|
ماجرای گریبایدف
تندیس گریبایدف، سفیر روسیه، كه در تهران كشته شد در ابتدای بلوارپكروفسكی در مسکو ایستاده است. سفارت ایران در میان این بلوار قرار دارد.
*
در باره ی قتل گریبایدف و همراهانش در ایران، سخن بسیار رفته است.برخی او را جاسوس و دشمن ایران معرفی کرده و قتل او را نشان شور آزادیخواهی و ناموس پرستی ایرانیان دانسته اند.
نوشتهاند که: الکساندر گریبایدف سفیر روسیه تزاری در تهران برای تحقق مفاد معاهده گلستان میان ایران و روسیه به تهران عزیمت کرده بود . اقدامات جنجال برانگیز او خشم برخی از مردم را برانگیخته بود.بویژه فشارهای او برای دریافت غرامت جنگی از ایران خارج از توان دولت فتحعلی شاه بود .
و باز نوشتهاند:
او دو تن از زنان گرجی را که به عقد یکی از تجار ایرانی در آمده بودند را به این بهانه که در جز اتباع روسیه هستند و در زمان جنگ با ایران به اسارت در آمده اند ، از خانه تاجر ایرانی خارج کرد و به سفارتخانه برد . در پی این اقدام مردم خشمگین به تحریک یکی از وعاظ به سمت سفارت روسیه یورش بردند و با گذشت ساعتی وارد سفارتخانه شدند و بعد از قتل سفیر (گریبایدف ) و همه کارکنان سفارتخانه آن دو زن را از سفارتخانه خارج کردند و ... .
اما آیا همهی ماجرا چنین بوده است؟ نوشتهاند که: زنان گرجی مسلمان را به زور از خانهی ایرانیان بیرون کشیده و مردم نیز که از توهینهای وی رنجیده بودند، دست به چنین کاری زدند. اما نوشتههای تاریخی و مدارک بسیار، نشان می دهد که چنین هم نبوده است.
بسیار چیزها نوشتهاند که هرکدام پاره هایی از حقیقت را در بر دارد.و اما کشتن سفیر و مهمان در سرزمین ما داستانی دراز دارد. از تاجران و سفیران مغول تا ساعت ساز سویسی و.....
و این هم نگاهی به داستان گریبایدف از دریچه ای دیگر:
آلکساندر سرگیویچ، سیاستمدار و درام نویس روس متولد در مسکو، پدر ادبیات متعهد روسیه،موسیقیدان ونویسندهای سرشناس بود. وی زبان روسی امروز را پایه نهاد. نمایشنامهی جنجال انگیزش آفت عقل نام داشت که در نقد حکومت تزاری نوشت. این نمایشنامه پس از مرگ نویسنده، بیست سال در توقیف ماند. آن نوشته با الهام از مردم گریز مولیر که بعدها میرزا حبیب اصفهانی هم به فارسی برگرداند، تهیه شده بود.
تزار خوشتر و آسانتر دید که این دشمن را به جای کشتن و زندانی کردن، از روسیه دور کند و با سمت وزیر مختار به ایران بفرستد. وی اما تمایل چندانی نداشت. و در همان زمان به یکی از دوستانش نوشت: «می خواهند مرا به بیرون از وطن بفرستند. حدس بزن به کجا؟ به ایران! هرچه کوشیدم از زیر این مأموریت در بروم، نشد».
به دوست نزدیکش پوشکین گفته بود: راه و چارهی دیگری نیست. جز اینکه با این جماعت باید به ضرب چاقو طرف شد .
سابقه آشنایی پوشكین با گریبایدف به سال 1817 بازمی گشت، زمانی كه آنان در میان ستارگان در حال درخشش ادبیات و تئاتر سنت پطرزبورگ به سر میبردند. پوشكین می نویسد: همه چیز او،شخصیت سودایی اش، ذكاوت قزاقی اش، طبیعت پاكش، به خصوص ضعف و قباحتش، همدلی هایش با انسان ها و هر چیز دیگرش دلپذیر و خوشایند بود. به خاطر نخوت قرین قریحه اش مدت ها گرفتار ضروریات ناچیز و گمنامی گردید. توانایی او به عنوان یك دولت مرد نادیده انگاشته شد و به استعداد شاعری اش اعتنایی نشد. حتی تا مدت ها شجاعت فوق العاده و غیرقابل انكارش مورد تردید بود. بعضی از دوستان كه منكر ارزش و اعتبار او نبودند، لبخندی از روی شك و تردید می زدند، لبخندی ابلهانه و غیر قابل تحمل. همیشه در صحبت هایشان او را آدمی عجیب و غریب می خواندند.دو سال بعد پس از یك دوئل، او را ناگزیر به ترك پایتخت كردند تا در وضعیت نیمه تبعید، در مقام یك دیپلمات در گرجستان و ایران مشغول خدمت شود. پوشكین این دوران از زندگی گریبایدف را تاریك از ابرهای تیره وصف می كند و می نویسد: پیامد شوری آتشین و موقعیتی قاهرانه كه دوئل موردنظر قطعا یكی از همین ها بود. گریبایدف از آن پس زندگی دوگانه ای در پیش گرفت. از یك طرف بیش از پیش به نقش آفرینی مهم در بازی روابط ایران و روسیه مبدل گردید و از سوی دیگر نویسنده ای نابغه شناخته شد كه نثر طنزآلودش در مصیبت عقل یكی از بزرگ ترین شاهكارهای تئاتر روسیه است. گریبایدف پس از ترك سنت پطرزبورگ به مدت پنج سال در گرجستان و ایران به سر برد. نامه هایش در توصیف ماجراهایی كه از سر گذرانیده، مقام ویژه ای در میان مكتوب نویسان روسی به او بخشیده است. اینك از زمان نشر آن نامه ها به زبان انگلیسی مدت ها می گذرد. در همین ایام بود كه مصیبت عقل در ذهنش شكل گرفت. گریبایدف به هنگام گذرانیدن ایام مرخصی در مسكو توانست به آنچه كه درباره ریا و سالوس طبقه اشراف در ذهن داشت جان ببخشد و به صورت درخشانی در مصیبت عقل هجو كند.اما نمایشنامه بیش از آن بی پرده و ویرانگر بود كه اداره سانسور سنت پطرزبورگ با چاپ آن موافقت كند و پس از هشت ماه كوشش فقط با انتشار چند صحنه آن در مجله راشین تالیا موافقت شد. پوشكین می نویسد: نمایشنامه چنان تأثیر وصف ناشدنی از خود بر جای نهاد كه باعث شد گریبایدف یك شبه به سطح مشهورترین شاعران روسیه ارتقا یابد. ابیات موزون و به شكل غیرمعمول بلند و نثر شیوای آن به زودی بر سر زبان ها افتاد. پوشكین پس از نخستین باری كه نمایشنامه را خواند، پیش بینی كرد كه متجاوز از نیمی از آن به صورت مثل و متل در خواهد آمد. لحن نكته سنج، بذله گو و فاخر نمایشنامه کمابیش ترجمه ی آن را ناممكن می سازد. شاید به همین دلیل باشد كه نمایشنامه تا حدی در خارج از روسیه ناشناخته مانده است، هرچند كوشش آنتونی برگس در به صحنه بردن نمایشنامه در تئاتر آلمئیدا در شهرك ایزلینگتون واقع در حومه لندن كوششی درجهت برطرف كردن این مشكل بود.
شكست دكابریست ها كه به مرگ و یا تبعید نزدیك ترین دوستان گریبایدف انجامید، بدون تردید ابرهای تیره دیگری بود كه بر زندگی او سایه افكند. پس از دستگیری و سه ماه بازجویی، جان سالم به در برد. در دوران مصیبت بار پس از نهضت دكابریست ها كه مصادف با سال های نخست حكومت نیكلای اول بود، اعتراض ادبی سركوب می شد و تبعیت از سیاست حاكم به شدت اعمال می شد. برای گریبایدف راه نجات، فرار به قفقاز و گرجستان با فرهنگ و پرشور بود. ناسیونالیسم افراطی و وطن پرستی او همیشه به گونه ای، در دوران خدمت سیاسی اش و در روند گسترش قلمرو روسیه به زیان دو كشور همسایه، ایران و عثمانی تجلی می یافت.
گریبایدوف با بیمیلی راه ایران را در پیش گرفت. در تبریز به کاخ عباس میرزا وارد شد. دست دوستی به او داد. از او پشتیبانی کرد.
انگلیسها فرصت را غنیمت شمردند. در برنامه داشتند که به یاری دست نشاندۀ وفادارشان، الهیار خان آصفالدوله، عباس میرزا را از جانشینی بردارند و یکی دیگر از شاهزادگان هوادار دولت انگیس را بر جایش نشانند.
آصف الدوله که یک سر این ماجرا بود کیست؟ آصفالدوله هم داماد خاقان بود و هم دایی محمد شاه و مقام صدر اعظم را هم داشت. همو بود که در جنگهای ایران و روس از جبهه بگریخت. در منشآت میرزا ابوالقاسم قائممقام در خیانت او آمده است: بگریز به هنگام که هنگام گریز است
رو در پی جان باش که جان سخت عزیز است
ای خائن نان و نمک شاه و ولیعهد
حق نمک شاه و ولیعهد گریز است؟ ...
برگشته به صدخواری و بی عاری و اینک
باز از پی اخذ و طمع دانگ و قفیز است
حاشا که توان آهن و پولاد بریدن
با دشنه چوبین که نه تند است و نه تیز است
فریدون آدمیت می نویسد:درجهت سیاست، به انگلستان ارادت می ورزید و از کارگذاران آنان به شمار می رفت و در عتبات هم تحت حمایت آنان می زیست.
انگلیسها را چنان اعتمادی به اللهیار خان بود که برآن شدند تا مأموریت نزدیک شدن به مجتهدان را به او واگذارند، تا از این رهگذر در همکاری با دیگر ملایان، تجزیه ولایات ایران را پیش گیرند. نخست حکومت خراسان و هرات را یکی کنند و فرماندهی آن ولایت را نیز به خود آصفالدوله بسپارند.
الهیار زمانی از سوی فتحعلیشاه، مامور می شود كه با لشكری مجهز به منطقه شمال غرب ایران برود و در اطراف رودخانه ارس با نیروهای متجاوز روس تزاری بجنگد. او این ماموریت را می پذیرد و با هزار كبكبه و دبدبه راهی منطقه جنگی می شود. آنگونه كه می گویند این آدم با نیروهای انگلیسی حشر و نشر نزدیكی داشته و با اتكای به آنها قول تار و مار كردن روس ها را به شاه می دهد. درگیری نیروهای تحت امر فرمانده مزبور با نیروهای دشمن خیلی زود آغاز می شود. فرمانده از ترس كشته شدن خود را به جای امنی رسانده و پنهان می شود و لشكر بی فرمانده هم جنگ را می بازد و قول الهیار به شاه برعكس می شود. وقتی خبر این شكست سنگین به گوش شاه می رسد دستور می دهد كه فرمانده را به تهران بیاورند و او را به توپ مروارید بسته و كتك بزنند. الهیار، برادر زن عباس میرزا یعنی فرزند شاه بوده. شاه برای عبرت دیگران به فرزند دستور می دهد كه چندین چوب بر بدن برادر زن بكوبد و پسر هم این دستور را اجرا می كند. دستور دیگر شاه این بوده كه تمامی فراشان و مستخدمان حكومتی هر كدام یك ضربه به فرمانده بكوبند. یکسال بعد هم دراثر بی لیاقتی وسهل انگاری اوسپاه ایران درجنگ قلعه عباس آباد منهزم شد وقلعه بدست روسها افتاد ودرسال 1244 هم که ازطرف شاه مامور حفظ تبریز بود بی کفایتی او باعث سقوط تبریز شد. کینه به روسها از همین جا در دل ایشان میافتد و سپس در ماجرای گریبایدف میرزا مسیح مجتهد را تحریک میکند تا فتوا به قتل گریبایدف دهد.
وزیر مختار وقت انگلیس در ایران طی گزارشی که روز ۱۹ اکتبر ۱۸۴۸ به وزیر امور خارجه دولت خویش فرستاد چنین نوشت: « ... آصف الدوله خود و تمام افراد خانواده اش همیشه و کاملاً در اختیار دولت انگلستان بوده اند و اینان از خدمتگزاران صدیق ما می باشند ... » سعادت نوری که زندگی نامه آصف الدولهها را نگاشته است می نویسد: « اللهیارخان آصف الدوله را یکی از عوامل سیاست استعماری بیگانگان باید دانست و قیام مردم تهران در سال ۱۲۴۵ ه ۱۸۲۹م و کشته شدن گریبایدف ایلچی روسیه و چند تن از اعضای سفارت به تحریک او بوده است ». دکتر فریدون آدمیت نیز در این باره می نویسد: « ... این هنگام بهترین دوست انگلیسیها در ایران اللهیارخان آصف الدوله فرمانفرمای خراسان بود که با آنان از قدیم سر و سری داشت... ».
پسران همین شخصٰ، حسنخان سالار و محمدخان بیگلربیگی، در ماجرای خراسان نیز سرسپردگی خود به انگلیس را آشکار کرده بودند. این فتنه با پادرمیانی سفرای انگلیس و روس که بر آن دامن میزدند نیز پایان نگرفت و امیرکبیر سرانجام آن را در هم کوبید.
فریدون آدمیت نشان میدهد که:( رویداد قتل گریبایدُف شورشی مردمی نبود، بل توطئهای بود که از درون دربار از جانب الهیار خان آصفالدوله و دستیارانش علیه عباس میرزا نایبالسلطنه چیده شد و بهوسیله بی سروپایان شهری ... انجام گرفت).
خان ملک ساسانی در کتاب سیاستگران عصر قاجار می نویسد:( کوششهای آصف الدوله برای سلطنت خراسان وجلب دولت قاجاربرای جنگ مجدد باروسیه برای حمایت ظاهری ازعثمانی بجایی نرسید به همان خاطربساط قتل گریبایدوف رافراهم آوردند).
گریبایدوف هم از این برنامهها آگاه بود و هم از سرنوشت شوم خودش. چنانکه مینویسد: بدیهی است که به سبب پشتیبانی من از جانشینی فرزندان عباس میرزا، در معاهدۀ ترکمنچای، این مأمور انگلیس یعنی آصف الدوله هرگز این پشتیبانی را به من نخواهد بخشید .
سرانجام سفیر روسیه برای شرفیابی به دربار فتحعلیشاه راهی تهران شد و در زنبورک خانه پایتخت منزل کرد.
گویا مالتسوف دبیر سفارت روس، پیشتر سفیر را از توطئه مجتهد و انگلیسها آگاه کرده بود. چنانکه از نامههای گریبایدوف پیداست: «همهی هیأت ما را تک به تک خواهند کشت». در پشتیبانی از جانشینی عباس میرزا نیز به دوستش پوشکین نوشت: «این داستان فقط با خونریزی حل خواهد شد و یا بر سر جانشینی میان فرزندان خاقان».
یکم فوریه ۱٨۲٩ که فردای روز شرفیابی به دربار هم بود، لوطیان و اوباش چماق به دست به سرکردگیِ میرزا مسیح مجتهد تهران، با شعار «یا حسین! الله اکبر! امروز روز عاشوراست!» از بازار تهران به راه افتادند. آنگاه به جایگاه وزیر مختار یورش بردند و چون گریبایدوف را نمی شناختند، سی و نه تن از همراهانش را نیز به ضرب سنگ و چماق و قمه» سر بریدند و تکه تکه کردند.
می نویسند: مردم تهران به سراغ حاج میرزا مسیح استرآبادی آمدند و او دستور حمله به سفارت روسیه را صادر كرد. این حمله، اولین دخالت روحانیون در مسایل سیاسی بود. ماجرای قتل گریبایدف را باید اولین قدرت نمایی آن ها به شمار آورد. به بهانهاین که سفیر تنی از زنانی را که فکر کرده مسیحی هستند به عمارت سفارت برده است،حاجی میرزا مسیح فتوا داد كه:نجات دادن زنان مسلمان از چنگال مشركان مجاز است.
ناسخ التواریخ مینویسد: مردم تهران در روز چهارشنبه ششم شعبان 1244 به منظور اجراى این فتواى غیرت در مسجد جامع گرد آمدند تا از این كانون عبادت و تقوا به مركز شقاوت بتازند. میرزا مسیح در رهبرى این خروش خونین و بسیجشیعیان خشمگین نقشى مؤثر و تعیین كننده ایفا نمود، او در این قیام تنها نمىخواستبا چند مامور سیاسى مقابله كند و تعدادى زن گرجى مسلمان را به خانههایشان بازگرداند بلكه هدف اصلى وى نمایش عزت و عظمت مؤمنان بود و مىخواست اقتدار اسلام را به جهانیان بویژه متجاوزان نشان دهد تا دیگر در سر پر نخوت خویش هوس سلطهگرى نپرورانند. هنگامى كه خبر قیام مردم به گوش كارگزاران حكومتى رسید كوشیدند تا مردم را پراكنده سازند، اما مسلمانان عصبانى خطاب به سربازان شاهى فریاد زدند اگر از دشمن متجاوز حمایت كنید، با شما نیز مبارزه كنیم و تیغ برویتان بكشیم.
تعداد جمعیت به قدری زیاد بود كه كنترل آن دیگر به وسیله احدی ممكن نبود. گریبایدوف دستور داد تا دو زن گرجی و یعقوب خان را تحویل مردم بدهند. زنان را به حرم آصف الدوله فرستادند و میرزا یعقوب خان به دست مردم قطعه قطعه شد. در این میان تیری از سوی سفارتخانه رها گردید و یك تن از شورشیان به هلاكت رسید. مردم او را به مسجدی بردند و آنگاه بیش تر از پیش به سوی سفارتخانه بازگشتند و به محاصره آنجا پرداختند و در مقابل تیراندازی مدافعان، با سنگ و چماق حمله كردند. تمام افراد موجود در سفارتخانه (به جز مالتسوف منشی اول و دو نفر از مخاطبین) به قتل رسیدند. قوای امدادی شاه زمانی رسید كه آتش کین وجود همه سفارتیان را به خاكستر تبدیل كرده بود.
اجساد را در گورستان ارامنه جای دادند. بعدها روسها پیکر گریبایدوف را از روی انگشتری که به دست داشت شناسائی کردند و به تفلیس بردند. شرح آن ماجرا را پوشکین در "سفر به ارز روم" آورده است.
محمد هاشم آصف (رستم الحکما) مورّخ رسمی دربار به هنگام شرفیابی گریبایدف به دربار حضور داشت. او نوشت: در سنه ی۱۲٤٤ هجری در دارالخلافه ی تهران بودم. نظرم برآن روس اجل رسیده افتاد. عرض کردم: جاء یربوع!
شاه گفت: چرا او را یربوع خواندی ؟
عرض کردم: چون یربوع موش صحرایی است و شکار و خوراک اعراب بدوی. این اجل رسیده نیز شکار و مقتول و طعمه اهل ایران خواهد شد.
بعد از ده روز خبر رسید که ملاهای خالی از حکمت به اتفاق اوباش و رندان بازاری به هجوم عام، به خانهی آن اجل رسیده یعنی یربوع الدوله مذکور آمدند. اموالش را به تاراج بردند و او را با سی و نه نفر از ملازمانش کشتند.
در نکوهش مجتهد و یارانش هم سرود:
خوش آنکه به دست ذولفقارت بینم ای قاتل روس
بر مرکب مرتضی سوارت بینم با غرش و کوس
در جنگ و جدال و گیر و دارت بینم با قهر و عبوس
روز یازده ژوئن پوشکین در سر راه به شهر ارض روم با کالسکهای روبرو گردید که چند گرجی آنرا همراهی میکردند. پوشکین سوال کرد شما از کجا می آیید؟ جواب دادند: از تهران.
- چه چیزی می برید؟
پاسخ شنید: گریبایدوف را.
این جسد گریبایدوف بود که به تفلیس برده می شد. چندی بعد پوشکین با گروه دیپلمات های ایرانی در گرجستان برخورد کرد. رهبر این گروه نوه شاه ایران فتحعلیشاه، پسر هفتم شاهزاده عباس میرزا، خسرو میرزا بود که شانزده سال داشت.
پوشکین در خاطرات خود می نویسد:
من پیاده می رفتم و در نزدیکی شهر اننور، سر پیچ با خسرومیرزا روبرو شدم. کالسکه هایشان ایستاده بود. خسرو میرزا از کالسکه به من نگاه و سلام کرد. چند ساعت بعد راهزنان به کالسکه ها حمله کردند. خسرو وقتی که صدای گلوله شنید از کالسکه بیرون آمد. روس هایی که همراهش بودند از شجاعتش خیلی تعجب کردند.
در تفلیس گراف پاسکویچ فرمانده ارتش روسیه در قفقاز، گروه سیاسی خسرو میرزا را پذیرایی شایانی نمود. خسرو میرزا از ولادی قفقاز، گدورکفسکی، استاوروپل گذشت و خود را به مسکو و سپس به پتربورگ رساند.
سر راه گذری به پتیگورسک داشت. دکتر کنرادی پزشک بزرگ قفقاز مینویسد:« در سال گذشته ( 1829) ما خوشحال شدیم زیرا شاهزاده خسرو میرزا سر راه پترزبورگ از شهر ما هم دیدار داشت. ژنرال امانوئل شاهزاده را خیلی خوب پذیرایی کرد و در هتل به او بهترین اتاق ها داده شد . به مناسبت ورود وی مجالس رقص و جلسه های دیگر برگزار شد وی از منبع آب معدنی شهر بازدید نمود و چند بار در حمام مخصوص آب معدنی شستشو کرد و خیلی خوشش آمد. برای تماشای منظره ها شهر به قله کوه ماشوک رفت. امانوئل دستور داد در قله ماشوک ستون یادبودی به این مناسبت درست کنند که نسل های آینده این واقعه را به یاد داشته باشند.
خسرو میرزا، با دست خود اسم و چند جمله به زبان فارسی را روی لوحه سنگی نوشت و این جملات را روی این لوحه بعدها حک کردند. چند وقت بعد این ستون را بنا کردند.
من تصویر این مجسمه ، نوشته ها و ترجمه روسی اش را به ضمیمه نامه میفرستم.
شاهزاده از شهر ما خیلی خوشش آمد و درصدد بود دوباره از آن دیدار کند اما مریض و مجبور شد با عجله به ایران برگردد.»
سپس گروه دیپلمات ایران به طرف استاوروپل راه افتاد. گراف پاسکویچ به ژنرال امانوئل نوشته بود:« آقای گئورگی ارسینویچ ، وقتی که ژنرال رننکامپف به شما خبر نزدیک شدن شاهزاده خسرو میرزا به استاوروپل رسید برای استقبال او یک فرد عالیرتبه نظامی بفرستید ، در ورود به شهر ، شهردار باید منتظر وی باشد و تا خانه ای که برای او در نظر گرفته شده ، شاهزاده را راهنمایی کند شما باید در آن خانه منتظر وی باشید و در نزدیکی خانه گردان ویژه احترام.
ژنرال رنینکامف بقیه دستور العمل را به شما تحویل خواهد داد.
با تقدیم احترام
گراف ایوان پایکویچ
تفلیس 19 مه 1829
روز 14 ژوئن گروه دیپلماتیک ایران به مسکو رسید. در مسکو از آنها با آتش بازی استقبال شد. خسرو میرزا از موزه اسلحه کرملین، دانشگاه دولتی مسکو که گریبایدوف در آنجا تحصیل کرده بود دیدن کرد و با مادر وی ملاقات نمود.
برژه می نویسد :« شاهزاده به مادر گریبایدوف صمیمانه تسلیت گفت و با کلمات خیلی زیبا در باره تاسف عمیق فتحعلیشاه و عباس میرزا نسبت به مرگ گریبایدوف صحبت کرد و خیلی سعی کرد او را آرام کند. معلوم است که اهالی مسکو از این تسلیت صمیمانه خوششان آمد و به شاهزاده علاقمندی نشان دادند.»
در اوایل ماه اوت گروه خسرو میرزا به سن پترزبورگ رسید و در کاخ زمستانی به حضور تزار نیکلای اول رسیدند و به وی نامه عذرخواهی تحویل داد. تزاربعد از شنیدن محتوی نامه گفت:« این حادثه در تهران برای همیشه از یادم رفته است.»
به خسرو میرزا و گروهش هدایای با ارزشی داده شد. شاه ایران به امپراتور روسیه الماسی هدیه کرد که امروزیکی از هفت سنگ با ارزش تاریخی موزه جواهرات روسیه در کرملین است. کتابهایی که پاسکیویچ پس از فتح اردبیل با خود برده بود همراه با کتابهایی که خسرو میرزا به عنوان خونبهای گریبایدوف با خود به پطرزبورگ برد، در کتابخانه سالتیکوف شچدرین آن شهر قرار گرفت.
الماس شاه الماسی ۸۸٫۷ قیراطی است که هنگام فتح هند به دست نادرشاه افشار افتاد. خسرو میرزا از سوی فتحعلی شاه قاجار آن را به نیکلای یکم پیشکش کرد.
کاراتگین هنرپیشه پتربورگی می نویسد: روز چهارم اوت سال 1829 بعد از حادثه وحشتناک در تهران که دوست ما گریبایدف در آن کشته شد ، گروه سیاسی ایران به رهبری خسرو میرزا وارد پترزبورگ شد تا با تزار ملاقات و دردش را نسبت به این حادثه را التیام بخشند.خسرو میرزا از بالشوی تاتر پترزبورگ دیدار کرد و روزی وقتی که او آنجا نشسته بود من تصویر او را با مداد طراحی کردن و بعداً با رنگ روغن تکمیل نمودم.
وقتی که این تصویر را به دوستانم نشان دادم همه گفتندکه شباهت زیاد با خسرو میزرا دارد.
روز بعد خسرو میرزا به بالشوی تاتر رفت و این تصویر را به او نشان دادند او خیلی خوشش آمد. وزیر ایرانی و ماموران دیگر خیلی تعجب کردند. گرچه هنر نقاشی را کاملاً نمی دانستند. آنها به ریش درازشان دست می کشیدند و مرتب تکرار می کردند « ماشاالله . . . ماشاالله » و از تعجب انگشت به دهان مانده بودند. بعد از یک هفته و نیم یک جاسیگاری طلایی از طرف شاهزاده برای من فرستاده شد.
**
ماجرای گریبایدف به سبب ناتوانی دربار و شکست ایران پیش آمد. طرفداران انگلیس در دربار و روحانیت، به سبب منافع خویش، بر عباس میرزا و روسیه شوریدند و با تحریک احساسات مردم و به میدان کشیدن بیچارگان و تهیدستان و اوباش شهری کار را به انجام رسانیدند.
****
برخی از کتاب ها و نوشتهها در بارهی ماجرای گریبایدف:
گریبایدف شاعر سیاست پیشه. لارنس کلی. ترجمه غلامحسین میرزا صالح. نگاه معاصر. تهران ۱۳۸۵
اسنادی از روند اجرای معاهده ترکمان چای ( 1245ـ1250ه .ق ) چاپ فاطمه قاضیها. تهران ۱۳۷۴
قتل گریبایدوف در احکام و اشعار رستم الحکما. در مصیبت وبا و بلای حکومت. هما ناطق. تهران، نشر گستره، ۱۳٥٨
مرگ وزیر مختار. یوری نیکالایویچ تینیانوف. برگردان از:مهدی سحابی.امیرکبیر.1358
درباره آلکساندر گریبایدوف. آلسکی واسلهلوفسکی. برگردان از: ابراهیم یونسی. سیری در نقد ادبیات روس.انتشارات نگاه.1369
اسناد و مکاتبات تاریخی ایران ( قاجاریه ). چاپ محمدرضا نصیری. تهران ۱۳۶۸
اکسیر التواریخ . تاریخ قاجاریه از آغاز تا سال ۱۲۵۹ق. علیقلی بن فتحعلی اعتضادالسلطنه. چاپ جمشید کیان فر. تهران ۱۳۷۰
ناسخ التواریخ . سلاطین قاجاریه. محمدتقی سپهر. چاپ محمدباقر بهبودی. تهران ۱۳۴۵
گوشه ای از مناسبات روسیه و ایران و سیاست انگلستان در ایران در آغاز قرن نوزدهم. فتح الله عبدالله یف. ترجمه غلامحسین متین. تهران ۱۳۵۶
نکاتی درباره واقعه قتل گریبایدف. جهانگیر قایم مقامی. بررسیهای تاریخی. سال چهارم ۱۳۴۸ امیرکبیر و ایران. فریدون آدمیت. چاپ سوم، تهران ۱۳۴۸ |