|
درتاریخ انسانی، هر آیینی که به قدرت برآمده است، مخالفان خویش رابه نام های مختلف از میان برداشته است. این در گوهر آیین هاست که آیین ها و اندیشه ها و راه های دیگر را بر نمی تابند.هر آیینی رهبر و رهرو نیاز دارد.این امرقدرت را سامان می دهد. قدرت آیینی بر ستم و ازمیان برداشتن دیگران استوار می گردد.
دینمداران زرتشتی نیز چون به قدرت رسیدند، مخالفان خویش را فرو کوبیده و از میانه برداشتند. آنچه از کتاب ها بر می آید، گروه های مخالف یا دگراندیشان، این گونه دسته بندی می شدند:
جداریستگان: جدا راهان یا دگر اندیشان
دیو یسنان: پیروان آیین کهن زنخدایی که همه ی آن خدابانوها به نام دیو خوانده شدند و یسن از کلمه یزن و جشن به معنای سرود و نیایش است.
دروندان: بی دینان و کافران و از دین برگشتگان
پتیارگان: به معنی مخالفان
اشموغان: که خواستار اصلاحات دینی بودند
پس دیو یسنان همان پیروان آیین های باستانی و زنخدایانی مانند سیمرغ و چیستا و آناهیتا و رام بودند.
این ها تنها گناهشان دگر اندیشی بود. آنچنان که در شاهنامه در داستان زرتشت آمده است، راهی جز پذیرفتن دین نبوده است:
کشیدند شمشیر و گفتند اگر
کسی باشد اندر جهان سر به سر
که نپسندد او را به پیغمبری
سر اندر نیارد به فرمانبری
نیاید به درگاه فرخنده شاه
نبندد میان پیش رخشنده گاه
نگیرد از او راه و دین بهی
مر این دین به را نباشد رهی
به شمشیر جان از برش بر کنیم
سرش را به دار برین برزنیم
در آیین زرتشتی، سخت ترین شکنجه ها و پادافره گونه گونه برای اینان در نظر گرفته شده است. اردای ویراف نامه در بخش دوزخ، شکنجه هایی هولبار برای این گروه ها را هشدار می دهد.
جالب است که این بی دینان بنا بر نوشته همین کتاب از طبقات پایین و پیشه ور هستند و فرمان سرکوبی آنان در زند وهومن یسن چنین است:بکن! بزن! بتکده ی نشیم دیوان را!
و هجوم بر جدا راهان و دیوان از این روست که آنان با حکومت دینی مخالفند و اهورامزدا بر آن است تا هوادارانش دوباره( گاه دین و شاهی را) بیارایند و ( تختگاه دین و پادشاهی) دوباره بگیرند.
در این نوشتار بر آنم که نشان دهم تا چه میزان هر آیینی می کوشد تا چهره ی آیین های دیگر را زخم بزند تا از خویش چهره ای ملکوتی بنمایاند.
داستان دیو!
نزد هند و اروپایی ها،دیو چونان خدا بوده است و می باشد؛ اما، در ایران با آمدن آیین مزذیسنا ، رهبران آیین نو، این خدایان باستان هندواروپایی را نماد شرک یا اهرمن نشان دادند. در هندوستان این تغییر دین پیش نیامد، خدایان باستان همچونان محترم شمرده شدند و بزرگ ترینخدا همان دیو ایندرا می باشد. در اروپا واژه دیو همچنان معنی خدای خود را تا امروز نگاه داشته است. واژه هم چنین به معنی درخشیدن میباشد. همین ریشه به معنی فریب دادن نیز هست.
ایندره، ایزدِ تندر هندوان و ایرانیان کهن بود که خدای جنگ نیز شمرده میشد و شکستناپذیر بود. جنگ او با ورتره، دیو خشکی و خشکسالی، که آبها را در آسمان نگهداشته بود، در وداها و ادبیات ودایی معروف است. ایندره در این جنگ ورتره را شکست میدهد و آبها را آزاد میکند و باران از آسمان فرو می بارد.
دوا در نزد هندوان تا به امروز به معنی خداست و در سانسکریت به معنی فروغ و روشنایی آمده است. زئوسکه اسم خدای بزرگ یونانیان بوده و دئوسلاتینی که در فرانسه دییوگویند جملگی یک کلمه است. کلمه دائو چینی و یا تائو نیز از همین کلمه است.
دیو نزد بر همنهای هند، اسم رب النوع عقل ورب النوع رحمت است، نام یکی از ارباب انواع بود که تمام قوم آریا آن را می پرستیدند وهم اکنون هندوها معتقد به رب النوعی هستند که آن رادر آسمان میدانند وخدای اکبر میخوانند ونام آن دیواناست.
از اوستا و شاهنامه پیداست که مردم ایران پیش از زرتشت، دیوان را می پرستیدند:
یسنای سی و دو بند یک تا سه: برای رسیدن به خوش بختی و بخشایش اهورا باید همه شما ای خویشان و هم کاران و یاران و نیز شما ای دیو پرستان رو به خدای یکتا آورید. پروردگارا باشد که همه پیامبر پیام تو باشیم و کسانی را که دشمن نام و راه تو اند از خود دور نگاه داریم. ای دیو پرستان و گم راهان، شما و هواخواهان شما از گروه کج منشان و تیره دلانی هستید که مدت ها است کردار زشت شما در هفت کشور زمین بر همه آشکار است و به بدی شناخته شده اید.
در اوستا دیوها با پیشوایان مذهبی که کرپان ها و کوی ها باشند،یکجا آورده شده اند. کوی ها و کرپان ها دو طبقه از پیشوایان مذهبی کیش ایرانی قدیم بودند که مراسم دینی دیو ها را بجای می آوردند و زرتشت در اوستا از انان شکایت می کند که اسباب گمراهی مردم میباشند و به واسطه آموزش های دروغین خویش آنان را می فریبند. برادران کرب نام گرئوهی از پیشوایان دیو یسنه بوده که دین زرتشت را نپذیرفتند. آنان پنج تن بودند: برادروخش. برادر وشین. توربرادروخش.آزان. ودست.
برخی تور برادر وخش را کشنده زرتشت می دانند.
در یسنا این نبرد بین آیین کهن دیوان و آیین نو دیده می شود:
یسنای سی و دو بند یک تا سه: برای رسیدن به خوش بختی و بخشایش اهورا باید همه شما ای خویشان و هم کاران و یاران و نیز شما ای دیو پرستان رو به خدای یکتا آورید. پروردگارا باشد که همه پیامبر پیام تو باشیم و کسانی را که دشمن نام و راه تو اند از خود دور نگاه داریم. ای دیو پرستان و گم راهان شما و هواخواهان شما از گروه کج منشان و تیره دلانی هستید که مدت ها است کردار زشت شما در هفت کشور زمین بر همه آشکار است و به بدی شناخته شده اید.
زرتشت در پیام خود همه خدایان باستانی را به موجوداتی موهوم و زاییده خیال مبدل ساخت و نام هیچ یک از آنان را نبرد . خدایانی مانند وارونا ، ایندرا ، آگنی ...زرتشت تمام این خدایان راکه در مقابل اهورا مزدا قرار داشتند به دیو مبدل ساخت و مردم مازندران را که پیروان آن زنخدایان بودند، دشمن و سرزمین آنان را سرزمین دیوان خواند.
مازندران یا سرزمین زنخدایان که کلمه آمازون یا سرزمین زنان نیز از نام آن آمده است، سرزمین دیوان است:
در شاهنامه می بینیم که مازندران( سرزمین مازن یا زن سالاران) مرکز دیوان است. همان دیوانی که خط و هنر خانه سازی را به دیگران می آموزند و دیوان همان خدابانوان ایران باستان هستند. آیا آمازون ها و مازندرانی ها نیز یک ریشه دارند؟
زمین دیلمان جایی است محكم بدو در لشگری از گیل و دیلم گروهی ناوك و زوبین سپارند به زخمش جوشن و خفتان گذارند چو دیوانند گاه كوشش ایشان جهان از دست ایشان پریشان سپر دارند پهناور گه جنگ چو دیواری نگاریده به صد رنگ ز بهر آن كه مرد نام و ننگند ز مردی سال و مه با هم بجنگند نه آن كشور كه به پیروزی گشادند نه باژ خود بدان كشور نهادند هنوز آن مرز دوشیزه بماندست بر او یك شاه كام دل نراندست (فخرالدین اسعد گرگانی - ویس و رامین)
در شاهنامه دیوان خط و خانه سازی و هنرها را به مردم می آموزند:
هوشنگ بر سر زمین وسیعی حکم میرا ند و با دیوان و بد کیشان که دشمنان چوپانان و رمه داران تازه به قدرت رسیده بوده اند ،میجنگید . یعنی فرهنگ و ایین ازاد منشانه و زن سالارنه ای که قدرت را به مردان وا می نهاد.
پس از هوشنگ پا دشاه دیگر پیشد اد ی،تهمورس است که نامش دراوستا تخمه اوروپه آمده است و ا ورا دیو بند هم گفته اند و هم چنین او را پا دشاه هفت کشور و یو نگها ن و پسر اینگهت و پسر هوشنگ شمرده اند.
او سی سال به مدد وزیرش شید سپ حکم راند. دیوان و جا دوان را در بند کشیده بود.اصلاحا ت جدیدرا به عمل آورد و از دیوان یا زنخدایان و زنانی که سالار عشیره بودند پشم ریسی، دوخت جا مه، اهلیکردن چهار پا یان و طریق استفاده از اسب، شتر، خر و گاو را فرا می گیرد. درحقیقت با روی آوردن مردان به جنگ و ستیز برای تسخیر سرزمین های دیگر و عبور جامعه زن سالار از عشیره به جامعه مردسالار قبیله ای، مردان حکومت و اقتصاد را از دست زنان بیرون می آورند.
*
تهمورس دیوان را به بند میکشد و از آنان خط نوشتن را میآموزد:
نبشتن به خسرو بیاموختند
دلاش را به دانش بر افروختند
دیو که هنوز یکی از خدایان محبوب هندیست، از زنخدایان بزرگ ایران بوده است. واژهی دیوانه به معنا عاشق و دوستدار نیز از همان ریشه آمده است، زیرا دیو نماد عشق و زن بوده است. واژهی دیوار نیز از همانجاست. زیرا این زنان و دیوان بودند که خانهسازی و ساختن چهاردیواری را به آدمیان آموختند. همچنین واژهی دیوان به معنی مکان نوشتن حساب و کتاب شعر، نیز از همینجاست.
دیوان خط بسیار میدانند:
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی
چه سغدی چه چینی و چه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
با این درآمد ببینیم، جمشید جم در شاهنامه چه میکند. در اینجا نیز میبینیم که دیوان یا زنخدایان باستان خانه ساختن و دیوارسازی را به مردمان میآموزند:
بفرمود دیوان ناپاک را
به آب اندر آمیختن خاک را
هر آنچه ز گل آمد چو بشناختند
سبک حشت را کالبد ساختند
به سنگ و به گچ، دیو، دیوار کرد
نخست از برش، هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاحهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
در شاهنامه، دوران تهمورس، دوران نبرد فرهنگ زنخدایی کهن و فرهنگ مردسالارانه جدید است. از همین رو در شاهنامه تا این زمان دیوان نقشی مثبت دارند و از آن هنگام نقشی منفی بر عهده می گیرند. دوران جمشید، پایان این درگیری هاست. به نوشته ی کرستن سین بعد از تهمورس برادرش جمشید به سلطنت رسید و نخستین با رجشن نوروز را نهاد. او دراوستا دارنده گله های خوب است.
در یشت ها در باره جمشید آمده است: كسی كه این هر دو را از دیوان بر گرفت، دارایی و سود را؛ هر دو را، فراوانی و گله را؛ هر دو را، خوشنودی و سرافرازی را. به هنگام شهریاری او خوراكی و نوشیدنی كاستی ناپذیر بودند؛ جانوران و مردمان، هر دو نیستی ناپذیر بودند؛ آبها و گیاهان، هر دو خشك نشدنی بودند.
در بندهشن و شاهنامه، خاندان رستم و پهلوانان ایران، دین مزدیسنا ندارند و از دیویسنان هستند. اردیبهشت و سروش بدان ها آفرین می کویند و در بندهشن ان ها را دیوپرست و پری کامه خوانده اند.
در آیین مانی سه گروه ازخدایان هر یك پس از دیگری به وجود میآیند تا با نیروی شر مقابله كنند: در گروه نخست «مادر زندگی» است كه پس از فراخوانی زروان به پیدایی میآید و او به نوبه خود «هرمزدبغ» را میآفریند كه تجلی نخستین انسان مینوی و نخستین جنگاور كیهان روشنی است.
او دارای پنج فرزند به نام امهرسپندان است كه از پنج عنصر بهشت روشنی آفریده میشوند. هرمزدبغ به یاری فرزندان خود به نبرد میرود، اما در نبرد با تاریكی شكست میخورند و هرمزدبغ آنها را در جهان تاریكی رها میكند و خود بیهوش در ژرفای دوزخ فرو میافتد. دیوان دوزخی پنج فرزند وی را میبلعند و بدینگونه بخشی از بهشت روشنی به اسارت تاریكی درمیآید و دوره آمیختگی نور و ظلمت آغاز میشود.
«هرمزدبغ» كه در ژرفای دوزخ فرو افتاده بود، پس از آنكه به هوش آمد، خروشی سر داد و «مادر زندگی» را به یاری فرا خواند و چون مادر فریاد او را شنید، از «پدر بزرگی» یا «زروان» یاری خواست تا فرزند را از دوزخ برهاند. «پدر بزرگی» گروه دوم خدایان را آفرید تا به «هرمزدبغ» یاری رساند. نخستین خدای گروه دوم «دوست روشنان» نام دارد و پس از او «بام ایزد» و سپس «مهرایزد» یا «روح زنده» است كه پنج فرزند دارد. وی به لبه پرتگاه دوزخ رفت و خروش برآورد؛ «هرمزدبغ» فریادش را شنید و از ژرفای جهان تاریكی پاسخ داد. از این گفت و شنود «ایزد خروش» و «ایزد پاسخ» كه فرزندان ششم و هفتم مهر ایزدند، آفریده میشوند. آنگاه مهرایزد به جهان تاریكی تاخت و نیروهای اهریمنی را شكست داد و از تن دیوان كشته شده، هشت زمین و از پوست آنان، ده آسمان ساخت. از بخشی از نورهای بلعیده شده كه هنوز آلوده نشدهاند، خورشید و ماه را آفرید و از نورهایی كه تنها اندكی آلوده شدهاند، ستارگان را پدید آورد.
در دوران آفرینش سوم. زمان آفریده شد و خورشید و ماه و زمین به گردش درآمدند و در طی آن خدایان نجاتبخش وجود یافتند: نخستین ایشان «نریسه ایزد» نمادكمال و زیبایی است، او دوشیزگان روشنی را میآفریند. ایشان خود را برهنه به سران دیوان كه در آسمان بسته شدهاند، نشان میدهند. با دیدن آنان، دیوان نر دچار انزال میشوند و با این انزال، نور بلعیده شده بر زمین میریزد و از آن درختان و گیاهان پدید میآیند. دیوان ماده كه در دوزخ از دیوان نر باردار شده بودند، فرزندان خود را سقط میكنند و بر زمین میافتند و پنج گونه جانور به وجود میآورند.
ماده كه در هیئت دیوآز و آرزو مجسم شده، برای از میان بردن جریان نجاتبخشی نور، دو دیو ـ جانور بزرگ میآفریند تا فرزندان دیوی را ببلعند و با این كار، همه انوار بلعیده شده دیوان را در تن آن دو دیو ـ جانور گرد میآورد. آنگاه این دو دیو ـ جانور با یكدیگر میآمیزند و نخستین مرد و زن ـ گهمُرد و مُردیانه ـ را پدید میآورند. نورهایی كه این دو دیو ـ جانور فرو بلعیده بودند، به ایشان منتقل میشود و روح آنها را به وجود میآورد.
در اسلاماعتقاد به جن، اعتقادی است که از اساتیر بابل به معتقدات عصر جاهلیت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامی راه یافتهاست. و جای دیو را گرفته است.اوتوکوها یا اجنه، در استورههای بابلی موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم میشدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب شدو نامیده میشدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنه در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آنکه دیده شوند، همراهی میکردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ میداشتند.
اجنه بد یا ادیمو پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آنها بیماریهای گوناگون همراه میآوردند یا گلهها را از میان میبردند و خانوادهها را به جدائی میکشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمیکردند و فرزندانی به بار نمیآوردند. انواع هفتگانهای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودنددر ویرانهها یا در زیر زمین میزیستند و آدمیان میتوانستند آنها را از پاهای سم دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جنهای خوب نه تنها میان خودشان ازدواج میکردند، بلکه میتوانستند با آدمیان نیز در آمیزند.
جن ها یااز مابهتران اهل شادی و رقص و موسیقی اند. اگر کسی را بین خود ببینند او را وامی دارند تا آن قدر برقصد که دیوانه شود. با دمیدن صبح صادق، جنیان ناپدید میشوند. اما هنگام روز نیز اگر کسی در حمام آب بخورد و کف دست چپ خود را روی سر نگذارد، جن به بدن او وارد میشود و دیوانه و غشی خواهد شد. از ما بهتران اگر از کسی نیکی ببینند، صدچندان به او نیکی میرسانند. اگر پزشکی شب هنگام کودکی را از مرگ برهاند یا زخمی و بیماری را نجات دهد و این کار در بیابان یا تاریکی و تنهایی صورت بگیرد، ممکن است جنیان را مداوا کرده باشد.
قران اهمیت ویژهای به اجنه: داده است، بهطوریکه ۴۸ آیه به آنان اختصاص دارد، ولی در تورات و انجیل سخنی از جن به میان نیامده است. در قرآن سورهای به نام سوره جن وجود دارد.
به روایت قرآن، در دوران پیش از نزول این کتاب گروهی از اجنه کوشیده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولی این جنیان پس از نزول قرآن دریافتند که آسمان تحت مراقبت است و اجنهای که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تیر شهاب ملائک پاسدار قرار میگیرند .
چند آیه از قران در باره ی جن: گروهی از اجنه آیات قرآن را شنیدند و با تعجب گفتند که این کتاب مارا به راه هدایت میبرد و لاجرم دیگر به خدای واحد شرک نخواهیم ورزید (جن، ۱ و ۲)
اما بعضی دیگر از آنها کافر ماندند و هیزم کش جهنم شدند (جن، ۱۴ و ۱۵)
اینها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پایدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصیب خواهد کرد (جن، ۱۶)
و به آنان می گوییم شما نیز جزو آن گروهی از اجنه و آدمیان شوید که پیش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، ۳۸)
در روز محشر به اجنه خطاب شود کهای گروه جنیان، شما از حیث تعداد بر آدمیان فزونی گرفتید، ولی آیا ما برای شما رسولانی از جنس خودتان نفرستادیم که آیات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنین روزی بترسانند؟ (انعام، ۱۳۰)
شکل و گوهر جن در قران: و جن را، از آتش زهرآگین آفریدیم. ( حجر، ۲۷) خدا انسان را از گل خشك شده ای چون خاك سفال آفرید و جنیان را از شعله ای بی دود. ( الرحمان، ۱۴ و ۱۵) مرا از آتش خلق كردی و او (انسان) را از گل آفریدی. ( اعراف، ۱۲)
این موجود عجیب پیش از آفرینش انسان، خلق شده است. ( حجر، ۲۷) جنیان چون انسانها دسته دسته به دنیا آمده اند، تا زمان مرگ زندگی كرده و بعد به جهان آخرت خواهند رفت. ( فصلت، ۲۵) آنها نیز نر و ماده دارند. (جن، ۶) آن ها نیز تمایلات نفسانی دارند. ( الرحمن، ۵۶) تعداد جنیان بیش از آدمیان است. ( انعام، ۱۲۸)
دیوان نام آور:
آیین مزدیسنا بر آن بود که همه ی زنخدایان باستان، دیو هستند و دگراندیشان و پیروان آیین باستان نیز دیوپرست می باشند. از میان آن همه زنخدایان و دیوان، نامبردارترینشان را نگاهی می کنیم:
در مزدیسنا،دیوهای کَماله یا کَمالهدیوان یا کَمالگان؛هفت دیو اصلی و از نخستین آفریدگان اهریمن در برابر آفریده های اهورامزدایند. به ترتیب آفرینششان: اکومن،اندردیو،ساوول،ناگهیس،ترومددیو و تریز و زریز نامدارند.
برخی این امشاسپندان و دیوان را برابر هم می نهند:
وهومن در برابر اکه منه یا اکوان یا اکومن
اشه یا دانایی در برابر دروج یا دروغ
شهریور در برابر آئشمه یا خشم
ترومتی که دیو سرکشی است در برابر سپندارمذ
دیگر دیوها:
|
درباره ی نبرد ایزدان و دیوان گاه صحنه های بسیاری در اوستا آمده است. دو دیو خشکسالی وقحطی یعنی سپنجگر و اپوش با ایزد تشتر که ایزد باران وسرسبزی است سخت در نبردند. ایزد تشترگاه باران هایی به درشتی سر انسان بر زمین می باراند و این دو دیو می کوشند تا این سیلاب فیض بخش را متوقف سازند. ایزد تشتر غضبناک میشود و از گرز خود آتش «وازیشته» یعنی برق را شراره زن می سازد و آن دو دیو را فرو می کوبد. دیو سپنجگر از ضرب گرز نعرهای می زند که همان رعد است. در اثر نزول باران رحمت، آلودگی به پالودگی بدل می گردد و جانوران و گیاهان زهرناک و زیان بخش کشته و زدوده می شود. در اثر همین باران بزرگ آب شور در زمین پدید می آید و بادهای سخت می وزد و سرانجام آب ها به سه دریای بزرگ و بیست و سه دریای کوچک تقسیم می شوند.
دیو دیگر کندرب (کندرو) زرین پاشنه است که آب دریا تا پاشنهاش بود. گرشاسپ این دیو را با اژدهائی شاخ دار و زهر آلود به هلاکت رساند و وقتی اژدها کشته شد زهری زردرنگ به کلفتی یک بند انگشت از کامش جریان یافت.
دیو مهرکوش یا ملکوش دیو مهیب زمستان است. این دیو یک توفان سه ساله برف و بوران زمستانی به راه انداخت و همچنان که تنها ساکنان کشتی نوح از چنگ توفان رستند، در اینجا نیز ساکنان باغ «ور» که جمشید ساخته بود، ورجمکرد ، از چنگ این سرمای کشنده جان به در بردند.
خوان ششم رستم در شاهنامه: جنگ با ارژنگ دیو
پس از آنکه رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند دریافتند که یکی از سرداران دیو سپید به نام ارژنگ دیو مامور نگهبانی از آن است. رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حملهای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند.
سر و گوش بگرفت و یالش دلیر
سر از تن بکندش به کردار شیر
سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند. |
رستم تنها به غار رفته و دیو سپید را خفته دید. برای به جا آوردن آیین جوانمردی او را از خواب بیدار کرد و با وی جنگید. یک دست و یک پایش را قطع کرد و جگرش را از سینه بیرون کشیده و از سر او کلاهخودی برای خویش ساخت و شاه و یارانش را نیز آزاد کرد.
خوان هفتم: جنگ با دیو سفید
در خوان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غاردیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. صبح رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.
دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد. گاه رستم و گاه دیو برتری مییافتند. در پایان، رستم با خنجر دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.
با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند.
رستم و اکوان دیو: کیخسرو جشنی بر پا داشته است که می شنود گوری به گله اسبان می زند. میداند که این دیوی است. پس رستم روانه می گردد. پس از سه روز نبرد که هربار دیو از چشم ها نهان می شود، رستم در کنار چشمه ای می خوابد. دیو چون باد فرا می رسد. رستم را به آسمان بلند می کند. از رستم می پرسد که از این دو کدام را می خواهی: تورا بر زمین بکوبم یا در دریا اندازم؟ رستم می داند که دیو باژگونه کار است. پس می گوید که مرا بر کوه بینداز. دیو او را در دریا می اندازد. رستم پس از ماجراها، سرانجام او را به کمند گرفتار و می کشد.
اکمنه در مقابل بهمن که نشان دانایی است ، دیو اندیشه ی بد و نادانی و بی خردی است. اکوان دیو باید از همین کلمه باشد. اکوان پیش از زرتشت الهه ی خرد و دانایی بود.
مرشونه: از فروردین یشت: میستاییم فروهر«جمِ» پیرو راستی، از خاندان «ویـوَنْــگْهان» را، آن توانای دارنده رمههای فراوان را، برای پایداری در برابر كمبودهایی كه از سوی دیوان است، و برای پایداری در برابر كمبود گیاه كه از خشكی است، و برای پایداری در برابر آزار «مَـرْشـونَـه».
اشاره است به خشكسالیهای پایان عصر جمشید كه در حدود چهار هزار سال پیش اتفاق افتاده است. «مرشونه» نامِ دیو زوال و نابودی است.
آشموغ: در یشت ها آمده است: فرا میخوانم ترا تا یورش همه بدخواهان را فرو كوبم؛ دیوان و مردمان را، جادوان و پریان را، ستمگران و كَویها و كَرَپَنها را، «اَشْموغانِ» دو پا و گرگهای چار پا را، و سپاه فریبگر و «پهنپیشانی» دشمن تاخت آورنده را.
اَشموغ، نام دیو سخنچینی، فتنهانگیزی، دروغ و اختلافافكنی میان دو كس است.
بیست فصلِ از كتاب سومِ دینكرد درباره پرسش و پاسخ میانِ اشموغانِ مختلف با موبد است. دینكرد، درست دینان یا پیروان زرتشت خرّگان را «اشموغانِ اشموغ» یا بدترین بدعت گذاران شمرده كه با نام دین ، تفسیر خاصّ خویش را رواج مى دادند.
جهیکا:
در کتاب بندهش آمده است که :اهریمن در نبرد با مرد پرهیزکار، سست شد و سه هزار سال به سستی فرو افتاد. در آن سستی دیوان بیامدند و گفتند "برخیز پدر ما! زیرا ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هرمزد و امشاسپندان را از آن تنگی و بدی رسد". اما اهریمن تبهکار آرام نیافت و به سبب بیم از مرد پرهیزکار از آن سستی برنخاست. تا آنکه جهی تبهکار در پایان سه هزار سال آمد و گفت که برخیز پدر ما! زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزکار و گاو ورزا هلم که به سبب کردار من زندگی نباید. فرّه ایشان را بدزدم، آب را بیازارم، زمین را بیازارم، آتش را بیازارم، گیاه را بیازارم، همه آفرینش هرمزد آفریده را بیازارم.
او آن بدکاری را چنان به تفصیل بر شمرد که اهریمن آرامش یافت، از آن سستی فراز جست، سر جهی را ببوسید، این پلیدی که دشتانش خوانند، بر جهی آشکار شد. اهریمن به جهی گفت که تو را چه آرزو باشد، بخواه تا تو را دهم ، آنگاه هرمزد به خرد همه آگاه دانست که بدان زمان آنچه را جهی خواهد، اهریمن تواند داد. هرمزد برای صلاح، آن تن زشت شبیه وزغ اهریمن را چون مرد جوان پانزده سالهای به جهی نشان داد. جهی به اهریمن گفت : مرد کامگی را به من ده تا با سَروَری او در خانه نشینم.
جهیکا یا جهی به معنای روسپی، نام دختر اهریمن است. جهیکا نه تنها انگیزانندهی اهریمن به تازش بر جهان هرمزدی است بلکه فریبنده و اغواگر مردان نیز هست. بنا به استورههای زرتشتی، زنان از جهیکا پدید آمدهاند و دشتان هم تحفه اهریمن به جهیکا.
برابر آئینهای زرتشتی، زنان را در روزهای دشتان از خانه دور میکردند، تا آب و آتش و زمین و گیاه را آلوده نکنند، خوراک آنها را در ظرفی جداگانه میدادند، از دست زدن به چیزهای خانه منع میشدند و آمیزش آنان با مرد گناهی بزرگ و سزاوار کیفری سخت بود. در دانشنامه ی مزدیسنا، دشتان نشان بلوغ دختر و زمان شوهر دادن اوست. اگر پدر، دختر را شوی ندهد، هر بار که دختر «دشتان» شود، گناهی بزرگ بر پدر نوشته میشود و در چینوَدپل، اولین گناهی که «شمار» کنند، همین گناه است. در دیگر آیین های ابراهیمی نیز زنان نخستین گناه را می کنند و آدم را تا ابد از بهشت امنش دور می سازند. از همین کلمه جهی باید جنده گرفته شده باشد. جهی نیمه ی بیدار و خرد هوشیار ابلیس است. ابلیس نیز فرشته ای تسلیم ناپذیر و سرکش است.
سناویزک یا اسناویزکا: اگر چه نامش یک بار در اوستا آمده است ولی اهمیت بسیار دارد. این پهلوان شورشی و گستاخ بر ان بود که جهان را اهریمن و اهورامزدا با یکدیگر تباه ساخته اند و باید آسمان و زمین و یا اهورا و اهریمن را به گردونه بست. سرانجام نیز گشتاسب او را از پای در آورد.
ملکوسان: دیوی از نژاد تور. او در دشمنی با آیین جدید مشهور بود و سرانجام نیز زرتشت را کشت. او چهار سال جهان را دچار سرما و توفان می کند و سرانجام نیز با نفرین مزدیسنان می میرد.
اخت: یکی از دیویسنان که رقیب یوشت از نامداران تورانی بود. باید از دانایان و خردمندان باورمند به آیین گذشته باشد. داستان مناظره این دو دانا در رساله ی ماتیکان یوشت فریان آمده است. در این رساله، یوشت فریان بر اخت جادو پیروز می شود.
دیوان « مزنی»: آن دیوان هیولا پیکر که ایشان را بلندی چنان است که دریای فراخکرد تا میان ران شان رسد و ژرف ترین ژرفایش تا ناف شان را در بر گیرد.
استویهاد: دیو مرگ است.در بخش دوازدهم بندهش، پاره ۱٨۵ میآید که استویهاد که – وای بدتر- است ، اوست که جان را بستاند .... چون سایه برافکند ، تب آید و چون اورا به چشم بیند ، جان را ازمیان برد ، اورا مرگ خوانند.
اسپنجروش:( دیو ساكن در ابرها كه مانع ریزش باران است، تندر، صدای اوست كه در میانه نبرد سر میدهد) به همراه اپوش، به آتش وازشت(به معنی پیش رونده، از آتشهای مقدس ستوده شده ساكن در ابرها، كه با تندر و برق، تیرگی را از میان میبرد) حمله میبرند. آتش وازشت، ابرها را گرم كرده، ده شب و ده روز باران میآورد.
اپوش: نام دیو خشکسالی در اساطیر زرتشتی است.این دیو با تیشترمی جنگد تا مانع ریزش باران شود. دوبار او میبرد و بار آخر تیشتر پیروزمیشود. به شکل اسبی سیاه، زشت و بدون مو تصویر میگردد.
ستاره تِـشتَـر (شباهنگ/ شِعرای یمانی) ستاره بارانآور دانسته شد و ستاره اَپوش دیو خشکسالی و از بین برنده آبها و هماورد تشتر بشمار آمد. در تشتر یشت اوستا که به راستی یکی از کهنترین نمایشنامههای بشری است، به روشنی نبرد تشتر و اپوش گزارش شده است. در این نبردها، گاه پیروزی از آن تشتر و گاه از آن اپوش است.
تشتر در تشتر یشت اوستا سروده شده است: میستاییم ستاره شکوهمند و درخشان تشتر را، آن افشاننده پرتوهای سپید و درخشان را، آن درمانگر بلندبالای تیز پرواز را، آن بخشنده خانه آرام و خانه خوش را، آن درخشنده که افشاننده فروغ بیآلایش است، آن در بردارنده تخمه آبها را.
ستاره اپوش (قلبالعقرب) ستارهای پرنور و سرخفام و در صورت فلکی کژدم (عقرب) قرار دارد. این ستاره در تابستانهای گرم و خشک ایران در ساعتهای آغازین و میانه شب دیده میشود.
در تشتر یشت آمده است: آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوشهای ززرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو میآید. به رویارویی او دیو اپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه در میآید؛ کَلی با گوشهای کَل، کَلی با گردن کَل، کَلی با دُم کَل، یک گَرِ سهمگین! آنگاه دگر باره تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش هر دو بهم درمیافتد و هر دو با یکدیگر نبرد میکنند. سرانجام به هنگام نیمروز، تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره میشود و او را شکست میدهد. سپس تشتر او را به اندازهی یک هاسَر از دریای فراخکرت دور راند. پس آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند خروش شادکامی و رستگاری سر خواهد داد که: خوشا به من ای اهورامزدا ! خوشا به شما ای آبها و گیاهان ! خوشا به شما ای سرزمینها ! اینک بیهیچ بازدارندهای ، آبها روانند در جویباران شما ؛ روانند به سوی کشتزاران شما ، کشتزارهایی با بذرهای درشت دانه؛ روانند به سوی چراگاههای شما ، چراگاههایی با بذرهای ریزدانه ؛ اینک آبها روانند به سوی همهی جهان.
کسویش دیو ناتوانی دیو مرشَوَن دیو فرتوتی، دیو نسو که دیو گند و لاشه است و با این گند و تفعن کسانی را که مرده را لمس میکنند آلوده میسازد.
بوشاسب (دیو خواب و تنبلی) خشم (دیوی با نیزه خونین) آز (سیری ناپذیر) سیج (دیو درد و بلا) هیز (دیو قحطی و خشكسالی) سپزگ دیو (دیو سخن چین و غیبت است) ورن (دیو شهوت) چشمك (دیوی است كه موجب گرد باد و زمین لرزه و ویرانی میشود) زنگیاب(دیو و پهلوانی از دیویسنان)
***
دیو در فرهنگ عامه، موجودی است پلید و به صورت انسانی درشت اندام، ترسناک با چشمان سرخ و چنگال های برنده تصویر می شود. بر سر دیو دو شاخ روییده و دمی از پشت او آویزان است. دیو با هیکلی پشم آلود که خال های سیاه سراسر آن را پوشانده، توصیف می شود.او می تواند هرلحظه از جایی به جای دیگر برود و شکل عوض کند یا ازدیده ها پنهان شود.به شکل گردبادی سیاه در می آید و با صدایی مهیب تنوره می کشد و غایب می شود. خواب او بسیار سنگین و طولانی است. نفسش بوی بسیار بد می دهد.
در افسانه ها دیو عاشق زنان زیبا می شود. آن ها را می رباید و با خود به برجی بلند و جایی دست نیافتنی می برد. اما زن که از او بیزار است مقاومت می کند. دیو زن را به بند می کشد، شکنجه می دهد، اما هربار درپای او می گرید و از عشق آتشین خود ناله برمی آورد. تا سرانجام پهلوان به هزاررنج خود را به جایگاه دیو می رساند و معشوق را نجات می دهد. وقتی دیو در جنگ با پهلوان شکست خورد، برج و قلعه ناپدید می شود و عاشق و معشوق خود را در بیابانی می یابند که هیچ اثری از دیو درآن نیست. در کتاب امیرارسلان که در زمان ناصرالدین شاه قاجار از گفتار نقیب الممالک داستان سرای او به صورت نوشته در آمده، فولاد زره دیو، فرخ لقا را می رباید و امیر ارسلان برای نجات معشوقه رنج بسیار می کشد. فولاد زره مادری جادوگر دارد که در نبرد دیو از زن محافظت می کند. مادر فولاد زره نمونه یک دیو زن است.
در داستان حسن کچل،چل گیس، دختر حاکم، در طلسم دیو گرفتار می شود و حسن کچل توسط مادرش برای کسب تجربه از خانه رانده می شود. حسن در باغ مرموز با چل گیس آشنا می شود و به او دل می بندد. همزاد حسن به او می گوید که با فدا کردن جانش قادر خواهد بود طلسم دیو را بشکند. چل گیس به حسن می گوید که برای نجات دادن او بایستی شیشه عمر دیو را بشکند. حسن از سر خلوص و عشق می پذیرد عمرش را بدهد تا چل گیس آزاد شود. دیو که فداکاری حسن را می بیند از گرفتن جان او صرف نظر می کند. همزاد حسن با گفتن بسم الله غیب می شود و حسن و چل گیس به وصال هم می رسند.
داستان ماهیگیر و دیو در هزار و یک شب، گوشه ای دیگر از ماجرای دیو در میان ما را نشان می دهد: گویند ماهیگیری سالخورده زنی با سه دختر داشت.
روزی او در هنگام آفتاب تور در آب انداخت پس از كوشش های بسیار، تور را به خشكی كشید. در این هنگام چشمش به كوزه ی برنجی افتاد، كه روی سرش مهر سلیمان با سرب چسبانده شده بود. ماهیگیر كاردش را درآورد، سر كوزه را گشود. دودی از كوزه سر به فراز كشید و روی دریا را گرفت و سپس به سوی آسمان ره گشود و مانند دیوی نمایان شد، كه سرش در آسمان و پایش روی زمین بود. او كله ای بزرگ، نیشی مانند كلنگ، دهانی مانند شكاف كوه، دندان های مانند سنگ، سوراخ بینی مانند دهن كرنا، گوش های مانند تخته، گلونی مانند كوچه و چشمانی مانند چراغ داشت. هنگامی که ماهیگیر او را دید، سر تا پا به لرزه افتاد. در این هنگام دیو گفت: ای سلیمان، پیامبر خدا! ببخش، ببخش! دیگر هیچگاه از دستورت سركشی نخواهم كرد و فرمانبرت خواهم ماند.
هنگامی که ماهیگیر گفته ی دیو بشنید، چنین گفت: ای دیو، از سلیمان پیامبر خدا، كه هشتسد سال و اندی پیش مرده است و ما چندین سال پس از او می زییم، چه میگویی؟ تو را چه شده است؟ چگونه در این كوزه پا نهادی؟ پس از شنیدن این گفته، دیو گفت: ای مرد بشنو! به آگاهی تو می رسانم، كه همین اكنون باید كشته شوی.در این هنگام ماهیگیر گفت: سزای رهایی ات این است؟ چرا میخواهی من را بكشی، با آنكه تو را از ژرفای آب درآوردم و در روی خشكه رها ساختم؟ دیو در پاسخ گفت: چیزی از من درخواه. ماهیگیر با خوشی گفت: چه بایستی از تو بخواهم؟ دیو پاسخ داد: درخواه كه تو را چگونه بكشم؟ گونه ی كشتنت را خودت برگزین. ماهیگیر گفت: چه تبهكاری انجام داده ام ، كه باید كشته شوم؟ آیا سزای نیكی ام كه تو را آزاد ساختم، كشتن است؟
چون دیو سخن ماهیگیر بشنید، گفت: داستانم را بشنو! ماهیگیر گفت: داستان خویش بازگوی! مگر سخن به درازا مكش، زیرا نزدیك است از ترس جانم بدرآید! دیو گفت: بدان، كه من از وابستگان نافرمان و بی پیمان گردپایانم. من از فرمان سلیمان گردنكشی كردم. سلیمان برزینش، آساس پسر برخیا را نزدم فرستاد. او فرمود، تا با زور دست و پایم را ببستند و من را به پیش سلیمان كشاندند. و چون من از پرستش و فرمان برداری خدای سلیمان سرپیچی كردم، او همین كوزه برنجی بخواست، من را در آن اندر كرد، سرش را با سرب بست و مهرش را روی آن كوبید و فرمود تا من را در میان دریا بیاندازند.
پس از چندی برآن شدم، تا هر كس من را در دوسد سال نخست آزاد بسازد، به او دارایی بسیاری ببخشم. دوسد سال گذشت، هیچكس من را رها نساخت. سپس برآن شدم تا هركس من را در دوسد سال دوم، آزاد بسازد، همه ی گنج های پوشیده را از بهر او بگشایم. چهارسد سال گذشت، هیچكس رهایم نساخت. در دوسد سال سومی برآن شدم، تا هركس من را آزاد بسازد، او را شاهنشاه بسازم، خودم چاكرش گردم و هر روز، سه آروزیش را برآورده سازم. در این دوسد سال هم كسی رهایم نساخت. برآن شدم، تا هركس رهایم سازد، او را بكشم. یا او را به بدترین شیوه تكه و پاره كنم و یا گونه كشتن را به خودش واگزار كنم. اندكی پس از آن تو سررسیدی و من را رها ساختی. اكنون درخواه كه تو را چگونه بكشم؟
ماهیگیر با خود گفت: او یك دیو است و من آدم. خداوند من را از بهر داشتن خرد، از دیو برتر ساخته است، پس بایستی با بكار برد خرد او را گول بزنم. ماهیگیر درنگی با خود اندیشید، سپس به دیو گفت:تو را به بزرگواری سلیمان پسر داود سوگند میدهم، اگر از تو چیزی بپرسم، به راستی پاسخ خواهی داد؟ دیو كه نام سلیمان را شنید، لرزه به اندامش افتاد و گفت: بپرس هرچه میخواهی، مگر كوتاه!
ماهیگیر به دیو گفت: تو را به خدا سوگند میدهم، كه راست بگویی. آیا تو در این كوزه زندانی بودی؟ دیو گفت: سوگند میخورم، كه در این كوزه زندانی بودم. ماهیگیر به دیو گفت: تو دروغ میگویی! چگونه در كوزه ی كه دستت در آن جا نمی شود گنجیدی؟ من این را نمی پذیرم. دیو گفت: بهخدا سوگند میخورم، كه من در آن بودم، نمی خواهی این را بپذیری؟ ماهیگیر در پاسخ گفت: نه! در این هنگام دیو به آهستگی به دود دگرگون گشت و به سوی ابر ها پرواز كرد و سپس به سوی كوزه فرود آمد و از درون كوزه فریاد برآورد و گفت: اكنون می بینی, ای ماهیگیر، چگونه در كوزه جاگرفتم؟ آیا اكنون به گفته ام باور داری؟ ماهیگیر در کوزه را با سرب بست و فریاد زد: ای دیو! اكنون، بگو چگونه میخواهی بمیری و چگونه كوزه را در آب پرت كنم؟ تو میخواستی سزای نیكی را با بدی پاسخ بدهی! اكنون میخواهم درست مانند خودت رفتار كنم. دیو در پاسخ گفت: سر كوزه را بگشا، تا برایت دارایی بسیاری ببخشم. ماهیگیر به دیو گفت: دروغ میگویی! داستان من و تو به داستان پادشاه یونان و پزشك دوبان ماند.دیو گفت: چگونه؟
چون داستان به اینجا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از سرودن بست.
***
دوالپا در افسانه های ایرانی موجودی است که به راه مردمان نشیند ونوحه وگریه آنچنان سر دهد که دل سنگ به ناتوانی او رحم آورد. چون گذرنده ای براو بگذرد واز او سبب اندوه بپرسد گوید : بیمارم وکسی نیست مرا به خانهام که در این نزدیکی است برساند. وعابرچون گوید: بیا تورا کمک کنم. دوالپا بر گردهی عابر بنشیند و پا های تسمه مانند چهل متری خود راکه زیر بدن پنهان کرده بود گشوده گرداگرد بدن عابر چنان بپیچد واستوار کند که عابر را تا پایان عمر از دست او خلاصی نباشد. ازاین موجود افسانه ای نخستین بار در کتابهای وامق وعذرا وعجایب المخلوقات سخن به میان آمده و از آنجا به کتابهایی نظیرسلیم جواهری و وغوغ ساهاب صادق هدایت راه یافته است.
پری نیز گونه ای زیبا از یک دیوزن است. داستان های پریان از ایران به اروپا و دیگرکشورها نیز راه یافته است.
***
نسناس را برخی دیو و برخی گونه ای میمون دانسته اند.
جانورى بود چهارچشم سرخروى درازبالا سبزموى، در حد هندوستان، چون گوسفند بود، او را صید كنند و خورند اهل هندوستان. (لغتنامه اسدى)
جنسىاند از خلق كه بر یك پاى مىجهند. (دهار)
نوعى از حیوان كه بر یك پاى جهد. (غیاث اللغات )
صاحب حیوةالحیوان نوشته كه: نِسْناس بالكسر، نوعى از حیوان است كه بهصورت نصف آدمى باشد چنانكه یك گوش و یك دست و یك پاى دارد و به طور مردم در عربى كلام كند...
نسناس در نواحى عدن و عمان بسیار است و آن جانورى است مانند نصف انسان كه یك دست و یك پا و یك چشم دارد و دست او بر سینه او باشد و به زبان عربى تكلم كند و مردم آنجا او را صید كرده مىخورند. ( غیاث اللغات)
گویند جنسىاند از خلق كه به یك پاى مىجهند. ( مهذب الاسماء)
دیو مردم كه بر یك پاى جهند. (السامى)
و به زبان عربى حرف مىزنند. (برهان قاطع)
خداىتعالى ذریه او را [جدیس را] مسخ گردانید و ایشان را نسناس خوانند، نیم تن دارند و به یكى پاى چنان دوند كه هیچ اسبى درنیابدشان. (مجمل التواریخ)
حیوانى است كه در بیابان تركستان باشد منتصبالقامه، الفىالقد، عریضالاظفار، و آدمى را عظیم دوست دارد، هركجا آدمى را بیند بر سر راه آید و در ایشان نظاره همى كند و چون یگانه از آدمى بیند ببرد، و از او گویند تخم گیرد، پس بعد انسان از حیوان او شریفتر است كه به چندین چیز با آدمى تشبه كرد یكى به بالاى راست و دوم به پهناى ناخن و سوم به موى سر. ( چهارمقاله نظامى عروضى)
***
آل، موجودی افسانهای که به باورمردم، در صحراها و چشمهها زندگی میکند و دشمن زنان آبستن و تازه زا است. آل شکل های بسیار دارد: زنی با دستهای باریکِ بلند ، پایش تنها استخوان است و گوشت ندارد، لاغر است، رنگ چهرهاش قرمز میباشد . بینی او از گِل و یا خمیر سرخ است. چشمانی درشت، موهایی سفید و یا سرخ ، دو پستان بسیار بزرگ و بر دوش افکنده ، و تنی پشمالو دارد.
برای جلوگیری از دستبرد آل باید دور بستر زائو را با کارد یا قیچی که ناف نوزاد را با آن زدهاند خط کشید. سه یا پنج پیاز را به سیخ کشید و قیچی یا کارد یا شمشیر و تفنگ و دیگر چیزهای فلزی و نوک تیز در کنار اتاق گذاشت. آل از چیزهای فلزی نوک تیز میترسد. فرو کردن سوزن به پارچهای و گذاشتن بالای سر زائو برای رفع آل خوب است.
گاهی نیز ممکن است آل ،جفت بچه را ببرد. اگر آل جفت بچه را هم ببرد و بخورد، میگویند که زائو به بیماری آلزدگی دچار میشود. اصل و منشأ پیدایی آل و پندارهای مربوط به آن روشن نیست. باید این پندار برخاسته از ذهن و اندیشه مردم جامعههای آغازین و مربوط به فرهنگ و زمانی باشد که در آن باور به آنیمیسم و چیرگی ارواح خبیثه در زندگی مردم جامعه رواج داشته است.
آل به شکل زنی است که دست و پاهای استخوانی و لاغر دارد. ...کار او این است که جگر زنان تازه زا را در زنبیل می گذارد و می برد (نیرنگستان). بختک، کنیز اسکندر بوده. وقتی کلاغ نوک زد به مشک آب زندگی و بر زمین ریخت، بختک سر رسید . یک مشت از آن آب را جمع کرد و خورد...کسی که در خواب به حالت کابوس می افتد، همین بختک است که خودش را روی آن شخص می اندازد. (نیرنگستان) بختک و آل هردو از جنس زنان اند.
الو، دیو خبیث و نفرت انگیزی بود که به عقیده بابلیها با پرواز بر فراز بستر کودکان و ترساندن آنها و گاه مکیدن رایحه زندگیشان باعث مرگ آنها میشد .
لمشتو، مادینه دیوی بود که مردم اَکَد و بینالنهرین اعتقاد داشتند که دشمن نوزادان و رباینده آنها بوده است .
لی لیث، که در ادبیات تلمودی نخستین همسر آدم معرفی شده است، در استورهها و فرهنگ عامه یهودی، همچون ماده دیوی توصیف شده که دشمن کودکان نوزاد است و شبها به گشت و گذار و شکار میپردازد . هرچند ممکن است که برخی از خصایل و اعمال این ماده دیوها و موجودات خیالی شبیه به آل باشند، لیکن شخصیت و خصوصیات آنها بیشتر با «اُمّالصِّبیان»، ماده دیوی که نوزادان و کودکان را میرباید، مطابقت دارد. بعضی آل را با بختک یا فرنجک یکی گرفته و بینی او را مانند بختگ، گِلی توصیف کردهاند.
بَختک، که آن را «بینی گِلی» هم مینامند، به صورت دیوی سهمناک در شبها بر خفتگان پدیدار میشود و چون کوهی روی سینه آنها میافتد. شخص خفته فقط با گرفتن بینی او میتواند از آزارش رهایی یابد. آقاجمال خوانساری در کتاب عقاید النساء، معروف به کلثوم ننه، بینی آل را مانند بختک گلی ذکر کرده و در وصف او چنین نوشته است: آل به شناختن بود مشکل، گیس او سرخ و بینیاش از گِل، گر بینی بگیر بینی او، تا ز زائو جگر ندزدد و دل
بختك را دیوسِتَنْبه، یعنى عفریته ، یا مادینه دیوی به شكلى مهیب، و ترسناك و زیانبار تصور كردهاند كه پیكری سیاه و از قیر دارد.
مردم ایران این مادینه دیو را از روزگار باستان مىشناختهاند و او را به نامهای گوناگون مىخواندهاند. در لغتنامههای فارسى به شماری از نامهای بختك اشاره شده است : بخت، بَرخَفْج، خَفج، خُفْتَك، بَرفَنجَك، دَرْفَنْجَك اِسْتَنبه یا دیوسِتَنْبه، سکاچه، كَرَنجو، بوشاسْب.
اُمَّ صِبْیان: یا ام الصبیان، نام نوعى بیماری مخصوص كودكان در طب قدیم، همچنین نام مادینه دیوی خیالى و موهوم كه دشمن نوزادان و كودكان، و رباینده و آزار دهندة آنان پنداشته مىشده است.
در پنداشت مردم امصبیان عفریته ، عجوزه، مادر شیطان، مادر شب، دختر ابلیس، و سایة جن، یا بادِ جن بوده است. ام صیبان هستى مادی و جسمانى ندارد، لیكن هرگاه بخواهد، مىتواند صورت مادی و جسمانى به خود بگیرد. او گاهى به صورت انسان و گاهى به شكل پرنده و یا چارپا آشكار مىشود. همچون روح یا باد به درون نوزادان و كودكان مىرود و در تن و جان آنان جای مىگزیند؛ از اینرو، او را ریح الصبیان یا باد كودكان و باد جن یا جن باد هم نامیدهاند. ام صبیان با صورت و اندامى زشت و نفرت انگیز تجسم یافته است. سیوطى در شرح دیدار سلیمان پیغمبر با طایفههایى از دیو و جن، او را زشتترین آفریدة پروردگار وصف مىكند و مىنویسد: این عجوزه كه نامش همّت و دختر همّت و مكنى به ام الصبیان است، دندانهایى مانند دندان فیل، گیسوانى همچون شاخة خشك درخت خرما، صدایى چون صدای رعد غرنده، و چشمانى چون برق درخشنده دارد. از دهان و سوراخهای بینى او دود بیرون مىآید. مىتواند همچون خر عرعر كند، مثل شتر بانگ برآورد، همچون گرگ صدا كند، مانند اژدها فش فش كند و چون پلنگ بغرد.
نویسنده ی صد در نثر و صد در بندهش از این دیوان زیانكار یاد مىكند و مردم را به افروختن آتش برای دور كردن دیوان از جان نوزادان سفارش مىكند:چون فرزند از مادر جدا شود، سه شبانهروز چراغ باید افروخت. اگر آتش مىسوزند بهتر بود تا دیوان و دروجان گزندی و زیانى نتوانند كردن چه عظیم نازك مىباشد آن سه روز كه فرزند زاید.
بنا بر نوشته های چهار کتاب حلیه المتقین، سفینه البحار، تفسیر المیزان و اصول کافی؛ دیو و جن و پری را می توان اینگونه دسته بندی کرد:
دیوها پست ترین نژاد خاکستری رنگ و خشن اند و چشمانشان حد وسط افقی و عمودی است. جن ها نژاد متوسط و مثل آتش سرخ رنگ هستند و چشمانشان عمودی است و پاهایشان کوتاه و گرد است چیزی شبیه سم نه اینکه سم واقعی باشد. پری نسبت به آن دو از نظر خلقت برتری دارد و پری ها سفید و بسیار زیبا هستند مثل انسانهای سفید پوست چشمشان مثل چشم انسان افقی است . هیکل و شباهت آنها تقریبا به اندازه انسان است با این تفاوت که دیوها کمی درشت تر و جن ها کمی ریزتر از انسانها هستند و شکل کلی شان مثل انسان است و دو چشم و دو گوش و دهان و ... دارند.جنیان غذا می خورند استخوان و ضایعات غذای جنیان است . ممکن است از خوردنی ها و آشامیدنی های دیگری هم استفاده نمایند. جا و مکان برایشان مطرح نیست. نر و ماده دارند جفت گیری می کنند و مدت بارداری کمتر از انسان دارند و از هر شکم بیشتر از یک بچه متولد نمی شود . وضع حمل آن ها آسانتر از بشر است. رشد بچه سریعتر و بلوغ هم دارند.طول عمرشان بیشتر از آدمی است. مرگ دارند، جسمشان فنا می شود و احتیاج به قبرستان ندارند.کار و شغل ندارند .جنیان می توانند از در و پنجره بسته عبور کنند.حکم فقهی تزوج انسان با جنیان این است که فقهادر این باره اختلاف نموده اند عده ای گفته اند : جایز نیست زیرا اختلاف جنسی موجب امتناع است و بعضی دیگر گفته اند : ان النهی عن نکاح الجن . پیامبر نکاح جن را نهی نموده که این نهی شامل کراهت هم می شود . بعضی از اهل بیت و جماعت می گویند : با بودن شرایط نکاح بین جن و انس ازدواج مانع ندارد و جایز است.
روشن است که دیوان پس از روی کار آمدن آیین زرتشت خوار گردانده شدند و پس از آن دردنیایی از وهم و خیال و خرافات گم گشتند.
***
نتیجه:
در ایران باستان زنخدایانی چون دیو و چیستا و رام و آناهیتا ستایش می شدند.
بسیاری از دیوان در آیین زرتشتی و آیین های پس از آن زن هستند.
دیو یا خدابانوی بزرگ ایران خانه سازی و خط نوشتن و رشتن و بافتن و سفالگری را به ایرانیان آموخت.
این هنرها آفریده اندیشه و دست زنان ایرانی است.
این ها می تواند نشانه هایی از دوران خدابانویی در ایران باستان باشد.
دوران عشیره های آزاد که باورهایی شگفت داشتند: در میان آنان، زن و مرد، از درون ریواسی، هم بر و هم سر و هم بالا می روییدند.
به باور آنان، همه ی هستی روییدنی و افشاندنی بود.آنان نیروهای طبیعت را نیایش میکردند.
در آن دوران، زنان در کار آفرینش هنر و خط و رشتن و کشتن و ساختن؛ مردان به دنبال شکار و رمه بودند.
دورانی که هنرها و خط و سفالگری و رشتن و بافتن را، زنان به مردان آموختند.
این رویداد کهن تاریخی به شکل استوره های زنخدایان و دیوان در یاد بشر مانده است.
دیوان، یا زنخدایان ایران باستان سپس، با فرارویی دینی مرکزی به قدرت سیاسی، خوار داشته شدند.
کشمکش های این دوران دگرگونی در شاهنامه در داستان های کیومرس و تهمورس و در گشتاسب و رستم و اسفندیار آمده است.
دیو یسنان، همان جداراهان و دگر اندیشانی هستند که در درازای تاریخ با نام های گوناگون سرکوب و کشتار شده اند. اندیشه و گفتار و کردار نیک اما ماند و خواهد ماند و پیروز خواهد شد. پیروز هست و خواهد بود.
سبز باشید
|