|
با شاعران
دوران جوانی مرا شعر و رویا و جستجو در نوردید. روزگار رویاها بود. بر همه ی زمین! سال های دهه ی چهل. روزگار رستاخیزی دوباره به سوی آرمان ها! به سوی فرداهای تابناک!
به سوی روشنایی! آزادی! برابری!
و ما چونان گله های کف بر، اقیانوس آدمی، در پی این ساحل رویایی و دور، روان بودیم.
روزگار شعارها و شعرها و آرزوها و رویاها بود!
روزگاری که با کلمات می شد بین جوادیه و میدان توپخانه در شب آتش بازی پل زد!
روزگاری که خواب می دیدیم که کسی می آید!
کسی که مثل هیچ کس نیست!
روزگار قصه بود: ماهی سیاه کوچولو! قلب فروزان دانکو!
روزگار بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری!
در آن روزگاران، تنی چند از شاعران ایرانی و جهان، جان و جهان مرا دگرگون کردند. هرکدام از دریچه ای!
امروز بر آنم که اگر ایرانی هست و ایرانی نیز هست و هم چنان در کوچه پس کوچه های تاریخ با رنج و امید گام بر می دارد؛ چراغش به دست حافظ و خیام و مولوی و فروغ و نیماست.
آنان که در تیره ترین روزگار، در تنگه های توفان، نگهبان لاله بودند.
آنان که نور تاباندند و تخم شادی افشاندند.
آنان که در سوز زمستان از بهاران خواندند.
امروز بر آن شده ام تا از مهتابی خویش به کوچه ی آنان بنگرم.
زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم برای شب های بی خوابی .... سبز باشید
|