Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
نقدی دیگر
جایزه ادبی
سرگذشت شعر پارسی
آفرینش در شاهنامه
حکمت در شاهنامه
با زال در شاهنامه
باده در میخانه ی حافظ
عشق به رنگ حافظ
کتاب تازه
شهر فرزانگان

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
446661 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

6 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



با شاعران (1)یغما جندقی  

دوران جوانی مرا شعر و رویا و جستجو در نوردید. روزگار رویاها بود. بر همه ی زمین! سال های دهه ی چهل. روزگار رستاخیزی دوباره به سوی آرمان ها!

در آن روزگاران، تنی چند از شاعران ایرانی و جهان، جان و جهان مرا دگرگون کردند. هرکدام از دریچه ای!

امروز بر آن شده ام تا از مهتابی خویش به کوچه ی آنان بنگرم.

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم برای شب های بی خوابی .... سبز باشید

 

ادامه مطلب ...

با شاعران(2) ناصرخسرو  

 

با شاعران ایرانی(2)

دوران جوانی مرا شعر و رویا و جستجو در نوردید. روزگار رویاها بود. بر همه ی زمین! سال های دهه ی چهل. روزگار رستاخیزی دوباره به سوی آرمان ها!

در آن روزگاران، تنی چند از شاعران ایرانی و جهان، جان و جهان مرا دگرگون کردند. هرکدام از دریچه ای!

امروز بر آن شده ام تا از مهتابی خویش به کوچه ی آنان بنگرم.

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم برای شب های بی خوابی .... سبز باشید

 

ناصر خسرو

شاعر خرد و دانایی

بلخ پایگاه و بنگاه ناب ترین اندیشه های ایرانی بوده است. بیش از هزار سال، دانش ها و هنرها از این دیار به سوی جهان جاری شده است. بلخ سرزمین نوبهار، دیار ابراهیم ادهم، شهید بلخی، ابومعشر بلخی، مولوی بلخی است.

ناصرخسرو بلخی دانشمند و فیلسوف و مبارز نیز از بلخ است.

ناصرخسرو بلخی (481–394 هجری) یکی از نابغه‌های فکری و شاعر مشهور ادب فارسی، در قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) است. ابو معین ناصر پسر خسرو پسر حارث قبادیانی، شاعر، حکیم، نویسنده و جهانگرد مشهور و داعی بزرگ اسماعیلی در کیش اسماعیلی معروف به حجت خراسان در سال 394 در قبادیان بلخ (در شمال افغانستان امروزی) بر جهان چشم گشود.

وِیژگی های این دوران و تاثیر آن بر ناصرخسرو:

روزگار به سر آمدن دولت های مستقل و آزاده ایرانی! روزگار نابودی سامانیان و آل بویه! روزگار تازش ترکان به دستیاری تازیان بر آن همه دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی!

خبرت هست کز این زیرو زَبر شوم ُغزان
نیست یـکی پی ز خراسان که نشد زیـر و زَبُر

و به قول فردوسی:

ز دهقان و از تُرک و از تازیان

نژادی پدید آید اندرمیان

نه دهقان، نه تُرک و نه تازی بُود

سخن ها به کردار بازی بُود

حكیم ابومعین ناصر بن خسرو حارث قبادیانی تا حدود چهل سالگی در بلخ و در دستگاه دولتی غزنویان و سپس سلجوقیان به سر برد ولی اندك اندك آن محیط را برای اندیشه خود تنگ یافت و در پی درك حقایق به این سوی و آن سوی رفت تا این كه در چهل سالگی گویا به بهانه خوابی كه دیده بود، از دربار گریخت و عازم كعبه شد و پس از یك سفر هفت ساله كه چهار بار سفر حج و سه سال اقامت در مصر مركز خلافت فاطمی را در خود داشت به آیین اسماعیلیه گروید و به عنوان حجت جزیره خراسان راهی سرزمین خود شد. بقیه عمر ناصر خسرو در یك مبارزه بی‏امان با ستم و جهل گذشت. خشک اندیشان آن روزگار حضور ناصرخسرو در بلخ را برنتافتند و او را با تهمت های بددین، قرمطی، ملحد و رافضی از آن سرزمین به نیشابور و مازندران و سپس یمگان بدخشان آواره كردند؛ که چنین بوده است رسم این بی رسمان که چند هزار سال است به این بهانه ها راه بر دانش و خرد بسته اند و خاک در چشمان حقیقت می پاشند.

ناصر خسرو متولد ناحیه قبادیان  است. وی گرچه در دوران شاهان غزنوی و سلجوقیان به سر برده اما نسبت به آن ها نفرت داشته است:

خاتون و بگ و تگین شده اکنـون
هر ناکس و بنده و پرستاری
دیوی ره یـافت انـدرین بوستـان
بدفعلی و ریمنی و غدّاری
بشـکـست و بـکـند ســروِ ِ آزاده
بنشاند بجای او سپیداری

و بازهم در باره ی غزان و ترکان که بر ایران تاخته و آن همه دستاوردهای باشکوه رستاخیز فرهنگی ایرانیان را بر باد داده و به خاک و حون کشیده بودند، دارد:

که اُوباشی همی بی خـان و بـی مـان
در او امــروز، خـان گشتند و خاتون
نبـاتِ پُـربـلا، ُغـّز است و قـبچـاق
کـه ُرسـته ستند بـر اطراف جیحون
هـمی خـوانند بـر مـنبر زمسـتی
خـطیبان، آفـرین بـر دیـو مـلعون

پس از آوارگی های زیاد و اذیت بسیاروی در یمگان بدخشان  وفات کرده است، آرامگاه  او درافغانستان قرار دارد.

علی میر فطروس در پژوهش گرانقدر خود در باره ی این ماجرا می نویسد:

تبلیغات ناصرخسرو علیه فقهای خشک اندیش و نیز خصلت سیاسی مبارزات او در حمایت از دولت فاطمیان مصر و دشمنی با رقیب سرسخت آنان (عباسیان بغداد) و همچنین مبارزه علیه مظالم ترکمانان سلجوقی، همه و همه، باعث شدند تا ناصرخسرو بزودی مورد دشمنی و تکفیر شریعتمداران قرار گیرد.
در سال چهارصد و پنجاه و دو با فتوا و تحریک فقهای بلخ، گروهی اُوباشِ با کارد و دشنه و تیر و کمان به خانه ناصرخسرو شبیخون زده و "قصد جان او کردند". در این شبیخون، خانه و اموال ناصرخسرو تاراج شد و به غارت رفت:
ای زود گـــرد! گــنبد بـــررفتـــه!
خــانه وفـا بدست جفــا رفتـه
بــر مــن چــرا گماشتـه ای خــیره
چندین هـزار مستِ بــرآشفتـه
ایـن، دشنــه بـرکشیده هـمی تـازد
و آن، با کمان و تیر بــرو خفته
ایـنم کــند بخُطبــه درون نفریـــن
وانم، بنامه فریه  کند ُسفته
مـن خیــره مــانده زیرا با مستان
هر دو یـکی است گـفته و ناگفته
بدنبال این شبیخون، ناصرخسروفراری و در کوه های یمگان مخفی گردید:
من گشته هزیمتی به یمگانم در
بـی هیچ گــنه، شـده به زنهاری
چون دیو ببـُرد خان و مان از من
به زین بـه جهان نیافتم غـاری
یمگان، کوهی بلند و دشوارگذر است که تابستان های آن، گرم و غبارآلود و زمستان های آن، بسیار سرد و طاقت سوز است. محمد زکریای قزوینی از یمگان بعنوان "مکان مستحکم با عمارات عجیب" یاد کرده است.
ناصرخسرو تا پایان عمر در یمگان، محصور و محبوس ماند و بیشترِ اشعار و آثارش را در این تبعید بیست و پنج ساله تألیف کرد.*

دوره ناصرخسرو از نظر توجه به متون زرتشتی و ادب و حکمت ایران قدیم دوره برجسته‌ای در ادبیات ایران است.بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان ایرانی بر آن شدند تا بار دیگر و در آستان یک رستاخیز فرهنگی و علمی که در دوران سامانیان و پس از آن ها به وجود آمده بود،  به گنجینه بزرگ دانش ها و اندیشه های ایران باستان باز گردند.

ناصرخسرو خواندن کتاب داستان‌های شاهان ایران را ترغیب می کرده است چنانکه به پندنامه‌ها و خردنامه های ایشان توجه داشته است.

روشنایی نامه از آثار منسوب به ناصرخسرو  با بندهش از متون مزدایی پیوند ژرفی دارد.

ناصر با قلمی برهنه بر بدی ها می تازد و در برابر آن همه زشتی و ناسزا که بر ایران پنجه انداخته است، پرچم آزادگی و خرد بر می افرازد.

 ویژگی دیگر هنر ناصرخسرو آن است که او بدون آن که مقلد کسی باشد بسیاری از اندیشه های تازه را در شعر فارسی پیش آورده که پیش از او سابقه نداشته است.

پس از دوره سامانیان و ستایشگران سخنور و سخن سنج آن، رودکی و فردوسی و پیروان آنها، زبان ادبی و دولتی به پیچیدگی رو نهاد و از سرچشمه خود یعنی زبان مردمی دور شد. اما ناصر بر آن بود تا زبان پارسی را به دور از مدح و ثنا و پاکیزه نگه دارد و به نوشته خودش این در دری را زیر پای خوکان نریزد.

ناصر خسرو چون زبان شناس و داننده زبانهای گوناگون زمان خویش ، زبانهای عربی و یونانی را خوب فرا گرفته  بود. به خصوص آموزش و پژوهش در زبانهای دیگر. وی چنین نگاشته است:

"و آن چه در زمان من بود از فقه و اصول اقلام او اکثر را به مطالعه ضبط کردم و نهصد تفسیر به نظر زدم. و در این مدت پانزده سال دیگر گذشت. بعد از آن به دانستن زبان ثلاثه شروع کردم یعنی تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داود علیه السلام...

معلم اول شمس القیس، معلم دوم شیمورانیس، معلم سوم بطلمیوس... و بعد از این چون جمله را گرداندم، علم ایمان... و مذهب در ضمیر و باطن و به حکمت و منطق و احکام الهی، طبیعی و قانون اعظم و طب و علم ریاضت و علم سیاست..."

وی آموزش و پژوهش ماخذها و ارزش‌های  تمدن مسیحی و بودایی و غیره را بی واسطه ی ترجمه  مطالعه و از سرچشمه اصلی سیراب شده بود.

از دانش گسترده و بینش روشنگرانه  او  این که پس از مطالعات بسیار  بیان می دارد که  کتاب‌‌‌‌ها ی دینی همه یکی هستند و تفاوت اساسی تنها در کاربرد زبان‌ها است. این نظرناصر خسرو در کتاب « وجه دین»  چنین بیان شده است:

"میان تورات و انجیل و قرآن به معنی هیچ اختلاف نیست مگر به ظاهر لفظ مثل و رمز خلاف هست. پس میان رومیان انجیل است و میان روسیان تورات و میان هندوان صحوف ابراهیم."

ناصر خسروبه زبان مردم نزدیک می شود و تلاش دارد تا زبان را از پیچیدگی های درباری برهاند:

ز مردم زاده ای با مردمی باش،

چه باشد دیو بودن؟ آدمی باش!

داستان از ماست که برماست، نمونه ای از کارهای ارجمند ناصر خسروست:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

 واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

 امروز همه روی زمین زیر پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیز

 می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشه بجنبد

 جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

 بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی

 تیری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

 وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

 وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اینکه ز چوبست و ز آهن

 این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد ، پر خویش بر او دید

 گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست

وی همواره مردم را از جنگ و کشتار و بدی دور می دارد:

چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت.

او بر آن بود که دامنه نثر فراخ تر است و هرجا مسایل فلسفی پیش آمده به نثر روی آورده است.لیکن در داخل آن شعر را نیز وارد می سازد. نمونه ی برجسته این گونه نگارش و پژوهش  «جامع الحکمتین» است که بیان موضوع ها  به نثر است وگاهی  شعر نیز دیده می شود. در داستان «اندر زنده بودن عالم و مردنی بودن جاهل» یک غزل آمده است که بسیار پر معنی و خردمندانه است:

بجو و بنویس آن گه بخوان و بپرس

پسش بیاموز آن گه بدان و بر دل کار

ناصر خسرو  مبارزی خردورز  است و سر سازگاری با جاهلان و ستمکاران ندارد. عصر و زمانه ی ناصر، روزگار خردورزانی چون خیام و رازی و ابن سیناست. گرچه نخست در دربار است و سپس که با پند نمی تواند درباریان را تغییر دهد رو به سوی فقیهان می آورد، اما به زودی از اینان نا امید شده و فریاد بر می دارد:

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم

کز بیم مور در دهن اژدها شدم

و همه جا فقیهان را اژدها و ابلیس می خواند و مردم را از فریب آنان و شاهان بر حذر می دارد:

فعل، همه جُور گشت و مـکر و جفـا
قـول، هـمه زرق و غـدر و افسون شد
چاکر ِ نان پاره گشت فضـل و ادب
علـم بـه مکـر و بـه زرق معجــون شـد
زهد و عدالت، ُسفال گشت و حَجَر
جـهل و سَفــه، زرّ و ُدرّ مکنون  شـد
سر به فلک بر کشید بی خِرَدی
مـردمی و ســروری در آهـون  شــد
بـاد ِ فـرومــایـگی وزیــد، وزو
صـورت نیـکی نــژند و محــزون شـــد
خاک خراسانم چو بود جای ادب
مـعدن دیــوانِ نــاکس اکــنون شـــد

 و باز هم در باره ی فقیهان عصر خود دارد:

دشمن  عـــــاقلان بی گنه  انـــد  

 زانکه   خود  جاهل  و گنه  کارند

همه    دیدار   و    هیچ   فایــده   نه 

راست   چون   سایه ی     سپیدارند

منبر    عالمان      گرفته       ستند

این   گروهی   که    از   درِ  دارند

روز   بازار   ساخته   است  ابلیس

وین    سفیهانش    روی    بازارند

کـــی شــــود دردمند    درست

زین   طبیبان   که   زار  و بیمارند؟

بر  دروغ   و  زنا   و  می خوردن

روز   و  شب  همچو  زاغ  ناهارند؟

ور    ودیعت     نهند    مال   یتیم 

نزد      ایشان،      غنیمت    انگارند

گر   درست   است   قول    معتزله 

این       فقیهان     به جمله     کفارند

فخر  دانا    به   دین  بود  وینهــــا

عیب   دین  اند  و علم   را    عارند

و در باره ی فقیهان و زاهدانی که با استفاده از قران و آیات به خدمت ستم و جهل کمر بسته و بر گرده ی مردم سوار شده و بذر کینه و دروغ وریا می پاشند آورده است:

هر   روز   یکی     لباس  نو   پوشد 

 از      فریب       نو       خریداری

روزی   سقطی   شکار   او      باشد    

روزی   شاهی   و   نام     بر داری

فرقی    نکند    میان   نیک  و    بد 

مستی    نشناسد  او  ز  هشیاری

ماری  است کز وکسی نخواهد رست

از   خلق   جهان    به جمله    دیاری

زین   پیش   جز   از   وفای    آزادان

کاریش      نبود       نه    بیاواری

مر   طغرل    ترکمان    و  چغری  را   

 با   تخت    نبود  و  با  مهی کاری

استاده    بُدی     به    بامیان   شیری 

بنشسته   به   عز  در   بشیر شاری

بر  هر   طرفی   نشسته    هشیاری   

گسترده    به    داد    و  عدل آثاری

از   فعل   بد    خسان    این     امّت   

ناگاه     چنین    بخاست   آواری

ابلیس   لعین    بدین     زمین   اندر 

ذرّیت     خویش    دید       بسیاری

یک    چند    به   زاهدی  پدید آمد    

بر   صورت   خوب   طیلسان  داری

بگشاد     بدین       درون      حلیت    

 بر  ساخت  به  پیش  خویش  بازاری

گفتا  که « اگر  کسی  به  صد دوران 

بوده   است    ستمگریّ    و   جباری

چون    گفت    که    لا   اله  الا   الله    

نایدش    به    روی    هیچ   دشواری»

تا   هیچ   نماند   ازوُ    بدین   فتوی

در   بلخ   بدیِ   و    نه    گنه کاری

وین   خلق   همه  تبه  شد  و  بر زد   

هر   کس   به   دلش ز  کفر مسماری

هر زشت   و  خطای تو  سوی  مفتی  

خوب  است  و  روا  چو  دید  دیناری

ور   زاهدی   و   نداده ای   رشوت  

یا   بیش    درست    همچو    دیواری

گوید  که « مرا   به   درد   سر  دارد      

هر  بی  خردیّ   و   هر   سبکساری»

گوید  که « نبود   مر    خراسان   را     

زین  پیش  چو  من  سری و دستاری»

و شگفتا که این مقدار و بدین روشنی، قرن ها ناصرخسرو و حافظ و مولانا بر ما سرودند و خواندند و پندی در گوش جان نگرفتیم و گفته اند که:

هر که نامخت از گذشت روزگار

نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

ناصر خسرو در اشعار خود همه جا در ستایش خرد سخن می راند:

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

و هم پای آن زاهدان و فقها را که به نام علما به فریب و پراکندن جهل و نادانی مشغولند سرزنش و نکوهش می کند:

ای حیلت سازان! ُجهلای علما نام!
کــز حیلـه مر ابلیس ِ لعین را وزرائید
ایــزد چو قضــای بد بر خلق ببـارد
آنـگاه شما یکــسره در خورد قضـائید
چون ُحکم فقیهان نَبوَد جز که به رشوت
بی رشوت هر یک ز شما خود فقهائید
گر راست بخواهید چو امروزِ فقیهان
تـزویرگــرانند شمـا اهــل ریـائــید
چون خصم سر ِ کیسه رشوت بگشاید
در وقـت، شما بند شریعت بگشــائید

آن چنان که علی دشتی در پژوهش ارجمند خود آورده است، ناصرخسرو که شاعر خرد و دانش بود با مساله خدا همواره درگیر بود. گونه ای حیرانی و پریشانی بین آیین آریایی و سامی نیز در کار های او دیده می شود. وی که دلباخته ایران و زبان پارسی و حکمت ایران باستان بود به آیین فاطمی نیز گرویده و در بین خرد و وحی سرگردان مانده بود.آیین و دانش ایران باستان بر انسان و خرد استوار بود و آیین سامی بر وحی.

ناصر خسرو ستایشگر بزرگ طبیعت نیز هست. در وصف بهار از قصاید عالی اوست:

آمد بهار و نوبت سرما، شد

وین سالخورده گیتی برنا شد

آب چو نیل برکه اش میگون شد

صحرای سیمگونش خضرا شد...

 

آثار ناصر خسرو

((پس از آن جا به جوزجان شدم و قریب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی. شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت: "چند خواهی از این شراب که خرد از مردم زائل کند، اگر به هوش باشی بهتر". من جواب گفتم که "اندوه دنیا کم کند." جواب داد که "بی خردی و بی هوشی راحتی نباشد... بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیافزاید." گفتم که "من این را از کجا آرم؟" گفت: "جوینده یابنده باشد. ))

یکی از با ارج ترین کارهای وی سفرنامه است:

سفرنامه، شرح سفر  ناصرخسرو است كه در  آن با برادرش و غلامى هندو از بیش از صد شهر عبور مى كند واز شرایط و اوضاع و احوال سفر یادداشت هایى برمى دارد. علت سفر نیز خوابى است كه وى در سن چهل و دو سالگى مى بیند و تصمیم مى گیرد از شغل دبیرى در دستگاه سلجوقیان استعفا دهد و به حج برود. سفرنامه یك اثر تبلیغى و ترویجى است كه مخاطب آن مردم معمولى هستند. این كتاب بسیار روان نوشته شده و ناصرخسرو سعى كرده چیزهایى را كه دیده است به طور خلاصه گزارش دهد. در این سفر ناصرخسرو از مرو به سرخس رفته و سپس از نیشابور، بسطام، سمنان، رى، قزوین، خرزویل، خندان، شمیران، سراب، سعیدآباد، تبریز، مرند، خوى (در ایران)، بركراى، وان، وسطان، اخلاط، بتلیس، ارزن، میافارقین، آمد (دیار بكر)، حران، قرول، سروج (در تركیه)، منبج، حلب، جند قنسرین، سرمین، معره النعمان، كویمات، حما ، عرقه، طرابلس، قلمون، طرابرزن، جبیل، بیروت، صیدا، صور (در سوریه)، عكا، طبریه، حیفا، قیساریه، رمله، بیت المقدس (در فلسطین آن زمان) دیدن مى  كند كه تا این جا یك سال از آغاز سفر او مى گذرد. ناصرخسرو پس از رسیدن به بیت المقدس، ۳۴ روز در آن جا مى ماند و توصیف جالبى از بیمارستان این شهر، مسجد صخره و مسجد اقصا به دست می دهد. سپس به بیت اللحم، حبرون (در فلسطین)، عرعر، وادى القراى، مدینه و مكه  رفته و حج مى گزارد. سپس به بیت المقدس رفته و از آنجا به قاهره مى رود.
در مدت سه سالى كه ناصرخسرو در قاهره بوده است براى بار دوم و سوم و چهارم با كشتى به حج مى رود. در سفر چهارم ناصرخسرو پنج ماه و نوزده روز در مكه مى ماند سپس تصمیم مى گیرد به بلخ بر گردد، اما این بار از مسیر
پیشین، باز نمى گردد. زیرا او اكنون یك مبلغ جدى مذهب اسماعیلى شده بود و خطر آن مى رفت كه به جرم قرمطى بودن جان خود را از دست بدهد. او مسیر دیگرى را انتخاب مى كند كه در قلمرو سلجوقیان نیست. این مسیر از طریق طائف، فلج، یمامه، لحساء (الاحساء)، بصره، آبادان، مهروبان، ارجان (نزدیك بهبهان)، لوردغان، خان لنجان، اصفهان، نایین، طبس، تون، قائن، سرخس، مروالرود، سمنگان به بلخ منتهى مى شود. سفر او شش سال و هفت ماه و بیست و دو روز طول مى كشد و با حساب مسیرهاى فرعى سه هزار فرسنگ مى شود.

در لحسا شرح بسیار با ارزشی از نخستین دولت سوسیالیستی و جمهوری لاییک این سرزمین که به دست قرمطیان ایرانی ادراه می شد می آورد.
هنگامى كه ناصرخسرو به راه مى افتد هنوز به مذهب شیعه اسماعیلى نگرویده بود، اگرچه ممكن است تمایلاتى به آن داشته است اما پس از بازگشت از حج یك مبلغ رسمى مذهب اسماعیلیه مى شود. ناصرخسرو مدتى در بلخ مى ماند و به تبلیغ مذهب اسماعیلیه مى پردازد، اما به علت این كه سلجوقیان سنى بوده اند با او مخالفت كرده و در صدد آزار وى برمى آیند و او مجبور مى شود آن جا را ترك كرده و به دره یمگان در كوه هاى بدخشان روى آورد و در پناه امیرى بقیه زندگى خود را دور از شهر و دیار و در غربت بگذراند. ناصرخسرو اولین كسى است كه سفرنامه حج نوشته است.  ماركوپولوى مشهور ۲۲۴ سال پس از ناصرخسرو سفرنامه خود را نوشته و به هیچ وجه دقت ناصرخسرو را ندارد
. ناصرخسرو در كتاب سفرنامه ، اطلاعات گرانبهایى در مورد دنیاى اسلامى نیمه اول قرن پنجم هجرى مى دهد، زیرا او از مهمترین مراكز علمى و دینى آن زمان بازدید كرده است. وى در سفرنامه در مورد فاصله شهرها، وضع شهرها، نوع لباس و خوراك مردم، واحد پول، وضعیت حكومت ها، مردم سرشناس و مشهور، ساختمان ها، آداب و رسوم مردم، صنایع و كشاورزى، وضع آبیارى و باغ ها، نوع خرید و فروش و واحد پول شهرها، معتقدات دینى و سیاسى، عادات و رسوم اجتماعى مردم مناطق مختلف، حوادث و وقایع تاریخى، وضع امنیت و آبادى شهرها و راه ها و جمعیت شهرها، اطلاعات گرانبهایى مى دهد و همانند یك پژوهشگر امروزین اندازه مى گیرد و آمار مى دهد. انبوه اطلاعات، آمار و ارقامی كه در سفرنامه است اطلاعات گرانبهایى در زمینه ادبیات، جامعه شناسى، زبان شناسى، جغرافیا و تاریخ دوران او در اختیار ما مى گذارد. ناصرخسرو مشاهده گر دقیق و دانشمندى جدى است.

 زبان سفرنامه نیز زبان روان و ساده و پاکیزه ای است. ناصرخسرو تا آنجا كه مى تواند فارسى مى نویسد و دستور زبان پارسى را به كار مى گیرد و واژه هاى فارسى بیشمارى را به كار مى گیرد كه زبان فارسى امروزین مدیون اوست. سفرنامه نتیجه یادداشت   هاى روزانه ناصرخسرو است. ناصروخسرو به عنوان شخصى خردگرا و مشاهده گر دقیق، بارها در متن كتاب وقتى از زبان دیگران چیزهاى عجیب و غیرعقلانى را تكرار مى كند كه خود آنها را باور ندارد مى گوید: «العهده على الراوى».
ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعیلیان، درجات مستجیب، مأذون وداعی را پیمود و به درجه حجتی رسید و از سوی امام فاطمی اداره قسمت خراسان بدو واگذار شد.

نمونه ای از متن سفرنامه: دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است . و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند . من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم . برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد ، یکی گفت که چه می خواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر . گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی ، گفتمی بقال خرزویل است . چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برزالحیر می گفتند . گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپید رود گویند و چون هردو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون رود و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد ، و گفتند یکهزار و دویست فرسنگ دور است ، و در میان دریا جزایر است و مردم بسیار و من این حکایت را از مردم شنیدم .

ناصرخسرو شعرهای خود را در قالب قصیده گفته و از غزل گریزان است. او بارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد كرده است. او می خواهد تا با شعر مردمان را روشن سازد و در همه جا از خرد و دانش ستایش کرده  و از تقلید و تعصب دور داشته است.

او به همان اندازه كه ستایش امیران و فرمان‌روایان را نادرست می‌داند، غزل‌سرایی برای معشوقان و دلبران را نیز بیهوده می‌داند. بی‌‌گمان او شیفته‌ی خردورزی است و شعری را می‌پسندد كه شنونده را به فكر كردن وادارد. از این روست كه چنین می‌گوید:

اگر شاعری را تو پیشه گرفتى            یكی نیز بگرفت خنیاگری را

تو برپایی آن‌جا كه مطرب نشیند           سزد گر ببری زبان جری را

صفت چند گویی به شمشاد و لاله      رخ چون مه و زلفك عنبری را

به علم و به گوهر كنی مدحت آن را      كه مایه‌ست مر جهل و بد گوهری را

به نظم اندر آری دروغی طمع را            دروغست سرمایه مر كافری را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر            كند مدح محمود مر عنصری را

من آنم كه در پای خوكان نریزم            مر این قیمتی در لفظ دری را

دانشمند فرهیخته ی آن روزگار در زندگی خویش از فراز و نشیب بسیار گذشت:

* دوران جوانی تا آستان چهل سالگی را در دربار گذرانید و از کتابخانه ها ی درباری بهر ه ها برد و کوشید تا با پند و حکمت، دولت ها را به سوی آزادی و ارج انسان راهنمایی کند.

* در چهل سالگی از درباریان نومید شد و گریخت و به حج رفت و دست به دامن فقها شد تا تغییری در این زندگی ایجاد کند. پس از دیدارها و مطالعه ی آثار دینی بزرگترین ادیان، از آنان نیز دل برید.

* به هنگام سفر به مصر و گردیدن جهان دل به مردمان محروم بست و آیین اسماعیلی را راهی برای نجات مردم انگاشت و به مبارزه در این راه پرداخت.

* پس از بازگشت به خراسان و هجوم ملایان و فقها از یک سو و از سوی دیگر حاکمان و مردمان بی سواد و غوغاییان به یمگان تبعید شد.

*  دستاوردبیست و پنج سال تبعید این آواره ی یمگانی، بهترین اشعار و نوشته های اوست که راه نجات مردمان را در دانش و تجربه و مهر و مدارا یافته است. از کتاب زادالمسافرین که در یمگان نوشته شده بر می اید که در این زمان گرچه در مسایلی چون جبر و اختیار، وی عقل و اختیار انسانی را برگزیده است؛ اما آیین و شیوه ی خود را راه نجات می داند. به روی اما انتخاب اختیار و خردورزی و داد خواهی وی در خور توجه بسیار و دستاورد بزرگی در تاریخ اندیشه ی ایرانی است:

از جان و تنت ناید،الا که همه خیر

چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار

***

هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند

خویشتن را گرچه دون است ای پسر والا کند

***

خوب یکی نکته یادم است ز استاد

گفت: نگشت آفریده چیز،به از داد

**

 

سبز باشید

 

 

پی نوشت:

*علی میرفطروس: ناصر خسرو قبادیانی صدای طغیان، تنهائی و تبعید(بخش دوم )(فصل دوم از کتاب در دست انتشار "تاریخ در ادبیات") به نقل از تارنمای گویا

** علی دشتی:تصویری از ناصرخسرو:انتشارات جاویدان.

افزون بر این ها این کتاب ها را نیز خوانده و از آن بهره گرفته ام:

سبک شناسی: محمد تقی بهار. تهران 1321

تاریخ ادبیات ایران از آغاز عهد صفویه تا زمان حاضر:ادوارد براون. ترجمه غلامرضا رشید یاسمی تهران 1329

سیری در شعر فارسی: عبدالحسین زرین کوب. تهران 1363

تاریخ ادبیات ایران.ادوارد براون. ترجمه رشید یاسمی. تهران. 1316

تاریخ ادبیات ایران: بدیع الزمان فروزانفر.کوشش عنایت الله مجیدی.تهران. 1383

تاریخ ادبی ایران: ادوارد براون. چهار جلد. به انگلیسی.

تاریخ ادبیات فارسی:هرمان اته. ترجمه رضا زاده شفق. تهران.2536

تاریخ ادبیات ایران:جلال همایی.دو جلد.تبریز.1348

تاریخ ادبیات ادوارد براون جلدسوم

مقدمه‌اى كه آقاى تقى‌زاده بر كلیات دیوان وی نگاشته است.

و مقالات بسیار درمجله های یغما

 


با شاعران(3)سیف فرغانی  

 

با شاعران ایرانی3

دوران جوانی مرا شعر و رویا و جستجو در نوردید. روزگار رویاها بود. بر همه ی زمین! سال های دهه ی چهل. روزگار رستاخیزی دوباره به سوی آرمان ها!

در آن روزگاران، تنی چند از شاعران ایرانی و جهان، جان و جهان مرا دگرگون کردند. هرکدام از دریچه ای!

امروز بر آن شده ام تا از مهتابی خویش به کوچه ی آنان بنگرم.

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم برای شب های بی خوابی .... سبز باشید.

 

سیف فرغانی

فریاد ستمدیدگان

 

چند بار این سرزمین را پهلو دریده و پشتش شکسته اند!!!... و هر بار این سرو کهن بر پای خاسته و سایه بر سر مردمانی افکنده که آب و آفتابش بوده اند.

یکی از هولبارترین تازش های تاریخ، تازش مغولان به ایران است. مغولان بر خوارزمشاهیان هجوم آوردند و خلیفی بغداد از سویی برای نابودی ایرانیان و فقهای شیعه از سوی دیگر دست در دست مغولان نهادند تا از خلفای سنی بغداد عقب نمانند. دیگر نهادهای اندیشگی و ازادی مانند قرمطیان و اسماعیلیان و اخوان صفا را نیز شاهان ترک چون غزنویان کشتار کرده و از میان برداشته و راه را برای مغولان آماده کرده بودند.

ایران که پیش از یورش مغولان در آستانه یک رستاخیز بزرگ فرهنگی و علمی ایستاده بود و چندین قرن دولت های ایرانی آزادی خواه چون سامانیان زمینه را برای این جهش بزرگ فراهم کرده و دانشمندانی چون ابن سینا و رازی و بیرونی و شاعرانی چون فردوس و خیام راه را گشوده بودند، ناتگهان از پای درآمد. درباریان خوش گذران و بیکاره و جنگ طلب، فقهای قدرت طلب و متعصب و دیگر دشمنان ایران دست در دست هم نهادند و ایران را به مغولان تسلیم کردند. از برابر مغولان گریختند و رکاب اشبان مغولان را بوسیدند و به وزارت و فقاهت و قضاوت رسیدند. بر سکویی از خون و استخوان هزار هزار انسان!

بین قرن های چهارم و پنجم ،روزگار ترکتازی ها، سختگیریهای دینی، جهل و بی خردی، در سرزمینی که به سبب ستم و شمشیر و تازیانه، مردمان بیشتر، قضا و قدری،  غرق در خرافه و جهل، پایه های تخت ستم را برشانه می کشند. سیف می خواهد تا با دانش و شادی و عشق مردمان را از پستوهای تودر توی خوارشدن ارزش ها و شادی ها بیرو ن کشد.

فیلسوف و ریاضی دان و شاعر بزرگ ایران، خیام در مقدمه شگفت انگیزی بر کتاب جبر خویش گویی با ما سخن می گوید و از روزگار خویش:

( دچار زمانه ای شده ایم که اهل دانش از کار افتاده و جز اندکی که از مرگ جان به در برده اند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث و پژوهش های علمی استفاده کند؛ برعکس، حکیم نمایان دوره ی ما، همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند. جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی هم دارند، صرف غرض های پست جسمی می کنند. اگر با انسانی روبرو شوند که در جست و جوی حقسقت راسخ و صادق باشد و روی از از باطل و زور بگرداند و به ریا و مردم فریبی گرایشی نداشته باشد، او را ریشخند می کنند و کوچک می شمارند...)

از همین روست که فریاد برمی دارد:

چون نیست در این زمانه سودی ز خرد

جز بی خرد از زمانه، بر می نخورد

ای دوست بیار آن چه خرد را ببرد

باشد که زمانه سوی ما به نگرد

 

و هم او، از این زمانه به خروش آمده و گلبانگی شورآفرین در جهان می افکند که:

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کازاده به کام دل رسیدی آسان

 

روزگار سیف، روزگار ترک تازی ترکان و تازیان است،

 گویی جوینی، همین امروز،به تماشای کوچه های آتش گرفته و سرزمین آرزوهای خاکستر شده ایران نشسته و می نویسد: هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزیری. هر مدبری، دبیری. هر مستوفی، مستوفیی.  هر مسرفی، مشرفی. هر شیطانی ، نایب دیوانی. هر کون خری، سر صدری. هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر حسی، کسی. هر خسیسی، رییس. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی....هر آزادی ، بی زادی. هر رادی، مردودی...

 

آزاده دلان گوش به مالش دادند

وز حسرت و غم سینه به مالش دادند

پشت هنر آن روز شکستست درست

کین بی هنران پشت به بالش دادند

 

 چنین روزگار سیاهی است. از سیف الدین فرغانی بشنویم:

جهان سر بسر ظلم و عدوان گرفت

درو عدل و احسان نخواهیم یافت

سگ آدمی رو ولایت پرست

کسی آدمی سان نخواهیم یافت

به دوری که مردم سگی می کنند

درو گرگ چوپان نخواهیم یافت...

شیاطین گرفتند روی زمین

کنون در وی انسان نخواهیم یافت

در این زمانه است که شاعرچراغ بر می دارد و راه می نماید. امید میآورد تا درد و نومیدی رخت بر بندد.

سیف فرغانی شاعر چنین روزگاری است. و در فرغانه زندگی میکند. دیاری که مغولان به آتش و خون کشیدند.

روزگار یاس و شکست!

روزگار نومیدی و رنج!

روزگار بی سامتنی و پریشانی،

تنهایی و غربت!

و دل شیر می خواهد که پنجه در پنجه ی کفتاران و شغالان اندازی!

و سیف فرغانی دل شیر دارد و جگر عقاب!

بلند پرواز و مردم دوست!

پس برمی خیزد و چراغ بر می افروزد ، در تنگه های توفان!

سیف فرغانی در این اشعار دنیای ستمکار روزگار را به نبرد می طلبد:

شاه و انیر و قاضی و گزمه را راهزن و دشمن مردم می خواند. گستاخی و دلاوری این شاعر در بیان خشم حویش و تلاش در راه بیان حقایق و رسوا کردن دشمنان مردم از ویژگی های برجسته اشعار اوست.

او نظام حاکم را جبار و نظم موجود را پر از شقاوت می شناسد و آنی در رسوا کردن آنان درنگ نمی کند:

شعر او ، شعر شعار و شورش است!

شعر خرد و دلاوری است!

شعر مردم و نان سفره ی آنان است!

گندم است! بذر دانایی و شور است!

چراغ است! خرماست! آب است و آزادی است:

ظلم هایی رود بر اهل زمان

زین عوانان که در زمان تواند

هیچ کس را نماند آسایش

تا چنین ناکسان، کسان تواند...

هم چو سگ قصد نان ما دارند

گربگانی که گرد خوان تواند

یا چو سگ پای آدمی گیرند

هم چو سگ سر بر آستان تواند

سیف می داند که دین فروشان و دینمداران دست در دست ستمکاران و تبهکاران دارند.

می داند که این ها بهانه است تا مردمان را بفریبند!

می داند که این روباهان در کار فریب مردمانند!

می داند که برای آزادی و آبادی و آرامش باید تلاش کرد.

می داند که در این شوره زار باید بذر خرد و دانایی افشاند.

ای تو را در کار دنیا بوده دست افزار دین

وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین

ای به دستار و به جـبـه گشته اندر دین امام

تـرک دنـیـا کـن که نبـود جـبـه و دستار، دین

ای لـقـب گـشـتـه فـلان الدیـن و الـدنیا تو را

نـنـگ دنـیــایی  و از نــام تـو دارد عــار دین

نـفــس مکارت کجــا بـازار زرقـی تـیـز کـرد

کـز پـی دنـیـا  درو نـفـروخـتـی صـد بــار دین

قـدر دنـیـا را تـو میـدانی که گـر دسـتـت دهـد

یک درم از وی بدست آری به صد دینار دین

کـز بــرای ســـود دنـیـــا ای زیـــان تـو ز تـو

بهــر مـال ارزان فـروشـد مـرد دنـیـادار دین

 

سیف اما عاشق زندگی است. عاشق زیبایی است. عاشق شادی است!

عشق را در میان مردم می جوید.

در بسیاری از اشعار وی عشق از بام آسمان بر زمین فرود می آید و دامن کشان بر آستان زندگی می خرامد. عشقی زمینی و زیبا و باشکوه:


تنی داری بسان خرمن گل

عرق از وی روان چون روغن گل

صبا از رشک
اندام چو آبت
فگنده آتش اندر خرمن گل

چمن از خجلت روی چو ماهت

شکسته
چون بنفشه گردن گل
گر از رویت بهار آگاه باشد

پشیمان گردد از آوردن گل

به سیل تیره ابر نوبهاری

بریزد آب روی روشن گل

غم تو در گریبان دل من

چو خار آویخته در دامن گل

منم ا زخوردن غمهای تو شاد

چو زنبور عسل از
خوردن گل
اگر از خاک کویت بو بگیرد

قبای غنچه و پیراهن گل

چو در برگ از
خزان زردی فزاید
ز روح نامیه اندر تن گل

مها از سیف فرغانی میازار

نخواهد عندلیب آزردن گل

گلت را همچو بلبل دوست‌دارست

جعل باشد نه بلبل
دشمن گل

چو بیند روی تو

چو بیند روی تو ای نازنین گل

کند بر تو هزاران آفرین گل
تو با این حسن اگر در گلشن آیی

نهد پیش رخت رو بر زمین گل

اگر بلبل کند ذکر تو در باغ

ز نامت نقش گیرد چون نگین گل

چو از ذکر لبت
شیرین کند کام
شود در حلق زنبور انگبین گل

گلی تو از گریبان تا به دامن

بهر جانب بریز از آستین گل

اگر در خانه گل خواهی به هر وقت

برو آیینه
برگیر و ببین گل
ندارد باغ جنت همچو تو سرو

نباشد شاخ طوبی را چنین گل

به رنگ و بو چو تو نبود که چون تو

خط و خالی ندارد عنبرین گل

اگر با من
نشینی عیب نبود
که دایم خار دارد همنشین گل

 سیف شاعر زندگی و زمین است. آسمان را دوست دارد، اما بر زمین می زید و شادی و عشق را می جوید.در این شعر زیبایی یار و شادی دیار و بوس و کنار با زیباترین شکل در هم می آمیزد و شور و شادی و مهر را به رقص در می آورد:
بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن

بنمای رخ رنگین ناموس قمر
بشکن
چون چشم ترم دیدی لب بر لب خشکم نه

آن شربت هجران را تلخی به شکر بشکن

دنیا ز دهان تو مهر از خمشی دارد

آن طرفه غزل برخوان و آن مهر بزر بشکن

گر کان بدخشان را سنگی است برو رنگی

تو حقه‌ی در بگشا سنگش به گهر بشکن

ور نیشکر مصری از قند زند لافی

تو خشک نباتش را ز آن شکر تر بشکن

دل
گنج زرست، او را در بسته همی دارم
دست آن تو زربستان، حکم آن تو، در بشکن

در کفه‌ی میزانت کعبه چه بود؟ سنگی

ای قبله‌ی جان ز آن دل ناموس حجر بشکن

هان ای دل اشکسته گر دوست خوهد خود را

از بهر رضای او صدبار دگر بشکن

رو بر سر کوی او بنشین و به دست خود

پایی که همی بردت هر سو به سفر بشکن

چون سیف به کوی او باید که درست آیی

خود عشق تو را گوید کز خود چه قدر
بشکن

 

سیف در همان روزگار تیره و تار، انسان ها را به شادی و امید و لذت بردن از زندگی فرا می خواند. لب بر لب چون پسته یا ر می نهد و در گوشش زمزمه عشق ساز می کند:

ای پسته‌ی دهانت
ای پسته‌ی دهانت شیرین و انگبین لب

من تلخ کام مانده در
حسرت چنین لب
بودیم بر کناری عطشان آب وصلت

زد بوسه‌ی تو ما را چون نان در
انگبین لب
هرگز برون نیاید شیرینی از زبانش

هر کو نهاده باشد باری دهان
برین لب
عاشق از آستینت شکر کشد به دامن

چون تو به گاه خنده، گیری در آستین
لب
تا در مقام خدمت پیش تو خاک بوسد

روزی دو ره نهاده خورشید بر زمین لب

از بهر آب خوردن باری دهان برو نه

تا لعل تر بریزد از کوزه‌ی گلین لب

با داغ مهر مهرت ای بس گدا که چون من

از آرزوی لعلت مالند بر نگین لب

از معجزات حسنت بر روی تو بدیدم

هم شکر آب دندان هم پسته آتشین لب

دل
تلخکام هجر است او را به جای باده
زین بوسه‌های شیرین درده به شکرین لب

تا
چند باشد ای جان پیش در تو ما را
چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چین لب

تو
سرخ روی حسنی تا کرد شیر شیرین
خط نبات رنگت همچون ترانگبین لب

چون فاخته
بنالم اکنون که مر تو را شد
همچون گلوی قمری ز آن خط عنبرین لب

هنگام شعر
گفتن شوقت مرا قرین دان
ز آن سان که در خموشی با لب بود قرین لب

شاعر اما هیچگاه ستمگران را از یاد نمی برد. او بر این باور است که با شور و شادی و امید می توان پیروز شد. او براین باور است که روزگار تبهکاران به سر خواهد آمد. او با شهامت ودانایی، در برابر تمام ستمکاران جهان در هر جغرافیا و تاریخی، گلبانگ پرشور خود را در می افکند:

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

 


ادامه ....
با شاعران(4) سعدی
با شاعران(5) فرخی یزدی
باشاعران(6)مهستی
 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved