Search
  • Mahmood Kavir

کوروش من

Updated: Jul 1, 2019


نامت را می نویسند

بر بام های رو به آفتاب

بر رویاهایی که بیدار می شوند

بر شناسنامه ی کودکانی

که فردا به دنیا می آیند؛

که نامت

خورشید شادی و شور

منزل ماه و خانه ی نور.

هلا!فرزند آفتاب!

آواز آشتی

بلور بوسه

نسیم آزادی

هلا!

با غبان باغ های خرم خوشبو

نرگس پردیس های پارس

شاه شقایق،شاه پرشیا

پادشاه پاسارگاد

شهریار بی تسمه، بی تازیانه

شهریار بی ترس،بی هراس

شهریار ترانه های شادمانه

که کودکان هر کوچه بخوانند

با دهانی پر از بهار

تا دوبار ه هی هی، کبوتر

برخیزد ز بام های باد

و آسمان آسمان

آواز آبی آزادی

تا بشکند طلسم نفرت و نفرین

بر رف رف سردابه های سرد و سیاه این ساحران پیر

تا بگریزد و نماند این دیو دروغ گجسته

اولاد مغیره،تیمور و تموچین

تا به سرآید شبان شیون و شحنه

تا بیاید ،بتابد

خورشید خوب خجسته.

نامت را می نویسند

نامت را می نویسند:

شاه شاهان!

شاه ایران!

منم کوروش!

منم کوروش!

شاه شاهان شاه مهر و مه و خاک و باران شاه ایران دیار همیشه همیشه بهاران. منم کوروش! شهریارخرد،داد،

دانایی و روشنایی آفتاب رهایی کبوتر کبوتر همه آشتی، آشنایی. هلا قوم دریا! مبادا وطن آتشی بی زبانه مبادا سخن بی سرود و ترانه بیا تا که با هم بر آییم چو تیری رها از کمانه چو رودی خروشان و جوشان و هم شانه شانه. منم کوروش! شاه مردم شاه گل،شاه گندم شاه امید،شاه خورشید شاه فردا!


**

تلخ خوانی

تنها تنبوری مست

زیر درخت گریه

غزل های طاهره می خواند.

وقتی تو را،

کنار میدان درد

تازیانه می زنند.

چلچله خانوم

چلچله خانوم!

تو چنگ و چغانه می زنی

یا بوسعید چراغان می کند

کوچه های میهنه را

با ترانه های خویش

در آمد آمد بهار!

رویا

رویاهای ما سیاه و سپیدند

هیچ کس خواب رنگینی چون من ندیده است

من خواب دیده ام که بیدارم

و عشق پادشاست

در سایه زار عشق

ظهر داغ تابستان لبانم

سایه ی گیسوان تو

و

سرمای گیلاس پستان هایت

کشتارگاه

درناها بر دریاچه ی شهریور پر پر می شوند

و چند قطره خون

از گوشه ی لبان اسمان

بر زمین می چکد.

تنبوری

 هلا!

تنبوربی قرار !

این دل هوای سوار سوار کرده است

بیا کمی آفتاب بریزم پر شالت

با چندتا پر سیاوشان، توی کاسه ی نقره کارت.

هلهله هات کجاست!

گریه ی نی

صدای گریه نی که بیاید،

لابد بر بام قصر، نقاره می زنند.

بیا برای ماه

پیراهنی بباف

با نام عاشقان!

مینیاتور

سماع رنگ،

در خلوت نگاه.

چرخ فرشتگان،

در خانقاه آه.

درویشی خیس و برهنه و نورانی.

آقا توكا

آقا توكا!

چه سبز مى خوانى!

عطر مازندران است

یا شعر نیما؟

عشق نامه

پریشانى نگاه تو بود

یا گیلاس تشنه ى لبانت؟

مرمر عریان شانه هاى تو بود

یا خرماى شیرین پستان هایت؟

كه عین القضات

در كوچه هاى هگمتانه

ترانه كرده بود؟

شادانه

هم شادى كاشى هاى اصفهان

هم شراب شیطان نیشابور است،

این بامداد بهارى،

كه چكه چكه مى چكد

بر بال بنفشه ها

گلابدره

بیا پسین همین آدینه

سر بگذاریم روى شانه‌ى گلابدره

بر گردبادى از شكوفه هاى بادام

تهران مهربان را تماشا كنیم

بادامك من

بادام تلخ بلخ است چشمانت

یا بیت مولوى!

نیشابورى

شبى مرا

به نیشابور چشمانت مهمان كن

اى شراب ترانه!

من و تو

تو آواز مبارك برنج

من آه زرد نارنج

تو بادبادك كودكان اشك

من رداى سبز روسپیان.

بیا تا بباریم!

دختر كرد

قصر شیرین است

دل نازكى كه تو دارى.

بلوط چشمانت

چرا به گریه نشسته

چنین تلخ!

چشمانت

اولین روز پاییز است چشمانت

و عطر دفتر كاهى دارد

گیلكى

زیتون رودبار به سینه دارى

سبد سبد یاس بر شانه مى‌برى

و بوسه‌هایت

طعم ترانه هاى گیلكى دارد.

دو گیسو

بیا یك دوبیتى بوسعید

در گیسوانت ببافم

تا شب پر از نیلوفر شود.

فصل عاشقى

حالا تو انار و من پاییز

بیا تا گنجشك ها

از تنمان

دانه هاى عشق برچینند

خیامى

سبویى ترانه از نیشابور آوردند

و شراب كلمه

جهان را خوشبو كرد

دیدار

بركه هاى قمصر كاشان است

چشمانت!

و سینه هات؛

انار خوشاب!

از دهانت

شراب غزل بنوشانم

تا شاعر شوم.

جنگ

با سربازانى از شمشیر و آتش

از گندمزاران ما گذشتند.

حالا بایزید!

از چمدانت

كمى دریا و پیراهنى مهتاب

به عاشقان ببخش!

نیشابورك

در دشت هاى نیشابور

زلف زعفران شانه مى كنند

یا باد دیوان عطار را؟

غزل

سلطان آسمان، سلیمان بود

كه هفت خاتون خوشرنگ برآمدند

تا غزلى از شیراز به آسمان برند.

حضرت شیراز

عسل و عنبر سارا مى چكد،

از پستان غزل،

بر لبان حضرت شیراز.

سلیمان! بیا بنوش!

شهرآبى

کاشان که رفتیم؛

پشت کوچه هاى گریه،

کنار دیوار آن اتاق آبى،

سهراب نبود.

اما صداى پاى آب مى آمد.

باغ آبى

چهارده سالگى که آبى شدیم،

بیا برویم میان یونجه زار،

با بلدرچین ها،

شعر فروغ بخوانیم.

بهار آبیدر

باران که بودم

یک بار چکیدم

بر برگ هاى یک شقایق

در کردستان.

حالا سال هاست

من و آبیدر

با هم بهار مى شویم.

آه

نگاهم نمى کنى

و من آرام آرام

پاییز مى شوم.

عشقبازى

من آن نسیم بودم

که روسرى سرخ ترا

تا اردى بهشت بردم.

دختران حسرت و آه

حالاهم که دختران سمرقند

کنار کوچه هاى باران،

در بازار مسگران،

پرپر مى شوند.

غزلخوان

تازه دلم هم که گرفت

مى روم سر مى گذارم

روى شانه ى غزل هاى عطار

گریه مى کنم.

ترانه

در کوچه هاىِ آبى قونیه

ترانه هاىِ عارفانه مى خوانند؛

براىِ پسته ى پستانت

براىِ انارِ خنده هایت.

لیلاوا

آى لیلاوا، لیلاوا!

دیدى دوباره ستار،

از خمِ بازارِ اسب فروشان گذشت،

و خون از پرِ شالش

رکابِ نقره کارش......

عشقبازى

بلبلِ لبانم،

بوسه گاهِ گلویت.

سماعِ سرانگشتانم،

بربطِ پستان هایت.

بر بالِ بام،

ملایکه آوازى خوشبو مى خوانند.

آفریقای زیبا

سربازها رفته اند...

دختر آفریقا،

حصیری خیس،

پنکه ای خسته،

رویای پسین و سیگار و بستنی.

مشتی سکه های مسین

در کاسه ی گرسنگی...

هماغوشی

پرپرِ عطش

بر پیاله ی گلویت

و بال بال دو کبوتر

در بهار خواب سینه ات.

آی! نی لبک برهنه

آوازی نورانی بخوان!

پاییزان

پاییز،

پادشاه رنگ.

پاییز،

کوبه ی کبود باد،

بر طبل سبز برگ.

پاییزٍ رقص.

پاییز،

عریانی درخت،

در حجله گاه فصل.

آشوب ابرها.

باران مست مست.

پاییز،

فصل آفتاب،

اما چه مهربان،چه نازکانه، خنک، نجیب.

پاییز،

پسته ی خندان روزگار.

انار سرخ زندگی.

مادرم

باغ انار

بید بی قرار

پاییز بود، مادرم.

نسیم نقره ریز بود، مادرم.

خواهر خوشرنگ آه

ماه بود، ماردم.

ترس و گریز مار ا

پشت و پناه بود، مادرم.

مادر

مرا دوباره صدا می زنی مادر

در آواز سماور...

من دوباره بزرگ می شوم

و این بار

تمام ترانه هایم را

برای تو می خوانم

در آن غروبی که هیچ پنج شنبه ندارد.

اسپانیا

باران گیتار بود

كه بهار نارنج ها را نوشیدیم

در قهوه خانه ی لوركا،

پیش از آنكه خاكستر شویم.

عطر دهل

عطر غریب دهل دارد آسمان.

بر كدام خاك پشته باز ،

كشتگان خویش را شماره می كنند،

مادران!

کیمونو

آهای ! پروانه خانوم

كیمونوی تنت را

از بازار بهشت خریده ای!

یا از شاعری كه هایكو می سرود؟

روسپی

چشمانش، به رنگ خدا

صدایش، بال بال ملایكه

تنش، باهار

به باغ سینه اش، انار قندهار.

آنجا!

كنار بازار تازیانه فروشان

پرپرش كردند.

نوروز آمد

ازپیاله ی نورانی نارون

درنایی آب می نوشد

و باد برایش

تنبوری خوشبو می نوازد.

چنین

دیدار دو کفشدوزک

در شکوفه ی یک بادام

چنین است

پیراهن عاشقان

کمی پاییز

غاز سپید وحشی

با دو عصای چوبی

راه می رود یکریز

در کوچه های پاییز

تابستانی

چه تابستانی است هنوز

بر این آسمان تلخ

نه یک تکه ابر

از آوازهای جلال بلخ

نه یک پاره ماه

رنگ خنده ی بودا

پاییزی

پشت پنجره

باد می تکاند

پیراهن پاییز را

و پنج شنبه دیوانه می شود.

همین پنج شنبه

این پنج شنبه شاعر است

شعرهایش از باد و بادبادک و باران

از کلاغ و گریه و پاییز

از پولک و ستاره و لبخند

این پنج شنبه یا شاعر است

یا کودکی ست که دارد آن سوی خیابان راه می رود.

گمگشته

کلماتم کو!

کلمات آبی!

کو؟ کبوتر، کو؟

گل، کو؟

خاک! زیتون!

گندم و گریه کجاست؟

آه! شاهبانوی کلمات:

آزادی!

رابعه

باز رابعه

پاییز و پریشان

از خم بازار کاه فروشان

به تازیانه گذشت.

حالا من

پیراهن خیس این قناری را

بر کدام شاخه ی باد بیاویزم!

دل دیوانه!

آی!

کمی ماه و کلمه و کبوترکو

ببرم کنار کوچه ی پریشان پنج شنبه

برای محمد و پروانه و دیگران

گلبدن

چشمان: ختن!

دو تا بچه آهو!

لبان: توت هراتی

دو پستان: سیب سمرقند

کمر: نسترن.

همه جان و تن

کرده ام من چو آغوش

بهاری کن و دکمه واکن

مرا! گلبدن

بنوشان! بپوشان! رها کن!

سوگ

راه خاوران هم که بسته باشد

من پسین پنج شنبه ها

هر شهریور پریشان و پر پر که بیاید

می روم شیراز

کوچه های نی و نیشابور

کنار خانه ی عین القضات آتش گرفته ی همدانی

گریه می کنم

و با کلمه های سبز

برای برهنگان

پیراهن می بافم

شهریوری

از مهتاب و شراب

برای برهنگان شهریور

پیراهنی بافته ام!

نشانی کشتگانم را،

از کدام پنج شنبه ی دیوانه بپرسم؟

عاشق کشان

ساعت بیست و پنج و هیچ دقیقه و هفتاد ودو ثانیه،

همین زمستان بی بابونه و عطر خورشید

سینه ی سعید را دریدند.

ساعت بیست و پنج و هیچ دقیقه و هفتاد ودو ثانیه،

همین بهار بی فروردین

گلوی محمد را بریدند.

ساعت بیست و پنج و هیچ دقیقه و هفتاد و دو ثانیه،

همین تابستان بی نجابت

پروانه را آتش زدند.

حالا کمی ماه و پاره ای انار و چند قطره یاس زرد بیاور!

عاشق کشان است!

سنگسار در بدخشان

لیلاست نامت یا امینه!

لعل بدخشان باشد بدنت

یا فیروزه ی نیشابور

آبی دوبیتی بوسعید باشد چشمانت

یا بلوط سوخته ی رابعه

در زیر آوار سنگ چه می کنی؟

هدهد گلو بریده ی عشق!

بیا

باران به رقص

ابر به دف

آسمان، خانقاه

آهای !آتش پیرهن

بیا!

برهنه ی بارانی

می روم از درخت ماه

کلمه بچینم

تا برایت پیراهنی از شعر ببافم.

برهنه ی بارانی

چاوشی

خنیای خوشرنگ خزانم

می خوانم

برای اردی بهشت چشمانت.

ماه

ماه

کنار رود روشن شب

نی لبکی خوشرنگ می نوازد

در رویاهای فاخته ای آبی.

گردوی گریه

هدهدی خسته

در خیابان های خیس می خواند:

گردو فالی به یک سکه خستگی

گردو فالی به یک پیاله درد

گردو فالی به نان سنگک و انگور

گردو فالی به خنده های ربابه

گردو فالی به خواب کفش کتانی!

خیابان خاموش جیغی می کشد سیاه.

قبای هق هق و اندوه

در خزان می پیچد

و خون شتک می زند

به کاکل ماه.

با من بیا

با من به نیشابور بیا

تا از شاخه ی ماه

و ترانه های بوسعید

برایت بستری ببافم.

با من بیا

با من به کوچه های نارنج

به باغ های خوشبوی لیمو بیا

تا غزلی در گیسوانت ببافم.

با من بیا

با من به آن بامداد آبی بیا

که نیلوفر نورانی

در عطر نی

بند از پیراهن می گشاید.

شطح ششم

خدابانوی من

مرا بیافرین

دوباره بیافرین

با رقص سرانگشتانت

بر تمام تنم

وآنگاه جامه بیفکن

تا شاعری شوم

با شراب کلمه

در دهانم

شطح هفتم

می ، می ، می

نا و نا و نی

لا و لا،و لب

لبالب لب

پیراهن از تن این کلمه برافکن

رابعه!

بگذار قیامت شود

و ماه برخیزد

از میان پستان هایت

و خدایت نماز بگزارد:

به لا و ولای لا و لا الالالالا

تعطیلات شاد

همه ی تعطیلات من:

تابستان تنت!

سایه سار گیسو!

آفتاب پستان ها!

بستنی بوسه هایت!

وه!

هلا! لا! ولا

آخرین دکمه وا کن!

میان دو تا شعر.

خدایی! خدایی! خدایی!

مرا هم خدا کن!

ترانه

در کوچه های آبی قونیه

ترانه های عارفانه می خوانند:

برای پسته ی پستانت،

برای انار خنده هایت.

پارک کودک

بادبادکی با خیالی خوش

شمشادی شاد

حوضی خوش حال

خنده ی آب

نامه می نویسد

نیمکتی آبی

برای ماه.

محبوبه

این سینه کاسه ی تنبور و

این گلو کبوتر پرپر

بیا برایت آوازی بخوانم

پیش از آن که گرگ ها

بر گله های سپیده بتازند

با من به لبنان بیا

آهای اولاد ماه و زیتون و سیب!

من که تورات را با مشک گیسوی دختران ناصره نوشته بودم

من که با نرگس شارون و سوسن وادی ها

گیسوی سلیمانم را بافته بودم!

من که تور را به شور

به سور

به رقص آوردهبودم!

من که غار حرا را به بوی بوسه

خوشبو کرده بودم

اینک چگونه

بر این کوه و بر این کلمه

تنها رنج می بارد.

آه کدام نانجیب پیامبری

اینگونه آنش زد به جان عشق!

باغ کبوتر و آهو در آتش و من وبال بال سیاوش و اين پرنده ی آتش گرفته ی گم گم گم

گم باد نام تو ای جنگ!

که چراغ!چشمه ی تاریکی که چشمه،چشم اشک

که اشک های دربدر

زیتون های گریه؛

پیراهن کودکان

در شیون باد.

آی دختران کرانه های سنبل و زعفران و نی

غزال غزل های سلیمان

با من به لبنان بیایید

از قله های امانه

از قله های حرمون

بیایید

باید برای کشتگان ترانه ای بسراییم

باید برای کودکان

لالایی لیالی بی لیل و لا را بخوانم.

ویکتور خارا

بر سانتیاگو باران سوسن می بارد.

کسی با دستان بریده،

آهنگی گم شده می نوازد،

برای روسپیان گرسنه،

بر پلکان کلیسایی زرد.

کبوتری بر کاسه ی شکسته ی گیتاری

نور می نوشد.

تارا

تارا

دختر برف و لیمو

با گلوبندی از ترانه های مازندرانی

برابر قهوه خانه ی آل مکتوم

عطر فراق می فروشد

با اشک چشم عاشق

دختر بودا

آهای نیروانا!

دختر بودا!

برای روسپیان بنارس آوازی بخوان

پیش از آن که پر پر شوی

در کوچه های گرسنه ی کلکته!

0 views

© 2019 Mahmood Kavir

  • Black Instagram Icon
  • Black Facebook Icon
  • Amazon Social Icon
  • Black YouTube Icon