاسدار حقوق مردم را دارند. این پهلوانان که در دوران گله داری و رمه گردانی، خود کدخدا و فرمانروایی دودمانی بوده اند، سپس نقش رابط بین مردم و دستگاه قدرت را در دفاع از مردم بر عهده می گیرند و چون دین و دولت، بر مردم می تازد، دستگاه پهلوانی برمی خیزد، تا آن آیین و اندیشه كهن را در برابر اتحاد شاه و دین نگه دارد.( رستم در برابر زرتشت و اسفندیار و گشتاسب) و چون سرانجام، به ضرورت تاریخ، از پای در می آید، گشتاسب و زرتشت قدرت می گیرندو شاهی و دین به یكدیگر اندر می شوند. به بند کشیدن رستم به دست اسفندیار، نماد رویارویی منش پهلوانی یا آیین کهن ایران با دین جدید است.

 

زبان این پهلوانی، سرود بوده است. سرودهای بزمی و رزمی و پهلوانی شاهنامه، گوشه هایی از آن را به یاد می آورد. در كنار سرود، چامه نیز بوده است. چامه، سراسر ستایش پهلوان است و با ساز و آواز اجرا می شده است. دستگاه های این سرودهای پهلوانی در شاهنامه عبارتند از: خروش مغان. دادآفرید. پیكارگرد. سبز در سبز.

این سرودها بسی كهن تر از شاهنامه اند و بخشی از سرودهای كهن آفرینش اند كه خنیاگران عاشق بر گرد جهان می پراكنده اند. در بخشی از شاهنامه نیز باربد بر فراز درخت، سه سرود می خواند:

پهلوانی سرود در دستگاه دادآفرید. بربط او را آلت ننگ و نبرد خوانده اند. سرودهای دوم و سوم سرودهای غنایی بوده اند. آخرین فرد از نسل این خنیاگران سرود خوان دوره گرد پس از نكیسا و باربد، رودكی بود كه خود گرد جهان گوسانی(کولی گردی) می كرده و از عارفان نامدار ایران است:

تو رودكی را ای ماهرو همی بینی

بدان زمانه ندیدی كه این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی كه در جهان رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

در باره گوسانی کردن در منظومه ویس و رامین گرگانی آمده است:

نشسته گرد رامینش برابر

به پیش رام، گوسان نواگر

سرودی گفت گوسان نوایی

در و پوشیده حال ویس و رامین

 

 

نام یكی از سرایندگان شاهنامه به گفته فردوسی بلبل بوده است. و بلبل نماد همین خنیاگران دوره گرد و آواز خوانی بوده است. بنگریم كه همین بلبل در مرگ اسفندیار و درماندگی رستم و مرگ سیاوش چگونه می خروشد و شگفت نیست كه آواز بلبل در ادبیات ایران به زبان پهلوی و زبان كهن ایرانی مانند شده است:

نگه كن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتن پهلوی

 و زبان بلبل و زبان پهلوی و پهلوانی یكی شمرده شده است:

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

فریاد همی كند كه می باید خورد

×××

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی

تا خواجه می خورد به غزل های پهلوی

و این خواجه كه چنین دلباخته زبان پهلوی، چونان نمادی از فرهنگ باستانی ایران است، خود پیشوای عارفان و رندان جهان است.

و در باره سماع خسروانی است:

بشنو و نیک شنو نغمه خنیاگران

به پهلوانی سماع و به خسروانی طریق  ( مسعود سعد)

لحن اورامان و بیت پهلوی

زخمه رود و سماع خسروی  ( بندار)

و در باره پهلوانی سرود است:

سخن های رستم به نای و به رود

بگفتند بر پهلوانی سرود

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

بیاد آور آن پهلوانی سرود  ( نظامی)

 

از دیگر درویشان خانه به دوش جهانگرد كه سرنوشتی رنج بار داشته اند و داستان های ملی را می پراكنده اند، یكی نیز لولیان بوده اند. آنان كه انسان هایی آزاده و وارسته بودند، تنها آواز خوان روح سرگردان انسان بوده و سرگذشت خویش و پدران خود را نیز بر این داستان ها افزوده و در جهان پخش می كردند:

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی! چون است حالش

 

در تاریخ ما نخستین بار بهرام گور از شنگل، پادشاه هند می خواهد تا گروهی از آنان را به ایران بفرستد و چهار هزار تن از این رامشگران در ایران پراكنده می شوند. این لولیان شاید به دلیل سختی زندگی و مشكلات سیاسی نیز خود به ایران كوچیده باشند. به هر روی آنان از هند به ایران و سپس تا اروپا پراكنده شدند و داستان هایی چون رستم را هر جای بردند. امروزه روشن است كه ریشه لولیان اروپای شرقی و كروات ها با ایرانیان كهن و هندیان یكی است. آنان را جادوگر و كولی خوانده و بسیار آزارشان دادند. روح شورشی و دلاور و سرگردان آن ها، همراه با این كه فرهنگ و صنعت و رقص و موسیقی را با خود به هر سو می بردند، بیشتر روحانیون را بر آن داشت تا در میان مردم به بدنامی آنان بكوشند و افسانه ها بر سر زبان ها اندازند. در ایران نیز چنین شد: در فارس آنان را كولی، در غرب ایران، غربتی، در آذربایجان آنان را قراچی از كلمه غرچه به معنی پست و بی شرم لقب دادند. این دلاوران آزاده به آواز خوانی و رامشگری و غربال بندی و فالگیری، روزگار می گذرانیدند.

 

حیوان پهلوان، اسب است. آریاها به داشتن اسب شهره بودند و پهلوانان پارتی، اسب سوارانی خبره بوده و اسبان شاهنامه چون رخش و سیاه نقش مهمی در این فرهنگ بر عهده داشته اند. اسب در یشت ها نیز ویژه خدایان است و با عرفان و مسایل آیینی نیز پیوند دارد. مهر در یشت، دارنده چهار اسب سفید است و به درارنده اسب های زیبا توصیف شده است. اسب سیاوش در سیر و سلوك كیخسرو به مقام یك عارف بزرگ نقش دارد. اسب سیاوش است كه او را از كوه آتش عبور می دهد و سرفرازی و بی گناهی او را نشان می دهد.رخش رستم با وی سخن می گوید و با دیوان نبرد می كند. اسب سهراب تنها گرده به پهلوان می سپارد و این ها همه نشان آن دارد كه اسب و پهلوان و عارف را پیوندی است. اسب نماد آن حیوان سرفرازی است كه بال پرواز انسان است. اسب همان روح بلندپرواز انسان است.

آریاها این حیوان را اسپ خوانده اند و در سنگ نوشته داریوش چهار بار به کار رفته است. در نام ایت افراد واژه اسب دیده می شود، که همه از پهلوانان کهن ایران هستند: گرشاسب( دارنده اسب لاغر) ارجاسب( درانده اسب گرانبها)لهراسب( تند اسب) تهماسب( دارنده اسب نیرومند).

ارسطاطالیس در سده چهارم پیش از میلاد از اسبان نسایی ستایش کرده است. در میان  سومریان اما، نام اسب دیده نمی شود. در مصر هم گاو و خر گردونه ها را می کشند. در قوانین همورابی نیز، که نام بسیلری لز حیوانات آمده است، نامی از اسب نیست. این ها نشان می دهد که اسب با ایرانی و پهلوان ایرانی به جاهای دیگر جهان آن روز رفته است.

عیاری رفتن و عیاری کردن نیز در فرهنگ پهلوانی است. رستم بارها در شاهنامه به عیاری می رود. جامه می گرداند و در لباس بازرگان به لشکر دشمن می رود. شبانه کمند می گرداند و یکه و تنها از برج و بارو در می گذرد. عیاری کردن نه تنها با گستاخی و کمندو خنجر بر لب ودندان داشتن سر و کار داشت، بلکه با فریب دادن دشمن همراه بود. در داستان رفتن رستم به کوه سپید، وی فریبی به کار می برد. کاروانی به جانب دژ به راه می اندازد و :

به بار نمک در نهان کرد گرز

برافراخته پهلوان یال و برز

ز خویشان تنی چند با خود ببرد

کسانی که بودند هشیار و گرد

به بار شتر در سلیح گوان

نهان کرد آن نامور پهلوان

لب از چاره ی خویش در خند خند

چنین تازیان تا به کوه سپند.

 

آیین های کهن عرفانی و پهلوانی به هم آمیخته است. نگاه کنیم به آیین سوگند خوردن کیخسرو:

 

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان را به از پند چیست:

بگویی: به دادار خورشید و ماه

به تاج و به تخت و به مهر و کلاه

به یاد فریدون، به آیین و راه

به خون سیاوش، به جان تو، شاه!

به فر و به نیک اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی بجز تیغ و گرز

منش پست داری ز والای برز

 پس کیخسرو، روی به سوی آتش می کند و سوگند یاد می کند به دادار دارنده و به روز سپید و به شب سیاه و:

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سر از مهر اوی

نبینم به خواب اندرون چهر اوی

سپس دبیران در کار می آیند و :

یکی خط نوشتند بر پهلوی

به مشک از بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم بدین

بزرگان لشگر همه هم چنین

 و سوگند نامه را به رستم می سپارند:

به زنهار در دست رستم نهاد

چنین خط سوگند و آن مهر و داد

پایان بخش آیین سوگند نیز چنین است:

وزآن پس همی خوان و می خواستند

دگرگونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان در ایوان کاوس کی

 

 

رویین تن شدن و بی مرگی و جستجوی چشمه آب زندگی یا آب حیات یا چشمه خضر( خدر. خسرو. كسرا. قیصر. كایزر. سزار. همه از نام خسرو یا شاه گرفته شده است) در كهن ترین داستان ها و آیین های عرفانی ایرانی و در شاهنامه دیده می شود.( هم چنین در استوره گیل گمش كه كهن ترین استوره یافته شده بشری است و در غرب ایران  به دست آمده است)

این آرزوی بزرگ بشر سپس به سراسر جهان بال می گشاید.مرگ اما سرانجام کار است. پس هر پهلوان رویین تن نقطه ضعفی دارد که به همسن سبب از پای در می آید. آشیل را هنگامی که در آب فرو می برند تا رویین تن شود، مادرش پاشنه پای او را می گیرد و آن قسمت آبدیده نمی شود و دشمن با پرتاب تیری به پاشنه آشیل او را نابود می کند. اسفندیار نیز هنگام فرو شدن در آب، چشمان خود را می بندد و سرانجام رستم با پرتاب تیری به چشمان او، وی را می کشد.

سلاح پهلوان در نبرد رویارو، گرز، شمشیر، ژوبین، تیروکمان، نیزه، سنان، تبر، درفش، خشت و کمند است. به هنگام عیاری خنجر بر دندان و کمند در چنگ دارد. پس از تازش تازیان چون در زورخانه ها به تمرین جنگ برمی خیزد، وسایل زورخانه چون میل و کباده و تخته شنا را بر مثال تیر و کمان و گرز و سپر می سازد و زورخانه نمادی از میدان زندگی و رزم است.

به هنگام صف آراستن در  میدان جنگ، میدان زندگی را پیش رو دارد: شاه در قلب است و سرداران و سپهبدان در بازو و رستم در بالای همه. درفش ها هرکدام رنگی و نشانی از خدایان و زنخدایان دارند، که دین پهلوان، آیین آزادگی است. درفش زنگه شاوران، هما پیکر است. بر درفش فرامرز، فرزند رستم، اژدهای هفت سر است. درفش توس نشان فیل دارد و سراپرده اش سیاه است. گودرز بر درفش نقش شیری دارد که شمشیری در کف گرفته و سراپرده اش سرخ است. گراز سراپرده ای زرد دارد  و بر درفش او نقش گراز است. بر درفش اشکش نقش پلنگ است. شاه ایران، سراپرده ی رنگارنگ دارد و درفش وی نقش خورشید دارد و بر یالای آن ماهی زرین می درخشد. اما رستم سراپرده ای سبز دارد و در برابر چادرش، درفش کاویانی یا پرچم ملی ایران در اهتزاز است.

افراسیاب چون به میدان نبرد و پهلوانی می آید، از هیبت خویش لرزه بر اندام دشمن می افکند:

که آن ترک در جنگ فر اژدهاست

دم آهنج و در کینه، ابر بلاست

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

از آهنش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

درفشی سیه بسته بر خود بر

چون پهلوانان ایران را نام نویسی می کنند، نزدیک هفتصد و سی تن را نام می برند:

از خویشان کاوس، صدو ده تن. نوذریان، هشتاد تن. گودرزیان، هفتاد و هشت تن. از تخمه گژدهم، شصت و سه تن. از خویشان میلاد، صد نفر. از تخمه توابه، هفتاد و پنج تن. از تخم پشنگ، سی و سه تن. از خویشان برزین، هفتاد تن. از تخم گرازه، صد و بیست تن.

کیخسرو چون شاهی را رها می کند، فرمانروایی بخش های مختلف ایران را به این سه پهلوان می سپارد: به گیو، قم و اصفهان. به توس، خراسان. به رستم نیز ، زابلستان، کابلستان، هند، غزنین.

 

پهلوانان از نسل جمشیدند. جمشید همان جم، نخستین انسان روییده از گیاه، همان خدا و همان سیمرغ است. در این بینش، انسان و گیاه و مرغ و خدا، یكی است. درهم و با هم است.

 

پهلوانان بزرگ از سیستان برخاسته اند و عیاران عارف ایران نیز سیستانی اند. پهلوان مرز و نژاد و برتری نمی شناسد و از همین رو بزرگ ترین پهلوان ایرانی، رستم، چنین نسب دارد:

از ازدواج جمشید با دختر كورنگ زابلی، تور و از او شیدسب، تورگ، ثم، اثرت، گرشاسب، نریمان، سام و از سام، زال زاده می شود تا بنیاد پهلوانی را در این بسرزمین بگذارد. زایش پهلوان اما خود حکایتی دارد. در هنگام زاده شدن رستم با نخستین سزارین تاریخ و به کار بردن داروی بیهوشی برای این کار روبرو هستیم و چون پهلوان از مادر زاده می شود، با آیین ویژه خبر به پدرش می رسانند، که بسیار خواندنی است:

یکی کودکی دوختند از حریر

ببالای آن شیر ناخورده شیر

عروسکی همبالای رستم می دوزند و :

درون اندر آکنده موی سمور

به رخ بر نگاریده ناهید و هور

به بازوش بر اژدهای دلیر

به چنگ اندرش داده چنگال شیر

به زیر کش اندر گرفته سنان

به یک دست کوپال و دیگر عنان

نشاندندش آن گه بر اسب سمند

 به گرد اندرش چاکران نیز چند

آنگاه این عروسک یا آدمک رستم پیکر را غرق در سکه و گل بر می دارند و :

مر آن صورت رستم گرزدار

ببردند نزدیک سام سوار

یکی جشن کردند در گلستان

ز کابلستان تا به زابلستان

اگر زایش پهلوان دلکش و شیرین است، اما مرگ پهلوان دردبار است. چنین است مویه تهمینه بر مرگ سهراب:

بزد چنگ و بدرید پیراهنش

درخشان شد آن لعل زیبا تنش

مر آن زلف چون تابداده کمند

بر انگشت پیچید و از بن بکند

تهمینه سخت می گرید و :

همی خاک تیره به سر بر فکند

بدندان همه گوشت بازو بکند

به سر بر فکند آتش و بر فروخت

همه روی و موی سیاهش بسوخت

سپس بر پیکر سوارش مویه ها می کند و موی ها می کند و بر زین و لگام اسب او بوسه ها می زند و سرانجام:

همان تیغ سهراب را برکشید

بیامد روان دم اسبش برید

به درویش داد آن همه خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

در کاخ بربست و تختش بکند

ز بالا برآورد و خوارش فکند

در کاخ ها را سیه کرد پاک

ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک

و چون کاخ و ایوان سیاه می کند و بر باد می دهد، خود به نشان سوک، جامه ی نیلی رنگ بر تن می کند:

بپوشید پس جامه ی نیلگون

همان نیلگون غرق کرده به خون

 

پهلوانان ایرانی بیشتر نه به وسیله دشمن، بلکه به دست نزدیک ترین کسان خویش و با خیانت و برای قدرت و نام از پای در می آیند:

سهراب را پدرش، رستم می کشد.

رستم، خود به دست برادر کشته می شود.

ایرج را برادرانش می کشند.

منوچهر، نوه ایرج، عموهایش، سلم و تور را می کشد.

سیاوش به خیانت، به دست پدر زن خویش بر تشت خون می نشیند.

 

در آن نظام حکومتی که در شاهنامه آمده است، سه قدرت در کنار یکدیگر قرار دارند. قدرت سیاسی و قدرت دینی که درهم آمیخته و باهمند و هرم قدرت و ستم را با هم می سازند و برآنند تا بنیاد قدرت سوم را برافکنند:

چو بر دین کند شهریار آفرین

برادر شود پادشاهی و دین

نه بی تخت شاهی بود دین به پای

نه بی دین بود شهریاری به پا

چنین پاسبان یکدیگرند

تو گویی که در زیر یک چادرند

چو دین را بود پادشا پاسبان

تو این هر دو را جز برادر مخوان

اما قدرت سوم، پهلوانی و د ستگاه پهلوانی است. که با مردم است و نگه دار مرز و افتخار ایران زمین است. سلطنت بر بنیاد پدر فرزندی می چرخد و پسر و گاه دختر جانشین پدر می شود، اما پهلوانی از گونه ای دیگر است: پهلوانی به ارث نمی رسد و برپایه توانایی و خرد شکل می گیرد. پهلوان دینی، با دم و دستگاه ندارد. آیین پهلوان، آزادگی و پیمان داری و خرد و داد است. شگفتا که بزرگترین پهلوانان ایرانی از مرزهای دینی و نژادی و ملی درمی گذرند. نگاه کنیم به نسب این پهلوانان و آیا این چه درسی به مامی دهد:

رستم، فرزند زال و رودابه، دختر مهراب کابلی، است.

سهراب، فرزند رستم و تهمینه، دختر پادشاه سمنگان، است.

سیاوش؛ فرزند کاوس و مادرش از خویشان گرسیوز تورانی است.

کیخسرو، فرزند سیاوش و فرنگیس، دختر افراسیاب تورانی، است.

اسفندیار، فرزند گشتاسب و کتایون، دختر قیصر روم، است.

با این درآمد در بخش دوم، نگاهی می کنیم به چند داستان پهلوانی در شاهنامه.

 

شاد و سبز باشید

 

محمود کویر


نامه ی جان و خرد( بخش دوم)  

 نامه ی جان و خرد

( بخش دوم)

 درآمد

 

شاهنامه، فراخوانی است به سوی: مهر، مدارا، خرد و داد.

پهلوانان شاهنامه، پیامبران آشتی و مهر و شادی هستند.

آنان می رزمند، تا صلح و آرامش و پیمان و خرد را پاس دارند.

در هیچ اثر حماسی جهان، چنین فرهنگ و بینشی روشن و تابناک دیده نمی شود. بنگریم که چگونه، شاهنشاهی در برابر دیگران سخن می گوید:

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد به جز مردمی دین من!

 و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است!

 

 

داستان و دستان پهلوانی با نام ایرج می آغازد. فریدون، کشور خویش را بین سه پسر خود تقسیم می کند: سلم. تور. ایرج. در این میانه، ایران به پسر کوچک، اما خردمند، یعنی ایرج می رسد. در برادر بزرگ با یکدیگر بر آن می شوند تا ایرج را از میان بردارند، اما در برابر پرخاش و دشمنی و بیش طلبی آنان، ایرج راهی را بر می گزیند و سخنی می گوید که بیانیه و فرمان پهلوانی است. این نخستین پیام پهلوانی به انسان هاست:

بدو گفت: ای مهتر نام جوی

اگر کام دل خواهی، آرام جوی!

نه تاج کئی خواهم اکنون، نه گاه

نه نام بزرگی، نه ایران سپاه

من ایران نخواهم، نه خاور، نه چین

نه شاهی، نه گسترده روی زمین

بزرگی که فرجام او تیرگی ست

بدان برتری، بر بباید گریست

سپهر بلند ار کشد زین تو

سرانجام، خشت ست بالین تو

مرا تخت ایران اگر بود زیر

کنون گشتم از تاج و از تخت سیر

سپردم شما را کلاه و نگین

مدارید با من شما هیچ کین

مرا با شما نیست جنگ و نبرد

نباید به من هیچ دل رنجه کرد

زمانه نخواهم به آزارتان

وگر دور مانم ز دیدارتان

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد به جز مردمی دین من!

 و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است!

 

 

 

 

زال

 

 

زال بنیان گذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانی است.

زایش و پرورش وی در هاله ای از رازهای عرفانی نهان است.

عشق، خرد و فضیلتی عرفانی، همواره با اوست.

نیمی خدا و نیمی انسان است.

هنگام زاده شدن ، سپید موی است و این نشان خردمندی او و سروش كه خدای زایمان روشنی و نور و سحرگاهان و شادمانی و عشق است، پیام آور تولد اوست.

زال، آن نیمه ی نورانی و رخشان و خردمند درون هر انسانی است.

او نیز مانند بسیاری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته می شود و سیمرغ كه آشیان بر البرز دارد او را پرورش می دهد.

او فرزند سیمرغ است. سیمرغ خداست و او شیره ی جان خدا را می نوشد و خدا و آدمی در هم می شوند. این است ارج و مقام آدمی در عرفان ایرانی. این است آیین و دین مولانا و حافظ و عطار و ....

البرز آن كوه مقدسی است كه جز سیمرغ را بر فراز آن راه نیست. البرز، دژ عاشقان جهان است.

البرز، مركزجهان، سرحد نور و تاریكی، قرارگاه مهر است.

البرز، قله ی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن آشیان دارد.

زال  نیمی در اساتیر و نیمی در حماسه می زید.

زال( خرد تابناك درون هر انسانی) گشاینده تمام قفل ها و رازهای عرفانی است:

زمانی در اندیشه بد زال زر

برآورد یال و بگسترد پر

وزان پس زبان را به پاسخ گشاد

همه پرسش موبدان كرد یاد:

بخست از ده و دو درخت بلند

كه هر یك همی شاخ سی بركشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آیین ابرگاه نو

به سی روز مه را سرآید شمار

برین سان بود گردش روزگار

كنون آن كه گفتی ز كار دو اسب

فروزان به كردار آذرگشسب

سپید و سیاهست هردو زمان

پس یكدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد كه می بگذرد

دم چرخ بر ما همی بشمرد

و دیگر كه گفتی از آن سی سوار

كجا بر گذشتند بر شهریار

شمار مه نو بر این گونه دان

چنین كرد فرمان خدای جهان

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه

كه یك شب كم آید همی گاه گاه

كنون از نیام این سخن بركشیم

ز دو سرو كان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر جهان

چو زین باز گردد به ماهی شود

بدان تیرگی و سیاهی شود

دو سرو آن دو بازوی چرخ بلند

كزوییم شادان و زو مستمند

جهان را بدو بیم و امید دان

 

داستان عشق شورانگیز زال و رودابه كه همه ی سنت های موجود را زیر پا می نهند، نیز ازقسمت های دلكش شاهنامه است. عشق جان و جهان زال است. عشق با زال هزار چهره می گیرد و چونان رنگین كمانی بر بام ایران قد برمی افرازد. كه جهان از عشق زاده می شود و عشق جهان را می زاید.

زال در تمام دوران پهلوانی شاهنامه با ماست. پیری زال، زوال قدرت پهلوانان و برتخت نشستن دولتی دینی و پایان حماسه است.

 

رستم:

 

بخش بزرگی از فرهنگ پهلوانی ایران با نام رستم و داستان های او پیوند دارد، چون: سیمرغ. البرزكوه. تیرگز. هفت خان. نوشدارو.

رستم با سوگنامه های سیاوش و سهراب و اسفندیارو افراسیاب در هم تنیده است.

رستم با كاوس و كیخسرو و دیگر شاهان نیز همزمان و همراه است.

رستم با نخستین عمل سزارین ، از بر مادر و با داروی بی هوشی و به یاری سیمرغ، زاده می شود. كودكی كه آمده است تا تاریخ و سرنوشت و فرهنگ و اخلاق ملتی را رقم زند.

رستم، تخم ازادگی است. رستم را هیچ قدرتی نمی تواند از میان بردارد، زیرا كه نماد روح ملت است و شگفتا كه سرانجام نیز، نه به دست دشمن، كه در چاه نابرادر ازپای درمی آید.

رستم از سیستان و از دیار سكاها در ده هزار سال پیش تا ایرلند و چین می تازد.

همه این عناصر در عرفان ایرانی سرریز است و سهرودی به آشكار اشاره می كند كه با نام پهلوانانی چون رستم و كیخسرو، دو پهلوان عرصه عشق و خرد، گوهرپاك عرفان پهلوانی بنیاد نهاده می شود.

رستم نمونه برجسته یك پهلوان عارف است. سربلند و با افتخار همه ی صحنه های نبرد با دشمنان را در می نوردد و سر در برابر هیچ قدرتی خم نمی كند و حتا در برابر فرستاده دین و دولت، اسفندیار رویین تن و بی مرگ، دست به بند نمی دهد و می خروشد كه:

كه گفتت: برو! دست رستم ببند!

نبندد مرا دست، چرخ بلند!

اسفندیار  در حقیقت نماینده قدرت و دین آور و رسول است و رستم، نماینده آزادگی و عرفان و آیین كهن و متهم به الحاد و بت پرستی!

پس، شاه كه خود را دین آور می نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آیین های كهن و آزاده، به مركز مخالفان كه سیستان باشد می تازد:

به زاولستان شد به پیغمبری

كه نفرین كند بر بت آذری

اسفندیار آمده است تا آن نظام دمكراتیك دودمانی و عرفانی را كه رستم نماینده آن است، در هم شكند و از نماینده دین نیز فتوا در دست دارد كه:

چو آن جا رسی، دست رستم ببند

بیارش به بازو فكنده كمند

این رستم، نماد پهلوانی و آزادگی است كه باید به بند كشیده شود.

او نجات دهنده دربندان و گرفتاران( بیژن ازچاه. كاوس از زنجیر و جادو و...)و رهاننده دانش و خرد از بند جادوان است.( در كوه مازندران و از دست اكوان و دیو سفید)

سیمرغ به او پیام می دهد كه اگر دست به بند ندهد و با اسفندیار بجنگد، به ضرورت تاریخ و سرنوشت، خود و خاندانش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه، نابودی خود و خانواده را می پذیرد و آن فرستاده رویین تن را با تیری از پا می افكند، تا انسانیت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ایرانی به نماد آزادگی بدل گردد.

اسفندیار جوان و جویای نام و قدرت و بازیچه دستان اهریمنی پدر باهر چه رستمد است سر دشمنی دارد، چنانكه در خان چهارم، جفت سیمرغ را كه زنخدای بزرگ ایران است و نماد مردمی و آزادگی است، می كشد.

برخی پژوهشگران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشكانی یكی دانسته اند. رستم را نیز از شاهزادگان اشكانی قلمداد كرده و گودرز شاهنامه را همان گودرز یكم اشكانی می دانند. دوران اشكانی، دوران پهلوانی است و یاد و خاطره پهلوانان اشكانی با یادمان های دوران كهن در هم آمیخته و این پهلوانان از تاریخ به استوره و افسانه پركشیده اند.

این پهلوانان كوشیدندتا با دستگاه ستم و دین شاهی ساسانی نبرد كنند و به همین سبب، چون ساسانین به قدرت رسیدند، یاد و نام آنان را نابود كردند و فردوسی خود می گوید:

از آنان بجز نام نشنیده ام

به همین جهت نام زال و رستم در هیچ یك از كتاب های دینی پهلوی نیامده است.

داستان عشق رست و تهمینه از بخش های زیبای شاهنامه است. عشق در این داستان همه ی مرزهای ملی را در می نوردد و مرز نمی شناسد و رستم كه پهلوان بزرگ ایران است به شاهزاده ای از سرزمین دشمن دل می بازد تا از آشتی میان دشمنان، كوك فردا(سهراب) زاده شود.

رستم نماینده بی رقیب دستگاه پهلوانی ایران است و همه’ منش های آنان را در خود دارد. در جایی بر شاه قدر قدرت كه او را به جنگ فرا می خواند، چنین می تازد:

همه كارت از یكدگر بدتر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

چه می گوید رستم؟ به ما چه درسی می دهد؟ نقش انسان در برابر خودكامگی چیست! مگر شاه و دیگر قدرتمداران، این قدرت از كه گرفته اند؟

برون شد به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیراوژن تاج بخش

چو خشم آورم، شاه كاوس كیست

چرا دست یازد به من! توس كیست!

این است آن اخلاق و منش پهلوانی كه از ما گم شده است!

رستم اندیشه های پهلوانی و عرفانی خود را چنین باز می گوید:

مرا زور و فیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشگر است

سر نیزه و گرز یار منند

دو بازو و دل، شهریار منند

كه آزاد زادم! نه من بنده ام

یكی بنده آفریننده ام

این پیام رستم كه نماد منش و كنش پهلوانی است را باید بر دل و پیشانی هر انسانی نگاشت!

شگفتا كه مردم به وی پیشنهاد شاهی می كنند و این دلاور عاشق آن را نمی پذیرد. زیرا كه تخت سلطنتش بر دل های مردمان است:

دلیران به شاهی مرا خواستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

نگه داشتم رسم و آیین راه

 

در سوگنامه رستم و سهراب، این بار اما، سهراب نماینده نسل جوان عرفان است  كه آمده است تا بنیاد ستم و شاه و دین را بركند و حكومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سیاوش با هم دارد.او فرزند رستم و تهمینه است. می گوید كه من به ایران می روم تا:

برانگیزم از تخت كاوس را

از ایران ببرم پی توس را

به رستم دهم تخت و گرز و كلاه

نشانمش بر گاه كاوس شاه

چورستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی كسی تاجور

 و كاوس كه این همه را خوب می داند، گدر را به جنگ پسر می فرستد و رستم، كه از پس این نوپهلوان بر نمی آید، برای نخستین بار با فریب، پورجوان را پلو می درد و چون برای درمان وی از كاوس طلب نوشدارو می كند. كاوس به فرستاده می گوید كه اگر نوشدارو بدهم و سهراب نجات پیدا كند:

شود پشت رستم به نیروترا

هلاك آورد بی گمانی مرا

 

با مرگ رستم به دست هم خون و برادر، در چاه خیانت،برای نام و قدرت، هزاره سوم پایان می گیرد.

همزمان، پادشاهی كیانی نیز به آخر می رسد.

دوران حماسه و پهلوانی غروب می كند.

آرامش و اسایش ایران به پایان می رسد.

فرزندان اسفندیار به ایران و سیستان می تازند و دمار از مردمان بر می آورند.

سیستان ویران و غارت می شود.

دین نو به آیین سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می شود:

كشیدند شمشیر و گفتند اگر

كسی باشد اندر جهان سربسر

كه نپسندد او را به پیغمبری

سر اندر نیارد به فرمانبری

به شمشیر جان از برش بر كنیم

سرش را به دار برین برزنیم

 و دین تازه به قدرت رسیده به نام آیین نو چه می كند!:

جهان بینی آن گاه گشته كبود

زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بینی پسر

بسی بی پسر گشته بینی پدر

شكسته شود چرخ و گردونه ها

بیالاید از خونشان جوی ها

 

سرانجام زال نیز به بند می افتد و سوكنامه با جنون رودابه، پایان شوم خود را باز می یابد.

ایرج، كاوه، منوچهر و آرش نیز از بنیاد گذاران عرفان پهلوانی هستند كه جداگانه به آن ها خواهم پرداخت.

رستم و زال، پدران سنت های پهلوانی و عرفانی ایران هستند. گوهر و بنیاد فرهنگ ایران در آنان است.

این سنت ها با آمدن و رفتن سلسله ها از میان نمی رود.

همانند های رستم و زال در ادبیات دیگر مردمان نیز یافت می شود، اما هیچكدام آن بار عاطفی و عرفانی  ژرف شاهنامه را ندارند. شاهنامه، تصویری پرشكوه از پهلوانی های انسان های عارف و عاشق آن روزگار است.

 

 

 

 

شاد و سبز باشید

 

محمود کویر


نامه ی جان و خرد( بخش سوم)  

 نامه ی جان و خرد

( بخش سوم)

 

رستم و سهراب، داستان داستان هاست. داستان همیشگی تاریخ. نقالان و مرشدان در قهوه خانه ها، سالیان دراز با این داستان، اشک در چشم مردمان گردانیده اند. این داستان، حکایت تاریخی ماست. حکایت جان سختی نظام کهنه و واپس مانده در برابر نو. ساختار قبیله ای این جامعه در برابر نو و دگرگونی، از خویش جان سختی ها نشان داده است. در برابر دانش و خرد،زبان و زمان ایستاده است. رستم و سهراب، زبان زمانه هاست.

 

رستم و سهراب:

 

 

كنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یكی داستان است پر آب چشم

دل نازك از رستم آید به خشم

 

داستان سهراب، ترا ژدی باشكوه رستاخیز انسان نو، نسل نوین و نیروی بالنده در برابر  گذشته و كهنه و واپس مانده است. سهراب نماد و نماینده ی فردا و آینده است.

سهراب خورشیدی است كه در شب تاریك نبردها و دشمنی ها و ستم ها بر بام شاهنامه دمی نور می افشاند ورقصی عاشقانه می كند و در خون می نشیند.

××× 

رستم در پی رخش( شاید به بوی عشق)  به سمنگان می رود .

 شگفتا كه در حماسه ملی ایران، دختر پادشاه دشمن، بر پهلوان ایران عاشق می شود و عشق همه ی مرزها و سنت ها را در هم می شكند. تهمینه شیر بانویی گستاخ و عاشق است كه دل به رستم ـ سردار دشمن ـ می بازد تا از این عشق نیروی جوان و بالنده ی شاهنامه برخیزد و قد برافرازد.

 

چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام، تهمینه، سهراب كرد

 

سهراب یا سوراب یا سورآو همان بذر و تخم نهال آینده است. او بذر عشق نام دارد. و نام مادرش نیز تخم و زهدان عشق است: تهمینه!

پدر نیز رستم است: تخم افشاننده عشق

نخستین نشان نوآوری و بالندگی سهراب را زمانی می بینیم كه از مادر نشان پدر می خواهد و بر راز ی بزرگ آگاه می شود:

او فرزند رستم است و رستم، جهان پهلوان ایران است

پس از افراسیاب می خواهد كه او را به جنگ ایرانیان بفرستد. اما هدف او از این جنگ چیز دیگری است. او غوغایی در سر دارد كه در میان همه ی داستان های شاهنامه بسی  تازه تر و نوتر و شورافرین تر است:

او به مادر می گوید كه:

 

برانگیزم از كاخ كاووس را

ببرم از ایران پی طوس را

نه گركین بمانم نه گودرز و گیو

نه گستهم نوذر نه بهرام نیو

 

پس او می خواهد كه نسل شاهان ایران را براندازد و:

 

به رستم دهم گرز و اسب و كلاه

نشانمش بر كاخ كاووس شاه

 

و این پیام نورانی و رخشان سهراب است. او می گوید كه آنگاه به این نیز بسنده نكرده و:

 

وز ایران به توران شوم جنگجوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سرنیزه بگذارم از آفتاب

ترا بانوی شهر ایران كنم

 

شگفتا كه این بچه شیر سخنانی بر لب می آورد كه در آن زمان باور نكردنی است. عطر فردا دارد و رنگ خورشید.

وی می خواهد كه بنیاد ستم و جنگ و دشمنی بین ایران و توران را براندازد و عشق و پهلوانی را بر اریكه شاهی بنشاند.

پیداست كه زمانه با او سرناسازگاری دارد و كهنه پرستان و گورزادان و قدرت طلبان كمر به نابودی او خواهند بست، گرچه سردسته این پیران وامانده از گردش روزگار ، پهلوان پیر و سرفراز ایران و پدر او باشد .

 تراژدی از همین نقطه آغاز می گردد.

 انبوه مردمان، در برابر قهرمان می ایستند، تا شاید كمی بیشتر در پیله ی كهنه و دلبستگی های روزمره بمانند و چنین می شود كه قهرمان شورشی و گستاخ و نو آور را به كشتارگاه می كشند تا سپس تر گورش را گلباران كنند.

در میانه راه، پهلوان جوان بر شیر دختری عاشق می شود كه در سرزمینی مرد سالار با تاریخی مذكر درمیدان        نبرد نیز( آنجا كه مردان نیز خود گریخته اند) باید زن بودن خود را پنهان كند: 

 

بدو روی بنمود و گفت: ای دلیر

میان دلیران به كردار شیر

دو لشكر نظاره بر این جنگ ما

بدین گرز و شمشیر و آهنگ ما

كنون من گشاده چنین روی و موی

سپاه از تو گردد پر از گفتگوی

كه با دختری او به دشت نبرد

بدین سان به روی اندر آورد گرد

 

 و با این تدبیر، پهلوان تازه سال را فریب می دهد و می گریزد و دل عاشق پهلوان را نیز با خود می برد.

و این عشق كوتاه و پرشتاب چونان ستاره ای در آسمان تیره قد می كشد و می سوزد و خاكستر می شود.

 

همی جست گرد آفرید و ندید

دلش مهر و پیوند او برگزید

به دل گفت از آن پس دریغا دریغ

كه شد ماه تابنده در زیر میغ

 

آنگاه كاووس نیز رستم را به كمك می خواهد، تا پدر و پسر نادانسته با هم در آویزند تا قدرت و ستم بر جای بماند.

و شاید بوی فرزند و مهر پدر است كه رستم را در آستانه رفتن در برابر شاه خودكامه به خشم و آشوب می كشاند:

 

تهمتن برآشفت با شهریار:

كه چندین مدار آتش اندر كنار

همه كارت از یكدگر بد تر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

 

و سپس با خشمی خروشان بر شاه  بانگ می زند كه:

 

برون شد، به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیر اوژن تاج بخش

مرا زور و پیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشكر است

 

و آنگاه یاد آدر می شود كه حتا مردم از او خواسته اند كه شاه ایران باشد و او نپذیرفته است:

 

دلیران به شاهی مرا خوستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

 

و چون ایرانیان  به پوزش می آیند، می گوید كه:

 

مرا تخت زین باشد و تاج، ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چه كاوس پیشم چه یك مشت خاك

چرا دارم از خشم او ترس و باك

 

ترا ژدی آغاز شده است، همه ی تدبیرهای سهراب برای یافتن پدر نقش بر آب می شود. رستم پیر برای نخستین بار و در برابر این نیروی جوان و بالنده شكست می خورد و به فریب روی می آورد و این نخستین فریبكاری رستم، نشان ناتوانی كهنه در  رویارویی با نو است. و سهراب دلیر و جوان و جوانمرد سر بگفتار پیر فرود می آورد و زمینه مرگ خویش را فراهم می كند:

 

دلیر جوان سر بگفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

یكی از دلیری، دوم از زمان

سوم از جوانمردیش بی گمان

 

 و پیر از فرصت و فریب استفاده كرده و پهلوی پهلوان جوان را در هم می درد:

 

سبك تیغ تیز از نیام بركشید

بر شیر بیدار دل بردرید

 

رستم پیر و پسر كشته اما هنوز امید به كاووس دارد و از او نوشدارو می خواهد تا پسر را از مرگ برهاند. اما كاووس نابكار كه از این مرگ خوشنود نیز هست در پاسخ خواهش جهان پهلوانش می گوید:

 

ولیكن اگر داروی نوش من

دهم، زنده ماند گو پیلتن

شود پشت رستم به نیرو ترا

هلاك آورد بی گمان مر مر

 

ستم و سیاهی كه نابودی نیروی جوان را به جشن نشسته است، به درباریان یاد آور می شود كه زنده ماندن این جوان و این پهلوان نوآور و نوین، با مرگ او برابر است:

 

سخن های سهراب نشنیده ای؟

نه مرد بزرگ جهان دیده ای

كز ایرانیان سر ببرم هزار

كنم زنده كاووس كی را به دار

 

و بدین سان پهلوان پیر ایران، خود، فرزند جوان خویشرا كه نماد نوآوری و عشق و آزادگی است به دستیاری كاووس ستم نهاد، به كام مرگ می فرستد و ترا ژدی به پایان شوم خویش می رسد.

و آیا این تراژدی روزگار ما نیز نیست!؟

 

 

 

 

سیاوش:

 

 

 

پایه و مایه ی فرهنگ و دانش و عرفان ایرانی را پس از آن همه تاراج و مسخ در كجا باید جستجوكرد؟

 

بی گمان امروزه بسیاری از یافته ها به ما در این زمینه كمك می كند.

كهن ترین بخش آن كه به بیش از ده هزار سال می رسد و مربوط به زمان یكحا نشینی ایرانیان و هندیان است و ما آن را دانش اساتیری یا حكمت ایزدانی می خوانیم. به طور عمده در اساتیر هندی و ایرانی و گات ها وبخش كوتاه و اما مهمی از آن را در شاهنامه و دیگر آثار پهلوی و اوستایی می توان یافت.

بخش دوم را دانش پهلوانی می نامیم و بخش بزرگی از آن در خداینامه ها و شاهنامه باید جستجو گردد.

بخش دیگر دانش خسروانی و مربوط به پایان دوران پهلوانی و بخش تاریخی شاهنامه است. اندیشه های جاماسب حكیم و بوزرجمهر و دیگرانی كه بنیاد فلسفه و حكمت اشراق سهرودی و شهرزوری بوده اند از این گروه است.

سپس دوران دانش عیاری و جوانمردی و قلندری فرا می رسد كه حركت و جنبش عرفان و دانش ایرانی در دوران رستاخیز فرهنگی اجتماعی ایرانیان در زمان صفاریان و سامانیان است و در داستان های سمك عیار و فتوت نامه ها و .... رد پای ان را می توان گرفت.

پس از آن دوران سربداری و درویشی است كه دوران مغول و تیمور را در بر می گیردو بازتاب بخشی از آن در اندیشه های حروفیان و نقطویان و جنبش های درویشی در گیلان و مازندران و خراسان مانده است.

 زمان حافظ ، روزگار رندی است و دانش و حكمت رندی گسترش می یابد.

تردیدی نیست كه تا روزگار حافظ هنوز این عرفان كهن و آن بینش تابناكی كه پایه فرهنگ انسانی و والای ایرانی است حضور گسترده ای داشته و عاشقان این راه در خانقاه و مدرسه و خرابات ، نزد پیر خرابات و پیر مغان درس عرفان و عشق می خوانده اند و آن همه فریاد عاشقانه و شادمانه مولانا و حافظ و عطار از می و میخانه و خرابات و آن همه اشاره های روشن آنان به فرهنگ ایرانی هم از این روست.

تنها حكومت دین- شاهی صفویان بود كه بنیاد این آیین را با عزا و سركوب و مرگ اندیشی بركند.

به هر روی بخش بسیار مهمی از بنیادهای فرهنگ، اخلاق و اساتیر ایرانی را در شاهنامه باید جست.

شاهنامه نه تنها یك اثر حماسی، بلكه گنجینه ای از دانش و حكمت و فلسفه ایرانی است.

شما به پایان ها و آغازهای داستان ها نگاه كنید! به سخنان جاماسب حكیم گوش فرا دهید! به مناظره های بوزرجمهر بنگرید تا ژرفای دانش و حكمت نهفته در شاهنامه را دریابید.

 

حال بیا و با ما همسفر شو! در كوچه باغ های رخش و سیاوش! بیا تا بال بر بال سیاوش به آتش عشق در شویم! بیا تا بر سمند رخش،پنجه در كاكل خاطرات به سیستان و زابلستان سفر كنیم! با ما بیا تا با هم به تالار عشق در شویم و عطر پاكیزه عشق را از گیسوان رودابه و رخساره ی تهمینه بشنویم كه:

این جهان عشق است و عشق است و دگر هیچ!

 

داستان سیاوش، نگاره و صورت اخلاق و فرهنگ ایرانی است. قهرمان و پهلوان اصلی شاهنامه نزد ایرانی، نه رستم، بل سیاوش است. هزاره هاست كه داستان سیاوش كه خود نماد رستاخیز طبیعت است، برای ایرانی به نماد: مهر، پیمان داری، بی گناهی بدل شده است. تا جایی كه قرن ها در مراسم سوگ سیاوش، یاد آن شاهزاده نگون بخت را گرامی داشتند و حتا داستان امام حسین را از روی آن برساختند.

چرا؟ راستی در تاریخ و اساتیر ما چرا این همه نخبه كشی، شاه كشی، وزیر كشان، پسر و پدركشی، رواج داشته است؟ بیشتر شاهان و وزیران و قهرمانان ایرانی به دست دوستان و نزدیكان خویش كشته و نابود شدند. هم این شاهان و هم آن قهرمانان را مردمان آفریدند و سپس خود از اریكه قدرت به زیرشان كشیدند و شگفتا كه باز هم خود مزارشان را گلباران كردند و از آنان شهید ساختند.

چه شد كه آن فرهنگ درخشان كه زن و مرد را برابر و هم بر و هم بالا می دید

كه انسان را خدای خود می دانست

كه جهان را روییدنی و افشاندنی می دانست

كه بر پیشانی آن: داد و مهر و مردمی، گفتار و كردار و پندار نیك نوشته بود

كه كورشش نخستین دادنامه و منشور حقوق بشر را آفریده بود

كه بوزرجمهر و جاماسب و مانی و مزدك و سهروردی و عین القضات و مولانا و حافظ را پرورده بود

تا به آنجا از اسب خویش فرو افتاد كه خود بهتر می دانی.

اساتیر و داستان های كهن، گوشه های پنهان و آن رازهای سر به مهر را بر ما می گشاید.

به راستی در شاهنامه و دیوان حافظ و مولانا به دنبال چه می گردیم؟!

آن ها تا كجا ما را به آن رازها نزدیك می كنند؟

آن بلبل سخنگو  و آن سخنگوی بیدار مغز و آن دهقان دانا در شاهنامه چه رازی را با ما در میان می نهند؟

پیرمغان و ساقی و پیر خرابات ما را در جستجوی چه به گوشه ی میخانه و خاك خرابات می برند؟

آن ها ما را به گنجی نهان در سینه تاریخ و فرهنگ ایران راه می برند. بیایید شاهنامه و حافظ را با این نگاه نیز بخوانیم. با نگاهی در جستجوی بنیادهای فرهنگ و اخلاق ایرانی

 

سیاوش دارای كدام ویژگی هاست كه ایرانی را چنین شیفته و شیدای خود می سازد. به عبارت دیگر ایرانی چرا چهره ای چنین در اساتیر خلق می كند؟

× سیاوش پرورده ی رستم، جهان پهلوان ایران و نماد و نگاره آزادگی و سرفرازی و سربلندی ایرانی است.

× سیاوش نماد بی گناهی است و دلاورانه برای اثبات آن از كوه آتش می گذرد،آن چنان كه یوسف و ابراهیم و دیگر بی گناهان گذشتند.

ز آتش برون آمد آزاد مرد

لبان پر ز خنده و رخ هم چو ورد

چو او را بدیدند برخاست غو:

كه آمد برون زآتش آن شاه نو

× سیاوش در نبرد با دشمن راه صلح و آشتی را بر می گزیند و در راه نگه داری پیمان، كه از بنیادهای اخلاق پهلوانی و عرفانی است، تا پای جان پیش می رود.

نباشد جز از راستی در جهان

به كینه نبندیم یك تن میان

 و در پاسخ پدر یا شاه می نویسد:

ز فرزند پیمان شكستن مخواه

مگو آن چه اندر خورد با گناه

نهانی چرا گفت باید سخن

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

×او نخستین پناهنده و آواره ایرانی است. ماجرایی كه به سبب مسایل گوناگون در تاریخ همواره با ایرانی بوده است و رنجش داده است.

× چون ایرانیان و تورانیان به بازی روی می آورند وكار بازی به خشونت می گراید، وی با آن همه مهر كه در سینه دارد:

سیاوش غمی گشت از ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

كه میدان بازی است یا كارزار

بدین بخشش و گردش روزگار

× او نیز مانند بسیاری از قهرمانان تاریخ و استوره قربانی نامردمی ها می شود و مهم آن كه به شكلی فجیع كشته می شود و همان دم به نشانه انتقام و روح انتقام جوی ملتی شكست خورده از خون او گیاهی می روید. باشد كه روزی بر اسب سیاه خویش بیاید و جهان را پر از داد كند و این نیز آرزویی است كه مردمكان هزاره ها با آن دل خوش داشته اند.

او تصویر پاك وفاداری و مهر بانی است. تصویری كه در  چهار چوب آرزوهای مردم آفریده شده است.

و به گمان من آن كه او نخستین آرمان شهر و یا مدینه فاضله و یا شهر آرزوها و یا نخستین بهشت را نه در آسمان بلكه بر زمین می آفریند.

این راز بزرگ سیاوش است. او آمده است تا بر زمین بهشت مردمان را بنا نهد. آرزویی تابناك كه آدمی را هیچگاه از وسوسه خویش رها نكرده است.

 به هفت حاشیه قالی های ایرانی و آنگاه باغ پر از گل و پرنده و در میان آن حوض پر از آب، بنگرید! آیا تصویری از بهشت نیست!

به ساختمان خانه های قدیمی ایرانی، به ویژه در یزد و كرمان و كاشان نگاه كنید!

تالارها و اتاق های دور تا دور خانه همان حجره های بهشت است و سپس باغ و گل و پرنده و در میان خانه نیز همان حوض آب.

و مگر چرا كاخ های هخامنشی را در شمال شیراز نه تخت كورش یا داریوش بلكه تخت جمشید خوانده اند و مگر همین جمشید نخستین انسان و نخستین شاه و آفریننده بهشت بر فراز البز كوه نبود؟ و این كاخ ها نیز بهشتی بوده اند كه درخت هایش از سنگ! بهشتی بر آمده از سنگ!

حال بنگریم بر بهشت سیاوش:

كه چون گنگ د ژ در جهان جای نیست

برآنسان زمینی دلارای نیست

 آنگاه وصف سرزمین و جایگاه بهشت می آید و سپس:

كرین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بیابی چو بر كوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار كس

یكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها  روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

 

این شهر همیشه بهار و این كشور شاید و آرامش و سلامتی ؤ همان بهشت آرزوهای مردمان است كه سیاوش بنا می نهد و این راز بزرگ عشق مردمان به اوست. او شاه قلب ها و سلطان دل هاست.

او سلطنت نمی كند و حكم نمی راند و امر نمی دهد. او فرمان می راند. او برای مردمان مهر و داد و پیمان داری را به ارمغان می آورد و بهشت را بر زمین بنا می نهد:

بسازید جای چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

× سیاوش در فكر حكومتی جهانی است كه در آن جنگ و دشمنی و كینه را، راه نباشد. پس بر دیوار كاخ خویش این آرزوی بزرگ را نقش می كند. جهانی بدون كینه و جنگ كه همه با  یاری یكدیگر آن را بنا نهند:

بیاراست شهری ز كاخ بلند

ز پالیز و از گلشن ارجمند

به ایوان نگارید چندین نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سر گاه كاوس شاه

نبشتند با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز كینه خواه

به ایران و توران بر راستان

شچ آن شهر خرم یكی داستان

به هر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

به هرجا ستاده گوان و سران

سیاوخش گردش نهادند نام

همه مردمان زان به دل شادكام

و بدین سان بار دیگر ستم و سیاهی دست در دست هم می نهند تا این درخت زیبا را از ریشه بركنند. تبه كاران تاریخ كه تاب روییدن درخت سیاوش را ندارند، تبر بر می گیرند تا از پای درش آورند:

جدا كرد از سرو سیمین سرش

همی رفت در طشت، خون از برش

گیاهی برآمد همانگه ز خون

بدانجا كه آن طشت شد سرنگون

گیا را دهم من كنونت نشان

كه خوانی همی خون اسیااوشان

سیاوش نیكخواه و دادگر با دسیسه و بد دلی به كشتارگاه می رود تا ستم و تباهی چند روزی دیگر بر تخت بمانند و فاجعه بار دیگر به پایان تلخ خویش می رسد.

مردمان هنوز كه هنوز است سوگ سیاوشان را بر دل دارند و تا كاوس و افراسیاب در كارند، چنین است.

تاریخ و استوره را به یاد داشته باشیم و ریشه های درد و رنج را بیابیم و آگاهانه پای در ركاب جستجو در هزار راهه ی آینده بگذاریم.

از خون سیاوش گیاهی بر می آید. از سیاوش فرزندی باقی می ماند كه كیخسرو است. كیخسرو همان عارف وارسته و دلاوری است كه راه پدر را پی می گیرد.

بیا تا كیخسرو زمان خویش باشیم.

 

 

 

 

شاد و سبز باشید

 

 

محمود کویر


ادامه ....
نامه ی جان و خرد( بخش چهارم)
باغ و بهشت ایرانی
سیاست در ساختار قبیله ای
 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved